<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای من و بابام</title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/</link>
<description>این منم یه دختر تنها با یه بابا لنگ درازه مهربون ... </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 02 Sep 2008 07:26:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سفر به دور دنیا</title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;برگشتم ! آرام ٬ صبور ٬ پر انرژی ٬ با قدرت ٬ خندان ٬ خندان ٬ خندان ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از این سفر برایم ماند پوستی آفتاب سوخته ٬ ذهنی روشن ٬ دلی بیدار و هزار خاطره بکر ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و سی سالگی جدیدی که در طول سفر خلق شد : من ِ سی ساله با دوچرخه و کوله ای پر از برگه و قلم و جاده هایی که می آیند و می روند ! تمام ایران ... تمام دنیا ... شهر به شهر ... گوشه به گوشه ... از شمال به جنوب ... از شرق به غرب ... و نامه هایی که از جای جای ِ این کره خاکی برایتان می نویسم و حواله شان می کنم به آن کوچه بن بست !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاید شما هم باشید ... دو دوچرخه ... در رکاب هم ... پدر و دختر ... دور دنیا ... وای که آن وقت دیگر نهایت ِ عشق می شود !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;همین ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                                 جودی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;+ تو مرا بدرود مگو که من ٬ بی تو ٬ من نیستم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;+ فردا سیزدهم شهریوره ! تولد دایی مهربونم مبارک ! ویش هیم بست ! :) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 07:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manobabaie&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>manobabaie</dc:creator>
<guid>http://manobabaie.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسل خمیازه</title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آقای بابای نسل سومی من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نشسته ام روی نیمکت توی پارک نزدیک خانه مان! به حرف های دیشب چند نسل قبلی فکر می کنم! آنها که نسل مرا نسل خمیازه و خماری و کسالت نام نهادند! نسل بی حوصلگی و بی آرمانی! آنها که به عادت سینه شان را محکم دادند جلو و از آرمانهایشان حرف زدند! از بزرگمردی هایشان! از انقلابی که به دست جوانشان رقم خورد و از جنگی که با پای پیاده نگذاشتند گوشه ای از خاک وطن به غارت رود! و انگشتشان را صاف گرفتند سوی من و تمام هم نسلهایم و متهم کردند ما را به بی غیرتی ٬ بی ارادگی ٬ سستی ... نسلی که بزرگترین دغدغه اش را شنیدن صدای تقه ی در آیس پک دانستند! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من خلاف گذشته که دفاع می کردم از خودم و نسل سوخته ام ٬ این بار هیچ نگفتم! اعتراضی نکردم! حرفی نزدم! حوصله بحث نداشتم! آخر من هم جزئی از این نسل بی حوصله ام! فقط با یادآوری صدای در آیس پک پوزخند پهنی نشست رو صورتم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دختری می نشیند کنارم گوشه دیگر نیمکت! کیف و کتاب شعر فروغ و روزنامه اعتمادم را کمی می کشم به سمت خودم! پای راستش را می اندازد روی پای دیگرش و محکم به سمت بیرون ضربه می زند! پاشنه کفشش به گمانم بیشتر از ۱۰ سانت است! سینه اش را صاف می کند و صدایش می آید: &quot;ببین!&quot; ناخواسته نگاهش می کنم! به اطرافم نگاه می کنم تا پیدا کنم طرف صحبتش را ٬ که ادامه می دهد: &quot;با خود توام!&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگاهش می کنم و زیر لب سلامی می دهم! بیشتر از ۲۲ سال ندارد! از نسل من است! موهای طلایی اش را ریخته رو پیشانیش! عینک پهنی گذاشته رو چشمانش! لبهای سرخش عجیب به شال سرخش می آید! نفهمیدم جواب سلامم را داد یا نه! شنیدم که گفت: &quot;تو با این عروسی می کنی؟!&quot; نگاهم را از شلوار بگی تنگش می گیرم و با تعجب می دوزم به چشمانش! بی حوصله و با عجله می گوید: &quot;اگر من بودی با این عروسی می کردی؟&quot; و عکس ۴×۶ پسری را می گیرد جلوی چشمانم! چهره پسر معقول تر از چهره دختر بود! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دختر جملاتش را سریع ادا می کند انگار که حفظ کرده باشد: &quot;کاوه است! ۲۷ سالشه! خونشون محمودیه است! باباش کارخونه داره! ماشین پسره هم آزراست! مشکی!&quot; شین مشکی را غلیظ تر ادا می کند! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرش را می کند توی کیف بزرگ مشکی ورنی اش و لحظه ای بعد کلافه می شود از فندکی که روشن نمی شود و عصبی فندک را تکان می دهد و دکمه اش را فشار می دهد و در مقابل قیافه مبهوت من سیگارش را آتش می زند! پک محکمی می زند به سیگار و دودش را منقطع می فرستد توی صورتم! می پرسد: &quot;دوست داری امتحان کنی؟&quot; گیراندن سیگار وسوسه ام می کند! لبه سیگار به رنگ ماتیکش سرخ شده! سرم را تکان می دهم که یعنی نه! می پرسد: &quot;اصلا تا به حال سیگار کشیدی؟&quot; سرم را دوباره تکان می دهم! تلخ می خندد و می گوید: &quot;پس بچه مثبتی!&quot; فکر می کنم: واقعا مثبتم؟!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;نگفتی باهاش ازدواج می کنی یا نه؟&quot; می گویم: &quot;تو که هنوزچیزی از پسره بهم نگفتی!&quot; بی حوصله تر از قبل اَه کشیده ای می گوید و آرام تر ٬ انگار که می خواهد نشنوم ٬ ادامه می دهد: &quot;گیر عجب خلی افتادم ها!&quot; عینکش را می گذارد رو موهایش! چشمانش به طرز اغراق آمیزی آبی بود! و مژه های بلندش ریمل کشیده! &quot;گفتم که! خونش محمودیه ... ماشینشم آزرا ... اونم مشکی!&quot; مشکی را که گفت چشمانش برقی زد! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;تو که هر چه می گویی مربوط به چیزهای تغییر پذیر اوست که ممکنه ۲ سال بعد تو زندگیتان نباشد! برایم از خودش بگو! از شخصیتش ٬ افکارش ٬ هدفش&quot; این را من می گویم و او انگار نمی فهمد! این را از چشمانش می فهمم! می گویم: &quot;خانه و ماشین و کارخانه بابایش چه تضمینی برای خوشبختی تو دارد؟!&quot; می خندد و می گوید: &quot;سفرهای خارجه ٬ زندگی راحت ٬ بچه ام تو خوشبختی و نعمت بزرگ میشه!&quot; وقتی می گوید بچه ام قیافه اش را جمع می کند ٬ انگار که سوسک دیده باشد و می گوید:&quot;کاشکی بچه ام به اون نکشه!&quot; و می خندد و رانی هلو را باز می کند! من اما نمی خندم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;دوستش نداری؟