|
بابای عزیز اینجا عظیمیه است! از این بالا کرج زیر پای توست! کرجی که بزرگتر از آنی شده که فکرش را می کردم! نورهای سفید و زرد شهر مثل نگین هایی در سیاهی شب می درخشند! جمعه شب است و مردم برای لحظه ای خوشی این بالا ایستاده اند و لذت می برند از چای و بلالی و قلیانی ... اینجا آدم ها خوش هستند و ما که از میانه این ها گذر می کنیم هم! در این سربالایی ها و سرپایینی ها و خلوتی و تاریکی ِ آخرِ شب کوچه پس کوچه های کرج ٬ محصول مشترک کریس دی برگ و آریان که این روزها مدام گوشمان را می نوازد ٬ می چسبد! در راه خانه دکتر هستیم! بابا با دکتر کاری دارد ... از ماشین پیاده می شوم! برای بار اول است که دکتر و خانواده اش را می بینم! دکتر مرد موقر و مهربانی است که تنها شغلی که می شود برایش تصور کرد همان استادی دانشگاه است! و همسرش که به شدت خونگرم است! خلاف نامش که مرا یاد فصل سرما و برف می اندازد... آذر ! هنگام تحصیل در ینگه دنیا با هم آشنا می شوند و بعد لبخندی و سیب سرخی و عشقی ... و دو پسر خانواده! ثمره این عشق! یکی بلند و لاغر و بزرگ! قیافه اش به مهندس ها می خورد! و دیگری کوچکتر و تپل تر! هنوز مدرسه ای است! دکتر یکی شان را آرشام صدا می کند و من نمی فهمم آرشام نام کدامشان است! *** اینجا دانشگاه است! در ایام تلخ امتحانات به سر می بریم! گرما قهقهه می زند! هیچ کس نای خندیدن ندارد! حیاط خالی است و کتابخانه پر! امتحان ها را یکی پس از دیگری گند می زنم! ریاضی مزخرف ۴ واحدی را تحمل بار دیگر خواندن ندارم! دیشب فکری از سرم گذشت! حاضرم این ریاضی ۴ واحدی را بیفتم اما به شرط لمس کردن حس حضور شما ... امتحان ریاضی سخت بود! سخت تر از آنی که فکرش را می کردم! بچه ها از هم وعده دیدار در کلاس ریاضی ترم بعد را می گیرند! فکر می کنم حالا که می افتم یعنی قرار است شما را ببینم؟! *** اینجا معبر بهشتی است! بعد از امتحان مزخرف ریاضی ٬ بودن در کوچه شما ٬ تکیه دادن به دیوارهای حیاطتان و داشتن دلشوره ای شیرین که مبادا کسی در را باز کند و مرا تکیه داده به در بیابد ٬ عجیب می چسبد! انگار این جا که هستم غصه هایم گم می شوند! این بار آمده ام تا روز مادر را به مادربزرگم تبریک بگویم! مادربزرگی که با زندگی بخشیدن به شما طعم شیرین مادری را حس کرده است! مادربزرگی که می دانم اگر نبود بابای من هم نبود! مادربزرگی که می دانم وجود بابا لنگ درازم را تا ابد ٬ مدیون ۹ ماه باروری نطفه شما در وجودشان هستم! آمده ام تا دستانشان را ببوسم و بگویم: "مادربزرگم هزار دنیا ممنونم بابت به دنیا آوردن بابایم...به حق که بهشت زیر پای شماست!!" دستانم را می گیرم رو به آسمان و زیر لب نیایش می کنم: "خدایا مادربزرگ را تا ابد برای ما حفظ کن!" *** اینجا همین جاست! خانه ما! صدای زنگ در را می شنوم! مامان بلند می گوید: "پستچی است!" حس می کنم قلبم از جایش بلند می شود و به ته دلم سقوط می کند! برای آمدن آسانسور صبر نمی کنم! پله ها را سه تا یکی می دوم و می روم پایین! صدای نفس هایم تو گوشم زنگ می زنند! صدای پاهایم در راه پله گلدان ها را از خواب بیدار می کند! فکر می کنم خداست! آمده ذوق مرگم کند! فکر می کنم چقدر دعایم زود برآورده شد! غرق شوق می شوم! خدا از آن بالا آمده پایین! آمده شده روح نامه بابا لنگ درازم! یکی از همان سورپرایزهای ویژه! آمده تا من دستخط بابا لنگ دراز را ٬ جای انگشتانش روی برگه نامه را ٬ برگه هایی که بوی او را می دهند را ٬ عبادت کنم!! آمده تا من عشق کنم! حیاط را می دوم! در را باز می کنم! آقای پستچی جوان است و صورتش در گرمای آفتاب سوخته! به روی من با نفس بند آمده ام و لپ های سرخم می خندد! با لبخند عمیقی محبتش را جبران می کنم! نگاهم پر از اشتیاق است! به دلم وعده می دهم: "جودی ... تو الان خدا را می بینی ... !!" امضا می خواهد! صبرم تمام شده! چشمانم را می بندم! بسته بزرگی می دهد دستم! "خدای من بابا چه فرستاده؟!" می نشینم روی پله مقابل در! دنبال فرستنده می گردم! یک لحظه همه چیز می ایستد! ضربان رگ گردن من ٬ هیاهوی قلب من ٬ هجوم نفسهایم ٬ لرزش دستانم ٬ گذر زمان و چرخش زمین ... در آسانسور بسته می شود! بسته بزرگ کف آسانسور کنار پایم است! در آینه به قیافه مبهوت خودم نگاه می کنم! بغضم را قورت می دهم! به خدا اخم می کنم! نفس حبس شده در سینه ام را آه می کشم! کاش آه من سقف آسمان را بگشاید و به گوش خدا برسد : بابا نبود ... بابا نبود ... بابا نبود ................. :.( ج . آبوت پ.ن : ندارد ! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 12:45 در تاریخ سه شنبه 4 تیر1387 |
|