تبليغاتX
دنیای من و بابام - دچار پوچی می شویم!!

بابا

این روزها نوشتنم نمی آید! ورق می گذارم جلویم ٬ قلم می گیرم در دستم و فقط خط هایی ممتد می کشم بر این برگهای سفید ... فکرم خسته است! ذهنم قدرتی ندارد برای پرواز! ساعت ها دراز می کشم! بی حال و بی حوصله! فکر می کنم این بود آن زندگی ای که من می خواستم؟! این بود آن جودی پر انرژی خوشبخت؟!

این روزها من در قعرترین نقطه منحنی سینوسی زندگیم قدم می زنم! احساس پوچی مثل خوره جسم و روح مرا می جود! احساس مزخرفی است! می فهمی بابا؟!

آخر هفته را در باغ بابابزرگ بودم! باغی پر از درخت هایی به قدر تمام خاطرات کودکی ... :

جیب هایم پر از سنگریزه های زیبایی است که از در ورودی باغ تا درخت گردوی ته باغ از خانه شان ٬ زمین ٬ جدایشان کرده ام! و دفتر نامه هایم به شما و قلمی در دستانم! درخت را بغل می کنم! دست می کشم روی تنه زمختش! پایم را می گذارم روی شاخه ای و بعد شاخه ای دیگر ... روی بالاترین شاخه درخت می نشینم! به آسمانی که حالا به من خیلی نزدیک است نگاه می کنم! آسمانی که سیاهی تهران را ندارد و آبی ِ آبی است! دوست دارم از لا به لای شاخ و برگش انوار طلایی خورشید را در آغوش بگیرم! دفترم را باز می کنم تا از این بالا برایتان بنویسم! سنگریزه ها را می بافم به شاخه روبرویی! به سنگریزه ها نگاه می کنم! نگاهشان را می خوانم که در حسرت زمین اند انگار ... 

یاد نگاه آن پسرک سه ساله در پارک می افتم که دست در دست خواهر تازه به تکلیف رسیده اش گرداگرد آن زمین ِ دایره ای که من میانش نشسته بودم راه می رفت و ثانیه ای چشم از من بر نمی داشت! حتی وقتی پشتش به من بود بر گشته نگاهم می کرد! نمی دانم در من چه می دید! دستم را که برایش تکان دادم لبخند زد و تا جایی که نگاهش مرا می دید برایم دست تکان داد! دیدم! اما نگفتم که پلکان جلوی پایش را ببیند... به جایش چشمانم را محکم بستم تا افتادنش را نبینم! و وقتی چشمانم را باز کردم دیدمش که بلند شده و باز هم با لبخند برایم دست تکان می دهد! چقدر بچه ها فرشته اند ...

سنگریزه ها را می اندازم پایین! فکر می کنم از عرش به فرش رسیدن چقدر کوتاه است ... از زندگی به مرگ ... فکر می کنم دیگر حوصله ادامه دادن این زندگی را ندارم!! چشمانم را به روی این زندگی تلخ می بندم! نگاه مامان را می بینم! صدای بابا را می شنوم! شیرینی بوسه های برادر مهربونم که شب بخیرهایش را لذت بخش تر می کند را حس می کنم! یاد شما می افتم! یاد چشمانتان! یاد صدای گرمتان در آن زمستان سرد! یاد نامه تان! یاد همان یک جمله "جودی عزیزم داشتن دختری مثل تو آرزوی هر پدریه!" ... زل می زنم به آسمان! ذهنم پر از حس های خوشایند می شود!! فکر می کنم یعنی من آرزوی شمام؟!

شب در ماشین دفتر نامه ها را باز می کنم و زیر نور تیر چراغ برق هایی که به سرعت از کنار ما می گذرند نوشته ای که بالای درخت برایتان حک کردم را می خوانم! تنها یک جمله نوشته ام :

بابا ... من خسته ام ... خیلی خسته !!

                                                                     جودی

 

پیوست : نامه من به خدا :

جناب گاد عزیز

کجایی پس؟! بیا و خودت را به من نشان بده! بگذار حست کنم! بیا و بگذر دلم نرم نرمک آب شود از حس حضور تو چون برف کوه های بلند در بهاری ترین روزهای بهار ...