&quot; طولانی نگاهم می کند! دو بار دهانش را باز و بسته می کند انگار که چیزی بخواهد بگوید و بعد پشیمان شود! آخر سر می گوید: &quot;دوست که ...اِی...&quot; سرم را تکان می دهم! بی حالت نگاهم می کند و پشت ِ سر ِ دودی که از ریه اش خارج می کند رانی را سر می کشد و سیگار را زیر پاشنه ۱۰ سانتی اش می کُشد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;قبول که با پول ممکنه زندگیت راحت تر بگذره! اما تمام اینها ممکنه موقتی باشه! اون وقت تو که دوستش نداری و اونو به خاطر آزرای مشکیش می خوای چه جوری اونو تو بی پولیش تحمل می کنی؟! زندگی یعنی عشق ورزیدن تو ثروت ٬ تو فقر ٬ تو سلامتی ٬ تو بیماری ٬ از الان ٬ تا ابد ...&quot; قوطی رانی را با حرص پرت می کند تو حوض پارک! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;کیفش را بر می دارد! می پرسم: &quot;اگر این نشد ٬ اگر تو را نخواست ناراحت می شوی؟&quot; صدای آن دختره بی قید هم نسل من که شاتوبریان پدرام بود تو فیلم &quot;تقاطع&quot; را می شنوم: &quot;یه خره دیگه پیدا می کنم مثه اون ... ! &quot; هوا سرد نیست اما من آشکارا می لرزم!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دختر هنوز دو قدم برنداشته بر می گردد و به کتاب و روزنامه اشاره می کند و می پرسد: &quot;تو از اینا می خونی؟&quot; سر تکان می دهم که این بار یعنی آره! &quot;نخون! بی شوهر می مونی ها!&quot; قهقهه چندش آوری می زند و منو با خیالاتم تنها می گذارد! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هم نسل من با کاوه طفلکی که شیفته این دختر شده! بی تفاوتی ٬ بی حوصلگی ٬ بی آرمانی ٬ بی هدفی ... نسل من از زندگی چه می خواهد؟! خوب یادم است که بارها ٬ بی تفاوت ٬ در دل به آن چند نسل قبلی گفتم: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;هر جور که دوست دارید نسل مرا خطاب کنید! بگویید بی حوصله اما ببینید چه کسی بی حوصلمان کرده! بگویید بی آرمان اما ببینید چه کسی آرمانهایمان را کشته و بی تفاوتمان کرده به هر چه هست و نیست ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اعتراض دارم به شما که تار و پود زندگی ام را این گونه بافتید! به شما که کاری کردید که به جای واژه &quot;آزادی&quot; واژه &quot;تحریم&quot; را خوب یاد بگیریم! به وزیر که به مردم احترام گذاشت و &quot;علی سنتوری&quot; محبوب مردم را توقیف کرد! به گلشیفته که رحمش نکردند و به خاطر انتخاب آینده زندگیش که به هیچ کس جز خودش مربوط نمی شود ممنوع الخروجش کردند! و به خیلی بغض های دیگر که در گلویمان نترکیده گذاشتید ...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این ها را نسل تمام آن پر ادعاهایی به روزمان آورد که با آرمان بودند و با انگیزه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دلم بزرگ مردی مثل خاتمی دوم خرداد ۷۶ می خواهد که شکلاتی بیاید و روح تازه ای در من بدمد! بیاید و جوانیم را بیدار کند! انگیزه هایم را رنگ دهد! بیاید تا هیجان به پا شود! تا عکسش را بزنم به پیشانیم و لا به لای ماشین ها ٬ بالای پل عابر پیاده و ... پلاکارت های انتخاباتی پخش کنم! پر از شوق شوم ... پر از شور ... بی انتظار ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بجنگم با تمام وجود ... با تمام ضعف ها ٬ بی حوصلگی ها ٬ بی اعتمادی ها و...! و به تمام نسل قبلی هایم نشان دهم که نسل من اگر بخواهد با خمیازه اش جهانی را خواهد لرزاند! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                    جودی یک نسل سومی معترض &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;واگویه : بابا جانم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چقدر خوب که شما نسل سومی هستید و مرا می فهمید! آمده بودم یک کلام بگویم خداحافظ و راهی سفر شوم! سفری به عمق تمام افکارم با تمام دلتنگی ام برای شما! اما دلم درد داشت! حرفم کشید به درازا! نسل خمیازه شد بلندترین نامه ام به شما! ببخشید که چشمان زیبایتان را با واژگان از هم گسیخته ام خسته کردم !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینجا که هستم هر چند نمی بینمتان اما همین که می دانم در همین شهر و دیار نفس می کشید آرامم می کند و به من برای زیستن قدرت می دهد! نمی دانم آنجا بی هوای شما چه بر من خواهد گذشت !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;می خواهم وقتی برگشتم زندگی ام را با عشق شروع کنم ... نه در خواب که در بیداری مطلق !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 12:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manobabaie&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>manobabaie</dc:creator>
<guid>http://manobabaie.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بابا بزرگ </title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پسر بابا بزرگ عزیزم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;جمعه شب که در تختم وول می خورم برای خوابیدن ٬ به شما فکر می کنم! به آن کوچه بن بست! کارهایم را مرور می کنم! در میان شلوغی برنامه هایم برای شنبه ٬ سر زدن به کوچه بهشتی را هم جای می دهم! نمی دانم کی خوابم می برد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شنبه صبح که در تختم کش و قوس می آیم برای بیدار شدن ٬ به شما فکر می کنم! به آن کوچه بن بست! کارهایم را مرور می کنم! سر زدن به کوچه ی آرزوهایم در اول لیست قرار دارد! با عشق از جا بر می خیزم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دسته گل کوچکی که ملایمی صورتی اش به چشمانم زل می زند را انتخاب می کنم! کمی بعد راهم را کج می کنم به راست ترین راست دنیا! می پیچم به کوچه ی مقابل کوچه شما! یک دستم به شالم است که قصد سر خوردن از موهایم را دارد و دست دیگرم به گل ها در آغوشم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در خیالم ذوق می کنم از خیال دیدنتان که ماشینی را که از روبرو می آید را نمی بینم! در لحظه آخر با نزدیک شدن صدایش بند ناف خیالم بریده می شود! ناگهان خودم را به راست می کشم که سر گلها می خورد به شانه مردی! نگاهش می کنم! موهایش به رنگ یاس است و در دستانش کیسه ای نان - برکت زندگی - نفس می کشد! با سر عذر خواهی کوتاهی می کنم! با لبخند مهربانش جوابم را می دهد! لبخندم را تقدیمش می کنم! در دل عشق می کنم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من این سوی کوچه... او آن سوی کوچه... با من همچنان می آید! از یکی از اولین خانه های سر کوچه صدای بلند آهنگ عربی گوشم را پر می کند! سرخوشانه گام هایم را با ریتم آهنگ هماهنگ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;می کنم و محکم گام بر می دارم به ته بسته ی کوچه! آن مرد آرام می آید اما ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی می رسم به حوالی خانه ٬ گام هایم را آرامتر و صبورتر بر می دارم و زیر چشمی پنجره ها را در چشمانم قاب می کنم! مقابل در حسی به من می گوید بگذر ... رد می شوم! از مقابل دو خانه دیگر عبور می کنم که به مانند کسانی که ناگهان حس می کنند چیزی جا گذاشته اند بر می گردم و آن چیزی را که در مقابل چشمانم نقش بسته را در ذهنم حک می کنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دست و پایم را گم کرده ام! فکرهایم به هیچ کجا نمی رسند! حس می کنم دچار مرگ مغزی شده ام! مات می ایستم و با نگاه مبهوتم عطشم را سیراب می کنم : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن مرد مهربان با موهای سپیدش و شلوار روشنش و کفش های تابستانی اش و نان های در دستش مقابل در سفید خانه محبوبم ایستاده بود و دنبال کلید می گشت!! ذهنم جرقه می زند! آن مرد مهربان گویا بابا بزرگم بود! بابای لنگ درازترین بابای دنیا ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در حیاط که باز می شود نگاهم لحظه ای بر اتومبیل شما که در حیاط خانه خوابیده بود می لغزد! فکر حضور شما در خانه ذهنم را قلقلک می دهند! وای که اگر باشید ... فقط در چند متری من ... سیر می شوم از فکر اینکه در کنار شما و بابا بزرگم با نان های تازه و داغ صبحانه بخورم !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دقایقی را در نزدیکی آن خانه مات می مانم با خاطره دیدن ناگهانی یکی از محبوب ترین شخصیت های زندگیم! خدا آمد! خدا با آمدنش با گام های بابا بزرگم ٬ با گرمی نفس هایشان ذوق مرگم کرد! &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;دسته گل را که از زیر در می فرستم در حیاط ٬ خدا را می بوسم و در دل دعا می کنم همه روزهای زندگیتان صورتی ملایم باشد و سراسر عشق ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از ساعت ۱۰:۱۵ صبح دیروز تا حالا ثانیه ای حضور بابا بزرگ از فکرم پرواز نکرده! هر چند از دست خودم لجم می گیرد که چهره شان زیاد به خاطرم نمانده اما با همان لحظه های کمرنگ ٬ با همان لبخند پر رنگشان عشق می کنم! و آن شوک بزرگ لحظه ای که بابا بزرگ را مقابل در خانه تان دیدم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از دیروز تا حالا هزار بار در ذهنم آن لحظه ها را می چینم و برای خودم پر رنگ ترشان می کنم: گاهی صدایشان می کنم و صدایشان را می شنوم ... گاهی گل ها را می بینم که تقدیم دستانشان کرده ام ... گاهی نان ها را می بینم که در دستانم برایشان می آورم ... و ... و گاهی خودم را می بینم که زانو زده ام مقابلشان و دستانشان را می بوسم ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دستان مردی از جنس پدرم ... از بوی یاس ... مردی که مردی را به پدرم هدیه داده ... مردی که پدرم عاشقانه دوستش دارد و او را می ستاید ... مردی که از وجودش وجود پدرم هست می شود ... مردی که بارها آغوش گرمش پناه پدرم بوده ... مردی که بهترین پدربزرگ دنیاست ... مردی که اگر نبود پدر من نبود ... منی هم نبود !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                        جودی نوه آن بابای مهربان &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن : سلام مرا با یک دنیا لبخند به بابا بزرگم برسانید ... :) &lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=3&gt;        &lt;/FONT&gt;   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Aug 2008 14:49:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manobabaie&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>manobabaie</dc:creator>
<guid>http://manobabaie.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به دنبال لحظه ها می دوم ...</title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description> &lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مستر جان اسمیت عزیزم&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام ، خوبی احوالتان را آرزو می کنم! &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;این روزها زمان تندتر از گذشته می گذرد! انگار عقربه ها برای رسیدن به مقصد نهایی از هم سبقت می گیرند! می دوند و من می مانم و هزار کار نا تمام... من می مانم و یک دنیا دلمشغولی... من می مانم و شمایی که انگار می روید با عقربه های ساعت دوان دوان از خیال ِ خام من... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;۱۹ ساله ام و هزار کار ناتمام دارم! به الگوهایم نگاه می کنم که در ۱۹ ساگی کجا بوده اند و پوزخند می زنم به فکرم که حالا من کجایم؟! من هر چقدر هم بدوم به زمان گذرا نخواهم رسید... او می رود بی آنکه به فکر من و نگرانیهایم باشد... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نگرانی من برای اینکه مبادا وقت نشود سری به زیباترین کوچه دنیا بزنم! زیباترین حافظیه دنیا!! مبادا دیر برسم خانه و مادر را نگران کنم! من وقت کم می آورم برای خواندن کتاب هایم و نگران می مانم مبادا موعد تحویل کتابهای کتابخانه ایم سر آید! من دیگر ۴۰چراغهایم را کامل نمی خوانم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مدتهاست دلتنگ حرف زدن با مامان شده ام اما من وقتی را نمی یابم که یک شب به دور از اتفاقات همیشگی ِ تکراری ، دعوتش کنم به اتاقم به صرف چای لیوانی پر رنگ - که مامان دوست دارد- و آن کاکائوهای تلخ و سیاه و خوشمزه –که من عاشقشان هستم- و درد و دل کنم و حرف های جدی بزنم و از او قول بگیرم جدی جوابم را بدهد! و از حالا می دانم تمام حرفهایمان راجع به شما خواهد بود بابا ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;در قرار با ۲۰ نفر از رفقای دبیرستان ٬ برای مرور خاطرات ٬ در کوچه ای حوالی خیابان امیرآباد ٬ که دبیرستانم آنجا زندگی می کرد ٬ من با تمام شوقم و ثانیه هایی که شمردم برای رسیدن ِ موعد قرار ، سر وقت نمی رسم و آنها با عشق ، با خیال های رنگینشان یک ساعت مقابل مدرسه منتظر من با گوشی خاموشم می مانند و نگران می شوند! و من شرمم می شود نگاهشان کنم حتی ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;کم حوصله شده ام! انگار یادم می رود از شما در برابر حرف های فرحناز و هزار فرحناز دیگر دفاع کنم! حوصله نمی کنم به حرفهای دبیر ریاضی گذشته مان گوش کنم و در خیال خودم خاطرات جریمه های میلیونی که برایش نوشته ام را مرور می کنم! وقت نمی کنم از مهسا راجع به سنتور زدنش بپرسم و از الناز راجع به مانتوی صورتی خوشرنگش! یادم