|
بابا جانم امروز روز شماست! روز شما با تمام زیبایی اش ... روز شما با تمام عظمتش ... روز شما با طلوع درخشانش ... و روز شما با تمام عشقی که در آن موج می زند ... امروز روزی است که وامدار شماست! روزی که به نام شماست! با نام شما رنگین شده و عطر یاس گرفته! روزی است که با نام شما آغاز شده و با نام شما پایان می یابد! روزی است که هستی اش را مدیون عطر تن شماست و حرمت نگاه پدرانه تان و آغوش گرمتان! امروز دنیا قاصدک باران است! قاصدک ها را نوازش می کنم و در گوششان زمزمه می کنم! زمزمه ای که بوی آشنای شما را می دهد! و بعد هر کجا که باشم رو می کنم به سوی کعبه ام! جایی که شما متولد شدید! و قاصدک ها را فوت می کنم به سوی شما! شاید که پشت پنجره به انتظار رقص در برابر نور چشمانتان بنشینند تا شما بیایید و زمزمه هایم را تقدیمتان کنند! امروز من به یقین تنها فرزند شما هستم! و چه احساس خوشایندی که با وجود من این روز به نام شما شده! با تمام وجودم دخترتان می مانم حتی اگر از گوشت و پوست و خون شما نباشم! حتی اگر اجازه نداشته باشم لمستان کنم! حتی اگر در حسرت دیدارتان باشم! حتی اگر برای درد و دل با پدرترین پدر دنیا در خلوتم با خیال شما درد و دل کنم! و دخترتان خواهم ماند! عصای گام های پیریتان خواهم شد و شانه هایتان را تکیه گاه! چرا که وجودتان همواره در رگ هایم ریشه دارد ... به دلم وعده دادم که می بینمتان! گردنبندی از قاصدک ها که هزار بار دعای سلامتیتان را به گوششان خواندم را به گردنتان می آویزم! دستانتان را در دستانم می گیرم و در دل به روزهایی فکر می کنم که در کنار خواهر و برادرهایم پدریتان را هزار بار جشن می گیریم! جودی دخترک شما + امیدوارم حال دایی علی خوب باشد! این روزها زیاد نگرانشان هستم! راستی دایی علی مرا می شناسید ؟! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 16:34 در تاریخ چهارشنبه 26 تیر1387 |
|