|
بابا لنگ درازم جمعه ساعت ۶.۳۰ از خواب بیدار می شم! هنوز خوابم میاد! ساعتی بعد من هستم و کلافگی بی دلیل و برگه های سپید امتحان و صدای کفش پاشنه دار مراقب بر کف سالن سنگی! دلم شور می زند بی دلیل! جمعه ظهر خسته از امتحان بر تختم دراز کشیده ام! از دلشوره نمی توانم بخوابم! برادرم می آید! چهره اش گرفته است! نگاهم می کند! عمو خسرو ... مامان را نگاه می کنم! بابا را! هیچ کدام اما نمی گویند دروغ است! ذهنم آن قدر سنگین می شود که نای گریه ندارم! باور نمی کنم! نمی توانم باور کنم! نمی خواهم باور کنم! جمعه عصر حال بابا بزرگ خوب نیست! نگرانی در چهره همه موج می زند! صدای عمو خسرو را می شنوم که عاطفه اش را صدا می زند! فکر می کنم عاطفه کجا رفته؟! مدت هاست بی عاطفه ام! برق می رود! بابا بزرگ کلافه است! من کلافه تر! مدام ذهنم صدای عمو خسرو را می شنود وقتی که می خواند برای دوقلوهایش:"باز باران ٬ با ترانه ..." فکر می کنم مدت هاست باران نباریده! مامان بزرگ مثل یک پروانه به دور بابا بزرگ می چرخد! بر پیشانی بابا بزرگ دستمال تر می گذارد شاید که تبش را چاره شود! راستی چرا باران نمی بارد؟! در تاریکی بهانه می گیرم! اخم می کنم! لعنت می فرستم! کنار گل های کاغذی خانه بابا بزرگ به آسمان تاریک نگاه می کنم! خدا پشت ابرهاست! خدا را داد می زنم:"منتظر یک معجزه ام!" یک اتفاق ساده! دوست داشتم عید بود و بیماری بابا بزرگ و رفتن عمو خسروی نازنین هم دروغ سیزدهش! چرا خدا پشت ابرها قایم شده ؟! شنبه را با یاد هامونش زندگی می کنم! با صدایش! با "ج" کشیده بیست و ششمین فجر! با لبخند شیرینش که مامان خیلی دوستش داشت! به پاشا فکر می کنم که عاشق عمو خسرو بود! بابا بزرگ را بستری کردند! مامان برای نگاه کردن هم نایی ندارد! پس معجزه خدا کی می رسد؟! یکشنبه صبح ساعت ۶.۳۰ از خواب بیدار می شم! اصلا خوابم نمی آید! روسری مشکی را بر می دارم! ساعتی بعد من هستم و خیابان حافظ و تالار وحدت و الناز مهربانم و خواهرش ساناز و انبوه مهربانان و سستی قدم هایمان! دلم شور می زند بی دلیل! اولین بار است برای بدرقه کسی می آیم! شکیبا بودنش مرا به اینجا می کشاند! حضور این همه مهربان که آمده اند برای دیدار آخر با او ته دلم را شاد می کند! صلوات ها دلم را می لرزاند! بهار دلنشین که نشین ِ دلش بود چشمانم را نمدار می کند! در آن هیاهو به عکسش نگاه می کنم! برای رفتنش زود بود! باز هم چقدر زود دیر شد! تمام راه برگشت از پشت سیاهی شیشه های بزرگ عینک به عکسش نگاه می کنم! به گریه پسرش که دلم را گریاند ٬ فکر می کنم! به کودکی ِ خودم که هر بار با دیدن کیمیایش چقدر دلم می لرزید زیر آن پل! به صدایش وقتی می خواند:" مادر من تو یاری و یاور من" مامان خبر می دهد حال بابا بزرگ بهتر است! معجزه خدا انگار رسیده! لبخندی می نشیند بر چهره بی روحم! شب از نیمه گذشته! نمی توانم بخوابم! کابوس های تلخ رهایم نمی کنند! مراسم عمو خسرو را در خواب می بینم! از پریشانی از خواب می پرم! بار دیگر که می خوابم دوباره عمو خسرو را می بینم! باز هم خواب از چشمانم پر می کشد! کابوس رفتنش رهایم نمی کند! آخرین باری که می خوابم به جای او جنازه شما را می بینم! با وحشت از خواب می پرم! موهایم خیس عرق هستند! تنم سردست و ذهنم داغ! دیگر نمی خوابم! تا خود صبح خواب را به چشمانم حرام می کنم و پشت پنجره گریه ... و من هنوز جرئت خوابیدن ندارم ... جودی پ.ن : بابا حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 22:3 در تاریخ دوشنبه 31 تیر1387 |
|