می رود از آزاده بپرسم دوست دارد دانشگاه چه قبول شود! من حتی وقت نمی کنم از ژاک - پسر همسایه مان - بپرسم کنکورش را چه کرده و حال ِ خاله ماری را ٬ که انگار نگرانیهایش ته کشیده اند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;من یادم می رود به تقلید صدای هانیه در علی سنتوری ِ محبوبم که طناز خوب بلد بود بگوید:&quot;تو فقط یک عشق داری بدبخت بیچاره ... دوا ، جنس&quot; گوش بدهم! و یادم می رود ناراحت نشوم وقتی به پریا گفتم از شما هیچ خبری ندارم تا ناراحت نشوند! یادم می رود به پگاه بگویم چقدر دلم برایش تنگ شده بود و او دلگیر می شود! قیمت آن دستبند سواچی که با دلارام پسندیدیم در ذهنم نمی ماند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقت نمی کنم کیانا را یک دل سیر بغل کنم و ببوسم! وقت نمی کنم زیاد دلداری دهم یاسی ِ نگران از آینده ی مبهمی که در ته صدایش می شنیدم وقتی از عشقش در شیراز حرف می زد! و من اشتباهی خیلی ذوق می کنم وقتی می فهمم آن شماره بهرام رادان است و لحظاتی بعد سعی می کنم مقابل دوستانم چشمهایم را خندان نشان دهم با تمام غمی که تهش نشسته وقتی می فهمم آن خط واگذار شده!&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;   &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی به آیرین فکر می کنم که هر بار با لهجه ی گوشه ای از ایران از رهگذران آدرس می پرسید و می گفت که ما تازه به تهران آمده ایم خنده ام می گیرد! و رهگذرانی که با نگاه های مبهوتشان به قیافه ما که سعی می کردیم نخندیم نگاه می کردند و هر کدام رد پایی گذاشتند بر خاطر ما! وقت کم بود یا من حس می کنم آن روز ِ شیرین کنار بچه ها زودتر از بقیه روزها شب شد؟! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;من حوصله نمی کنم بروم اداره پست و هدیه روز پدرتان که ساعت ها با خیال دیدن شما و تقدیم آن به دستهای مهربانتان عشق می کردم را پست کنم حتی! فکرهای من حتی با من قهر کرده اند! ذهنم یک جا بند نمی شود! فکرهایم راجع به شما از حجم افکارم فرار می کنند و زودتر از بقیه خودشان را به کشتن می دهند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;من وقت نمی کنم دوست داشته باشم و حتی دوست داشته بشم !! من آنقدر وقت کم می آورم که در خیابان وقت نمی کنم به چشمهای رهگذرها نگاه کنم و کفش هایشان حتی ... من سرم را می اندازم پایین و با اخمی که برای خودم هم بیگانه است به سرعت عبور می کنم از هر چه هست و نیست! از هر چه بود و نبود ... از هر چه نیست و نیست و نیست !! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;زود خسته می شوم از اینکه پلاک اتومبیلها را با نگاهم بجوم تا شاید اتومبیل شما را در ترافیک خیابان های تهران و نمایشگاهش البته - که مرا یک هفته ای از سئول تا پارک وی دیوانه کرد - بیابم! فکرش را بکن که اتومبیل کناری اتومبیل بابا لنگ درازت باشد! وای که چقدر عشق می شود! آن وقت دیگر دلم نمی خواهد آن ترافیک تا ابد تمام شود....!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;                                                    &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;میس جروشا آبوت اخمو &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;~ به نظرم &quot;مورفی&quot; راست می گوید وقتی می گوید: &quot; لبخند بزن ٬ فردا روز بدتریه !!!&quot;  :)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;~ این شعر از خود ِ خود ِ من به خود ِ خود ِ شما :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;گرمترین کلاس&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;کلافه کننده ترین استاد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;پر از حس های رنگیم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;دفتر نامه ها &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;یه خودکار آبی &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;یه دنیا بی قراری &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;می نویسم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خط می زنم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;می نویسم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خط می کشم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;تمام دفتر پر شده از خط خطی های آبی &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه از تو ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 07:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manobabaie&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>manobabaie</dc:creator>
<guid>http://manobabaie.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همیشه پای یک زن در میان است !!</title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا لنگ دراز عزیز&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;این روزها دوست دارم زودتر بزرگ شوم! برسم به سی سالگی ... اوج یک زن! بلوغ یک زن! زنی که خودش را شناخته! زندگی اش را درک کرده! زنی که عقیده اش رنگ گرفته! بو می دهد! زنی که برای زندگی اش می جنگد! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;شوهرش را عاشقانه دوست دارد! و شاید گه گاه پیراهن های شوهرش را بو می کند و لباس های او را به امید پیدا نکردن تار مویی با رنگی غریب – اغلب طلایی – می گردد! زنی که قدرت مادری دارد و هیچ نیرویی یارای برابری با عشق مادری را ندارد! من مدت هاست عاشق این زن هستم! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;چقدر دوست دارم زودتر دهه سی زندگی را لمس کنم! تصور می کنم! نقش می بندم! قالی خیال را می بافم: خانه ام گرم است! خانه باید گرم باشد! و آغوشش پناه گرم خانواده ام! دیوارهای خانه پر از قاب عکس خواهد بود! عکس تمام آنهایی که در زندگیم رنگی روشن داشته اند! و به یقین خانه ام ماوای گل و گلدان هم خواهد بود! می بینم همیشه روی میز گلدانی از گل های طبیعی نفس می کشد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خودم را می بینم! خودم را با لبخند رسم می کنم! ابروهایم نازک تر شده اند! کمی چاق شده ام که از سن می آید! گوشه چشمم به بهانه گذر زمان خط های باریکی افتاده است! در انگشت دومم حلقه ای ساده با نگین هایی زیبا ماوا دارد! موهای هنوز بلندم را با گیره ای پشت سرم جمع کرده ام!