|
بابا از آخرین باری که برایتان نوشتم خیلی گذشته! دلم به نوشتن نمیره! انگار ذهنم خالی شده از واژه ها! واژه هایی که برای نوشتن به نام شما خلق می شدند! انگار دلم ته کشیده! انگار حرف هایم تمام شده اند! ساعت ها می نشینم و فکر می کنم بی آنکه فکری کرده باشم! از آخرین باری که آن چنان خودم را به شما نزدیک حس کرده بودم دو هفته می گذرد! تا چند روز خسته بودم! انگار زیر مشت و لگد واقعیات تمام ذهنم کبود شده بود ٬ پر زخم ٬ درد می کرد! یه حس عمیق و محکم ٬ یه امید لطیف و قشنگ ٬ که تهش شد یه اشتباه تلخ! یه تصادف سنگین! تصادف با واقعیت! واقعیت تلخ نبودن شما! واقعیت تلخ هیچ وقت نشدنتون! گاهی فکر می کنم کاش هیچ وقت نبودید تا من برای گاهی نبودنتان ٬ برای نداشتنتان اینقدر غصه نمی خوردم!! اما بعد به ثانیه های بودنتان فکر می کنم! به همان چند ثانیه کوتاه! به حجم حضورتان ٬ حضور هر چند کوتاهتان! به انگشتانتان ٬ به لبخندتان ٬ به انحنای موهایتان و ... و از همه مهم تر به خودم! به تنهایی ام! من نمی خواهم دوباره تنها شوم! من می ترسم از تنهایی! .................. حیاط همسایه پر از چراغ های رنگی است! نامزدی دخترش است! صدای خواننده ارکستر و صدای دست و هیاهو و رقص و آواز ... ذهنم یک جا بند نمی شود : از نمرات امتحانات که آمدند و ریاضی که افتادم اما شما را که ندیدمتان! به حاجی بابا که بیمارستان بود و ما که هر روز در میانه اش در اوج گرمایش مهمان اتاق ۲۳۳ او بودیم! از ۱۸ تیر که گذشت و هر بار با گذرش مرا به چند سال قبل حوالی خیابان امیرآباد کنار درخت بلند سر چهارراه می برد و به یاد آن پسر جوان دانشجو با شلوار جین روشنش که سرخ شده بود از خون تنش و لنگ می زد برای فرار از چوب سیاه رنگ سبز پوش ها ... از کوهنوردی در تاریکی شب های تابستان با خیال سیال حضور شما! از آن بالا گشتن در میان تمام نقطه های ریز زرد و سفید چراغ های روشن تهران بزرگ! و چه لذت بخش است پیدا کردن حوالی خانه تان با کمک آن برج نزدیک خانه تان و آن مسجد سبز رنگ! به بی حالی و بیماری و گرمازدگی ام ... از کتاب خانه که بهانه رفتنم به آنجا ٬ گذر از حوالی خانه شما است ٬ که دقیقا میان خانه ما و کتابخانه ماوا دارد! به چرخ های ویلچر و من که مدام می شوم اسماعیل ِ ننه گیلانه و راه رفتن را از خود دریغ می کنم در این تابستان بی رحم! از سردرگمی و پریشانی ٬ از راهی که تا به حال آمده ام به راهی که خواهم رفت! از چرایی بودنم به چرایی شدنتان! ذهنم پرواز می کند از این به آن! و خانه شما - که جاودان باد پایه هایش - که دیروز بعد از ظهر میزبان حضور من بود با شانه های خسته ام و دل ِ خسته ترم که تکیه دادند به سنگ های سفیدش و دلم که آرام گرفت! انگار که شما ٬ بابایش ٬ زمزمه کنان کنار گوشم برایش لالایی می خواندید و دلم که آرام خوابید... بی آنکه ببینتتان! آرام ِ آرام ... آرامشی لذت بخش بعد از این طوفان تلخ طولانی .... جودی کوچک شما پ.ن: خرافاتی نیستم! اما دلم یک فال قهوه ٬ فال ورق ٬ یک کف بینی درست و حسابی می خواهد!! آینده ام عجیب گم شده است! شاید زن فالگیر در خط های کف دستم ٬ در گوی بلورینش ٬ آینده گم شده ام را بیاید! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 17:28 در تاریخ جمعه 21 تیر1387 |
|