همیشه وقتی انتظارش را نداشتم تو می آمدی! آنقدر به من مهربانی می کردی که حس می کردم دو بال دارم برای پرواز ... می آمدی و بابایم می شدی ... می آمدی و می دیدمت ... 

خدای مهربون ... بیا و سورپرایزم کن! دلم یکی از آن سورپرایزهای ویژه ات را می خواهد! خدایا دلم برای بابا لنگ درازم خیلی تنگ شده! خدایا این روزها اصلا انتظارش را ندارم (!!) بیا و با یکی از آن سورپرایزهای ویژه ات ذوق زده ام کن!!

                                                             ارادتمند : بنده ی تو  

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 21:4 در تاریخ سه شنبه 28 خرداد1387 |


  X

من جودی ام ! جودی آبوت ! که همه هستیش یه بابا لنگ درازه و یه کاغذ و یه قلم که برای باباش نامه بنویسه ...



بابا لنگ دراز عزیزم اگر از دل نوشته های من گذر کردی یاد جودی کوچولوت بیفت که تنها سرمایه اش یه نامه از توست ...
و دلش در حسرت بوسیدن چشمهای تو ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


سایت اختصاصی بهرام رادان
چلچراغ
خ مثل خاتمی
سهراب سپهری
محمد علی ابطحی
30 نما
سینمای ما
خسرو نقیبی
بزرگمهر حسین پور
سجاد صاحبان زند
ساناز اقتصادی نیا
لیلی نیکو نظر
نیما اکبرپور
ندا میری
ساتیار امامی
روزنامه اعتماد
اهدای عضو
هفتان
آرشیو پیوندهای روزانه


شهریور 1387



مرداد 1387



تیر 1387



خرداد 1387



اردیبهشت 1387



فروردین 1387



اسفند 1386



بهمن 1386



دی 1386



آذر 1386



آبان 1386



مهر 1386



شهریور 1386



مرداد 1386



*عمو بهرام و دایی علی*
بهرام عاشقه عصیان
عمو بهرام و دایی باذل
عبور شیشه ای
دنیای لیلی
شهر شلوغ
تمام ناتمام من با تو تمام می شود !
در باب شعر و شاعری
پاپیروس
شاهدخت سرزمین ابدیت
دست نوشته های یک دختر 18 ساله
دو عاشق بی قایق
هیچ کس ...
بغض مهتاب
خاطرات من
سینمای ایران
همکنون
بهرام ِ سینما
سنجاقک خیال
فیلسوف تنها
کافه انتهای کوچه بن بست
تقدیم به بهرام رادان
بهرام رادان 20
سه شنبه خاکستری
سینما در منطقه ممنوعه
کلوپ هواداران بهرام رادان
مترسک فیلسوف
اندر احوالات بهرام خان رادان
دوشیزه مترسک
نفس عمیق
راز سکوت
اینجا فقط مال منه!
آرتیستون آباد
بگو به آنکه دل از بار غم گران دارد
به حریم تو می خورم سوگند
زیر نور ماه
کفش های گلی
قصه های عامه پسند
عاشقانه یا پر از نفرت؟
NiGhT MaRisH
EleVeN
دختران تنها
به یاد من باش !
ناگفته های یک جوان
مقصد نهایی
ماهی سیاه کوچولو
الهه کوچک من
کاش می شد به فالگیرها هم رشوه داد!!
شیدای حقیقت و زیبایی
روژان رادان (!)
گلشیفته فراهانی
همدمم تنهایی
هاواری اوینار
کافه بلاگ
آقای تخته سیاه
دنیای کوچک آقای اوف
Miss Anonymous
eLf!sH GiRl$
دخترك اوريجينال
آهسته با عشق تا خدا
سایفو ... دیوانه دوست داشتنی
سینما روز
Miśeяαβle Ðoll
جایی شبیه قلب من
هجران


Design by :

Omid Manoochehri

بهرام رادان