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;حسابی کدبانو شده ام! با تمام نگرانی هایم برای زندگی و فرزندانم! می دانم بوی قرمه سبزی و پیاز داغ نمی دهم و همیشه عطر می زنم! هنوز عاشق عطرم! هنوز با تمام دوستان دبیرستانم رابطه دارم! شاید وقت نکنم هر روز لاک بزنم اما هنوز عاشق لاکم! &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;زندگی ام را می بینم که با عشق در دستان خودم می چرخد! از بیرون – دانشگاه ، شرکت ، دفتر مجله ای شاید – از محیط کارم می آیم! خسته نیستم اما! با فرزندان دلبندم اتفاقات روز را مرور می کنیم ، خاطره می کنیم ، می خندیم ، زندگی می کنیم ، عشق می کنیم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اتاقی هم هست گوشه خانه ٬ برای من! برای خودم! خودم و تنهایی ام! به دور از هر همهمه ای! اتاقی پر از کتاب! کتاب هایی که گوشه دیوار ردیف شده اند تا سقف! سنتورم هم حتما هست! جودی سنتوری که بی سنتور نمی شود! میزی هست با قلم و ورق! و حتما تمام نامه هایم و خاطره هایم با شما در آن اتاق زندگی می کنند! روی میز عکسی از شما هست! وقتی می خواهم برای لنگ درازترین بابای دنیا بنویسم به چشمان شما نگاه می کنم و &quot;خودنویسم را از واژه ها پر می کنم!&quot; *&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینجا اتاق من و شماست! من و خاطر شما! من و حضور روحانی شما! اتاق جودی! جودی سی ساله ی بالغ ِ نویسنده! این زندگی خصوصی من است! دنیای من! دنیای دیوانه ی دیوانه ی خود ِ من! دنیای جودی با تمام دلمشغولی هایش! ایده آل هایش! انگیزه هایش! با تمام فکرهایی که در ذهنش وول می خورند!&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی هنگام غروب پیش بند را از دور کمرم باز می کنم و یک لیوان چای برای خودم می ریزم و به دور از همسرم و زمزمه های عاشقانه اش حتی و هیاهوی فرزندانم و به دور از هر چه کار و زندگی و شلوغی و التهاب به اتاقم پناه می برم! در را به روی همهمه ی بیرون می بندم و با دنیای خودم در سکوت عشق می کنم! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;می نشینم در اتاقم! کنار پنجره! زنگ می زنم به شما! برایتان ار خودم می گویم! از خودتان می شنوم! از نوه هایتان می گویم! از خواهر و برادرهایم می شنوم! از نوشته هایم می گویم! از افتخاراتتان می شنوم! و زندگی ام را عشق می کنم! شاید گه گاه قراری گذاشتیم و در کافه ویونا قهوه تلخم را با شیرینی نگاه شما شیرین کردم!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;و آن روز به شما خواهم گفت چقدر زندگیم را دوست دارم!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;                                                             &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;                                                                 &lt;/SPAN&gt;جودی سی ساله &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;* جمله ای که به دلم نشست از : پرویز شاپور&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 10:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manobabaie&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>manobabaie</dc:creator>
<guid>http://manobabaie.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و آن دیوانه</title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا لنگ دراز محبوبم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این روزها تمام سعی ام را می کنم که در این گرمای به شدت کلافه کننده مدام شاد باشم و از این تابستانی که قصد تمام شدن ندارد لذت ببرم! به جای غصه خوردن به تمام خوبی ها و خوشی ها فکر می کنم! روزی چند بار نامه شما را می خوانم و حرف های شما مقابل خانه محبوبم را مرور می کنم و این به من برای جنگیدن با زندگی قدرت می دهد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سوار ماشین که می شوم او هست! موهایش سفید است و بلند و ژولیده! ریش هایش نامرتب است! و لباسش مانند سربازان جنگ جهانی دوم! مدام حرف می زند! حواسم را به موسیقی ملایمی که در گوشم زمزمه می شود می دهم اما نمی توانم از او چشم بگیرم! همه چیزش برایم عجیب است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این روزها زیاد فکر کردم! به شما ٬ به خودم ٬ به دوست داشتن ها و نداشتن هایم ٬ به توقعاتم! به نوشیدن یک فنجان قهوه در کنار شما که شاید نهایت آرزوی دخترتان باشد! به روز پدر که با تمام شوقم نشد ببینمتان و حسرتی شد جشن گرفتن پدریتان برایم! به یک نامه از شما که می تواند مرا به عرش ببرد! به تمام خواست های شاید کوچکی که برای من به قدر دنیایی ارزش دارند و برای شما شاید هیچ!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد ِ پیر ِ پریشان با انگشت به دنیای پشت شیشه ماشین اشاره می کند و می گوید: &quot;اینجا چشم پزشکی شوروی بود!&quot; کسی جوابش را نمی دهد! مرد با اصرار حرف هایش را مدام تکرار می کند! راننده از آینه زل می زند به چشمانم ٬ با سر به مرد اشاره می کند و پوزخندی می زند! ناراحت می شوم! نمی دانم از اینکه آن طور وقیحانه زل زده بود به چشمانم یا از ترحمم به آن پیر و پوزخند آن جوان! سرم را کج می کنم سوی خیابان! یعنی آن مرد واقعا دیوانه است؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;فکر می کنم و با تمام افکار شلوغم به این مهم می رسم که شما هیچ مسئولیتی در قبال من ندارید! اینکه سرتان شلوغ است! کار دارید ٬ زندگی دارید ٬ عشق دارید و ... و من تمام این ها را می دانستم و پدریتان را انتخاب کردم! قصور از من بود که فراموش کرده بودم! با تمام حسرت هایم و ناراحت شدن هایم حق را به شما می دهم و بابت نامه های پر توقعم عذر می خواهم و قول می دهم زین پس کمتر غر بزنم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد خوش پوشی که به مدیر شرکت های خصوصی می ماند سوار می شود! قیافه مرد به تازه پدرها شبیه است! پیرمرد به او زل می زند و می گوید:&quot;تو پزشک همان چشم پزشکی بودی ٬ یادت هست ...&quot; و از خاطراتش با دکتر می گوید! با هم حرف می زنند! مرد دست در جیبش می کند و دو شکلات می گیرد مقابل صورت مرد پریشان! حس می کنم دلش را که برای پیرمرد سوخته! شکلات ها را قبول نمی کند و می گوید:&quot;شوروی ها بفهمند از دست تو چیزی گرفته ام مرا می کشند!&quot; ... در ذهنم می گویم آن مرد واقعا دیوانه است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به جای تمام نبودن هایتان به بودن هایتان فکر می کنم! به نامه تان ٬ به دیداری که با ارزش ترین عیدانه ی عمرم بود ٬ به صدایتان پشت حنجره تلفن! با تمام بودن هایتان عشق می کنم! و دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم الا خنده تان!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;می خواهم دویاره همان جودی شاد باشم! همان جودی که با نگاهش دنیا را می بلعید! همان جودی که بی شرمانه صدای خنده اش دنیا را بر می داشت! همان جودی که به سوی خانه تان می دوید و لای در گل می گذاشت! حس می کنم چقدر دلم برای بن بستی ِ آن کوچه تنگ شده است! و با خود قرار می گذارم همین روزها دستانم را تکیه دیوار های آن خانه بهشتی کنم و گلهایم را مهمان آغوش در!  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساعت هاست از آن ماشین با آن مرد دیوانه اش پیاده شده ام اما چهره آن مرد و اصرارش برای فراری بودنش از دست شوروی ها از ذهنم پیاده نمی شود! شب بعد از گفتن &quot;شب بخیر&quot; بر می گردم و دوباره سرم را می کنم در اتاق بابا و می پرسم: &quot;قدیم ها حوالی آن خیابان چشم پرشکی بوده یا نه؟!&quot; بابا طبق عادتش بالشش را بغل کرده! همانطور که پشتش به من است ٬ می گوید: &quot;آره ٬ چطور؟!&quot; و من مات می شوم روی گل های روتختی و می گویم:&quot;می دانستم دیوانه نیست!!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                               جودی شاد ِ شاد ِ تو&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;        &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;+ هفته پیش بعد از چند شب بی خوابی ٬ بابت وحشتناک ترین کابوس زندگیم ٬ وقتی خوابم برد دوباره خواب شما را دیدم ... این بار خوشی بود! سفر بود گویا! با من حرف زدید! با همان صدای قشنگتان که خاطرم هست! ... شاید بعدها با جزئیاتش برایتان تعریف کنم اما فعلا همین را بدانید که پایتان را هزار بار می بوسم که آمدید در خوابم قدم زدید!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;+ هوا را از من بگیر ... نان را اگر می خواهی ... آب را ... اما خنده ات را نه ! «&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;پابلو نرودا»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 17:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manobabaie&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>manobabaie</dc:creator>
<guid>http://manobabaie.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکیبا تر از او بود ؟!</title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا لنگ درازم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;جمعه ساعت ۶.۳۰ از خواب بیدار می شم! هنوز خوابم میاد! ساعتی بعد من هستم و کلافگی بی دلیل و برگه های سپید امتحان و صدای کفش پاشنه دار مراقب بر کف سالن سنگی! دلم شور می زند بی دلیل!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;جمعه ظهر خسته از امتحان بر تختم دراز کشیده ام! از دلشوره نمی توانم بخوابم! برادرم می آید! چهره اش گرفته است! نگاهم می کند! عمو خسرو ... مامان را نگاه می کنم! بابا را! هیچ کدام اما نمی گویند دروغ است! ذهنم آن قدر سنگین می شود که نای گریه ندارم! باور نمی کنم! نمی توانم باور کنم! نمی خواهم باور کنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;جمعه عصر حال بابا بزرگ خوب نیست! نگرانی در چهره همه موج می زند! صدای عمو خسرو را می شنوم که عاطفه اش را صدا می زند! فکر می کنم عاطفه کجا رفته؟! مدت هاست بی عاطفه ام!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;برق می رود! بابا بزرگ کلافه است! من کلافه تر! مدام ذهنم صدای عمو خسرو را می شنود وقتی که می خواند برای دوقلوهایش:&quot;باز باران ٬ با ترانه ...&quot; فکر می کنم مدت هاست باران نباریده! مامان بزرگ مثل یک پروانه به دور بابا بزرگ می چرخد! بر پیشانی بابا بزرگ دستمال تر می گذارد شاید که تبش را چاره شود! راستی چرا باران نمی بارد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در تاریکی بهانه می گیرم! اخم می کنم! لعنت می فرستم! کنار گل های کاغذی خانه بابا بزرگ به آسمان تاریک نگاه می کنم! خدا پشت ابرهاست! خدا را داد می زنم:&quot;منتظر یک معجزه ام!&quot; یک اتفاق ساده! دوست داشتم عید بود و بیماری بابا بزرگ و رفتن عمو خسروی نازنین هم دروغ سیزدهش! چرا خدا پشت ابرها قایم شده ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شنبه را با یاد هامونش زندگی می کنم! با صدایش! با &quot;ج&quot; کشیده بیست و ششمین فجر! با لبخند شیرینش که مامان خیلی دوستش داشت! به پاشا فکر می کنم که عاشق عمو خسرو بود! بابا بزرگ را بستری کردند! مامان برای نگاه کردن هم نایی ندارد! پس معجزه خدا کی می رسد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکشنبه صبح ساعت ۶.۳۰ از خواب بیدار می شم! اصلا خوابم نمی آید! روسری مشکی را بر می دارم! ساعتی بعد من هستم و خیابان حافظ و تالار وحدت و الناز مهربانم و خواهرش ساناز و انبوه مهربانان و سستی قدم هایمان! دلم شور می زند بی دلیل!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولین بار است برای بدرقه کسی می آیم! شکیبا بودنش مرا به اینجا می کشاند! حضور این همه مهربان که آمده اند برای دیدار آخر با او ته دلم را شاد می کند! صلوات ها دلم را می لرزاند! بهار دلنشین که نشین ِ دلش بود چشمانم را نمدار می کند! در آن هیاهو به عکسش نگاه می کنم! برای رفتنش زود بود! باز هم چقدر زود دیر شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;تمام راه برگشت از پشت سیاهی شیشه های بزرگ عینک به عکسش نگاه می کنم! به گریه پسرش که دلم را گریاند ٬ فکر می کنم! به کودکی ِ خودم که هر بار با دیدن کیمیایش چقدر دلم می لرزید زیر آن پل! به صدایش وقتی می خواند:&quot; مادر من تو یاری و یاور من&quot; مامان خبر می دهد حال بابا بزرگ بهتر است! معجزه خدا انگار رسیده! لبخندی می نشیند بر چهره بی روحم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شب از نیمه گذشته! نمی توانم بخوابم! کابوس های تلخ رهایم نمی کنند! مراسم عمو خسرو را در خواب می بینم! از پریشانی از خواب می پرم! بار دیگر که می خوابم دوباره عمو خسرو را می بینم! باز هم خواب از چشمانم پر می کشد! کابوس رفتنش رهایم نمی کند! آخرین باری که می خوابم به جای او جنازه شما را می بینم! با وحشت از خواب می پرم! موهایم خیس عرق هستند! تنم سردست و ذهنم داغ! &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیگر نمی خوابم! تا خود صبح خواب را به چشمانم حرام می کنم و پشت پنجره گریه ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من هنوز جرئت خوابیدن ندارم ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                                       جودی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن : بابا حال همه ما خوب است اما تو باور نکن !     &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 18:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manobabaie&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>manobabaie</dc:creator>
<guid>http://manobabaie.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به نام پدر ...</title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا جانم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز روز شماست! روز شما با تمام زیبایی اش ... روز شما با تمام عظمتش ... روز شما با طلوع درخشانش ... و روز شما با تمام عشقی که در آن موج می زند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز روزی است که وامدار شماست! روزی که به نام شماست! با نام شما رنگین شده و عطر یاس گرفته! روزی است که با نام شما آغاز شده و با نام شما پایان می یابد! روزی است که هستی اش را مدیون عطر تن شماست و حرمت نگاه پدرانه تان و آغوش گرمتان! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز دنیا قاصدک باران است! قاصدک ها را نوازش می کنم و در گوششان زمزمه می کنم! زمزمه ای که بوی آشنای شما را می دهد! و بعد هر کجا که باشم رو می کنم به سوی کعبه ام! جایی که شما متولد شدید! و قاصدک ها را فوت می کنم به سوی شما! شاید که پشت پنجره به انتظار رقص در برابر نور چشمانتان بنشینند تا شما بیایید و زمزمه هایم را تقدیمتان کنند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز من به یقین تنها فرزند شما هستم! و چه احساس خوشایندی که با وجود من این روز به نام شما شده! با تمام وجودم دخترتان می مانم حتی اگر از گوشت و پوست و خون شما نباشم! حتی اگر اجازه نداشته باشم لمستان کنم! حتی اگر در حسرت دیدارتان باشم! حتی اگر برای درد و دل با پدرترین پدر دنیا در خلوتم با خیال شما درد و دل کنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و دخترتان خواهم ماند! عصای گام های پیریتان خواهم شد و شانه هایتان را تکیه گاه! چرا که وجودتان همواره در رگ هایم ریشه دارد ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به دلم وعده دادم که می بینمتان! گردنبندی از قاصدک ها که هزار بار دعای سلامتیتان را به گوششان خواندم را به گردنتان می آویزم! دستانتان را در دستانم می گیرم و در دل به روزهایی فکر می کنم که در کنار خواهر و برادرهایم پدریتان را هزار بار جشن می گیریم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                            جودی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                             دخترک شما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;+ امیدوارم حال دایی علی خوب باشد! این روزها زیاد نگرانشان هستم! راستی دایی علی مرا می شناسید ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 13:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manobabaie&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>manobabaie</dc:creator>
<guid>http://manobabaie.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از ذهن شلوغم به دل آرامم</title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از آخرین باری که برایتان نوشتم خیلی گذشته! دلم به نوشتن نمیره! انگار ذهنم خالی شده از واژه ها! واژه هایی که برای نوشتن به نام شما خلق می شدند! انگار دلم ته کشیده! انگار حرف هایم تمام شده اند! ساعت ها می نشینم و فکر می کنم بی آنکه فکری کرده باشم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از آخرین باری که آن چنان خودم را به شما نزدیک حس کرده بودم دو هفته می گذرد! تا چند روز خسته بودم! انگار زیر مشت و لگد واقعیات تمام ذهنم کبود شده بود ٬ پر زخم ٬ درد می کرد! یه حس عمیق و محکم ٬ یه امید لطیف و قشنگ ٬ که تهش شد یه اشتباه تلخ! یه تصادف سنگین! تصادف با واقعیت! واقعیت تلخ نبودن شما! واقعیت تلخ هیچ وقت نشدنتون! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی فکر می کنم کاش هیچ وقت نبودید تا من برای گاهی نبودنتان ٬ برای نداشتنتان اینقدر غصه نمی خوردم!! اما بعد به ثانیه های بودنتان فکر می کنم! به همان چند ثانیه کوتاه! به حجم حضورتان ٬ حضور هر چند کوتاهتان! به انگشتانتان ٬ به لبخندتان ٬ به انحنای موهایتان و ... و از همه مهم تر به خودم! به تنهایی ام! من نمی خواهم دوباره تنها شوم! من می ترسم از تنهایی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;..................&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حیاط همسایه پر از چراغ های رنگی است! نامزدی دخترش است! صدای خواننده ارکستر و صدای دست و  هیاهو و رقص و آواز ... ذهنم یک جا بند نمی شود :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از نمرات امتحانات که آمدند و ریاضی که افتادم اما شما را که ندیدمتان! به حاجی بابا که بیمارستان بود  و ما که هر روز در میانه اش در اوج گرمایش مهمان اتاق ۲۳۳ او بودیم! &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;از ۱۸ تیر که گذشت و هر بار با گذرش مرا به چند سال قبل حوالی خیابان امیرآباد کنار درخت بلند سر چهارراه می برد و به یاد آن پسر جوان دانشجو با شلوار جین روشنش که سرخ شده بود از خون تنش و لنگ می زد برای فرار از چوب سیاه رنگ سبز پوش ها ...  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از کوهنوردی در تاریکی شب های تابستان با خیال سیال حضور شما! از آن بالا گشتن در میان تمام نقطه های ریز زرد و سفید چراغ های روشن تهران بزرگ! و چه لذت بخش است پیدا کردن حوالی خانه تان با کمک آن برج نزدیک خانه تان و آن مسجد سبز رنگ! به بی حالی و بیماری و گرمازدگی ام ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از کتاب خانه که بهانه رفتنم به آنجا ٬ گذر از حوالی خانه شما است ٬ که دقیقا میان خانه ما و کتابخانه ماوا دارد! به چرخ های ویلچر و من که مدام می شوم اسماعیل ِ ننه گیلانه و راه رفتن را از خود دریغ می کنم در این تابستان بی رحم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از سردرگمی و پریشانی ٬ از راهی که تا به حال آمده ام به راهی که خواهم رفت! از چرایی بودنم به چرایی شدنتان! ذهنم پرواز می کند از این به آن! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و خانه شما - که جاودان باد پایه هایش - که دیروز بعد از ظهر میزبان حضور من بود با شانه های خسته ام و دل ِ خسته ترم که تکیه دادند به سنگ های سفیدش و دلم که آرام گرفت! انگار که شما ٬ بابایش ٬ زمزمه کنان کنار گوشم برایش لالایی می خواندید و دلم که آرام خوابید... بی آنکه ببینتتان! آرام ِ آرام ... آرامشی لذت بخش بعد از این طوفان تلخ طولانی .... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                         جودی کوچک شما &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن: خرافاتی نیستم! اما دلم یک فال قهوه ٬ فال ورق ٬ یک کف بینی درست و حسابی می خواهد!! آینده ام عجیب گم شده است! شاید زن فالگیر در خط های کف دستم ٬ در گوی بلورینش ٬ آینده گم شده ام را بیاید! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 13:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manobabaie&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>manobabaie</dc:creator>
<guid>http://manobabaie.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنجا کجاست ؟!</title>
<link>http://manobabaie.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بابای عزیز&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اینجا عظیمیه است! از این بالا کرج زیر پای توست! کرجی که بزرگتر از آنی شده که فکرش را می کردم! نورهای سفید و زرد شهر مثل نگین هایی در سیاهی شب می درخشند! جمعه شب است و مردم برای لحظه ای خوشی این بالا ایستاده اند و لذت می برند از چای و بلالی و قلیانی ... &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اینجا آدم ها خوش هستند و ما که از میانه این ها گذر می کنیم هم! در این سربالایی ها و سرپایینی ها و خلوتی و تاریکی ِ آخرِ شب کوچه پس کوچه های کرج ٬ محصول مشترک کریس دی برگ و آریان که این روزها مدام گوشمان را می نوازد ٬ می چسبد! در راه خانه دکتر هستیم! بابا با دکتر کاری دارد ...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از ماشین پیاده می شوم! برای بار اول است که دکتر و خانواده اش را می بینم! دکتر مرد موقر و مهربانی است که تنها شغلی که می شود برایش تصور کرد همان استادی دانشگاه است! و همسرش که به شدت خونگرم است! خلاف نامش که مرا یاد فصل سرما و برف می اندازد... آذر ! هنگام تحصیل در ینگه دنیا با هم آشنا می شوند و بعد لبخندی و سیب سرخی و عشقی ... و &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;دو پسر خانواده! ثمره این عشق! یکی بلند و لاغر و بزرگ! قیافه اش به مهندس ها می خورد! و دیگری کوچکتر و تپل تر! هنوز مدرسه ای است! دکتر یکی شان را آرشام صدا می کند و من نمی فهمم آرشام نام کدامشان است&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینجا دانشگاه است! در ایام تلخ امتحانات به سر می بریم! گرما قهقهه می زند! هیچ کس نای خندیدن ندارد! حیاط خالی است و کتابخانه پر! امتحان ها را یکی پس از دیگری گند می زنم! ریاضی مزخرف ۴ واحدی را تحمل بار دیگر خواندن ندارم! دیشب فکری از سرم گذشت! حاضرم این ریاضی ۴ واحدی را بیفتم اما به شرط لمس کردن حس حضور شما ... &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;امتحان ریاضی سخت بود! سخت تر از آنی که فکرش را می کردم! بچه ها از هم وعده دیدار در کلاس ریاضی ترم بعد را می گیرند! فکر می کنم حالا که می افتم یعنی قرار است شما را ببینم؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینجا معبر بهشتی است! بعد از امتحان مزخرف ریاضی ٬ بودن در کوچه شما ٬ تکیه دادن به دیوارهای حیاطتان و داشتن دلشوره ای شیرین که مبادا کسی در را باز کند و مرا تکیه داده به در بیابد ٬ عجیب می چسبد! انگار این جا که هستم غصه هایم گم می شوند! &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;این بار آمده ام تا روز مادر را به مادربزرگم تبریک بگویم! مادربزرگی که با زندگی بخشیدن به شما طعم شیرین مادری را حس کرده است! مادربزرگی که می دانم اگر نبود بابای من هم نبود! مادربزرگی که می دانم وجود بابا لنگ درازم را تا ابد ٬ مدیون ۹ ماه باروری نطفه شما در وجودشان هستم! &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آمده ام تا دستانشان را ببوسم و بگویم: &quot;مادربزرگم هزار دنیا ممنونم بابت به دنیا آوردن بابایم...به حق که بهشت زیر پای شماست!!&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;دستانم را می گیرم رو به آسمان و زیر لب نیایش می کنم: &quot;خدایا مادربزرگ را تا ابد برای ما حفظ کن!&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینجا همین جاست! خانه ما! صدای زنگ در را می شنوم! مامان بلند می گوید: &quot;پستچی است!&quot; حس می کنم قلبم از جایش بلند می شود و به ته دلم سقوط می کند! برای آمدن آسانسور صبر نمی کنم! پله ها را سه تا یکی می دوم و می روم پایین! صدای نفس هایم تو گوشم زنگ می زنند! صدای پاهایم در راه پله گلدان ها را از خواب بیدار می کند! &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;فکر می کنم خداست! آمده ذوق مرگم کند! فکر می کنم چقدر دعایم زود برآورده شد! غرق شوق می شوم! خدا از آن بالا آمده پایین! آمده شده روح نامه بابا لنگ درازم! یکی از همان سورپرایزهای ویژه! آمده تا من دستخط بابا لنگ دراز را ٬ جای انگشتانش روی برگه نامه را ٬ برگه هایی که بوی او را می دهند را ٬ عبادت کنم!! آمده تا من عشق کنم!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;حیاط را می دوم! در را باز می کنم! آقای پستچی جوان است و صورتش در گرمای آفتاب سوخته! به روی من با نفس بند آمده ام و لپ های سرخم می خندد! با لبخند عمیقی محبتش را جبران می کنم! نگاهم پر از اشتیاق است! به دلم وعده می دهم: &quot;جودی ... تو الان خدا را می بینی ... !!&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;امضا می خواهد! صبرم تمام شده! چشمانم را می بندم! بسته بزرگی می دهد دستم! &quot;خدای من بابا چه فرستاده؟!&quot; می نشینم روی پله مقابل در! دنبال فرستنده می گردم! یک لحظه همه چیز می ایستد! ضربان رگ گردن من ٬ هیاهوی قلب من ٬ هجوم نفسهایم ٬ لرزش دستانم ٬ گذر زمان و چرخش زمین ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;در آسانسور بسته می شود! بسته بزرگ کف آسانسور کنار پایم است! در آینه به قیافه مبهوت خودم نگاه می کنم! بغضم را قورت می دهم! به خدا اخم می کنم! نفس حبس شده در سینه ام را آه می کشم! کاش آه من سقف آسمان را بگشاید و به گوش خدا برسد : بابا نبود ... بابا نبود ... بابا نبود ................. :.(&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                                  ج . آبوت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;پ.ن : ندارد !&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 09:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manobabaie&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>manobabaie</dc:creator>
<guid>http://manobabaie.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
