|
آقای جان اسمیت عزیز روزهایم بی خبر از شما اما با یاد شما می گذرند! خبری نیست! امتحانات در راهند و من کماکان چشم بسته ام به روی این همه جزوه و کتاب پر برگ! تمام روز کارم شده کتاب خواندن برای رهایی از ذهن شلوغ و سردرگمم! برای رهایی از افکار پوچی که مدت هاست باعث سردردهای طولانی و عرق های سرد شبانگاهی می شوند! برای رهایی از کلنجار رفتن های گاه و بی گاهم با خودم! می خوانم و می خوانم!! به قول دوستم - دوشیزه مترسک ۱۵ ساله - این روزها در حرم مطهر شعبه منزل به سر می بریم! ساعت ها می نشینم در اتاقم ، پنجره ها را باز می کنم! دراز می کشم روی تختم ، یک ظرف پر از گوجه سبزهای ترش با نمکدان می گذارم کنارم! می خوانم و می خوانم! در حالی که یانی برایم زیبا می نوازد! "دزیره" را بالاخره و پس از مدت ها شروع کرده ام! بهنود را هم می خوانم! این چند روز "این سه زن" اش را! و "صد سال تنهایی" مارکز که صبوری در تنهایی را به من می آموزد! "هزار خورشید تابان" خالد حسینی را تمام کرده ام! دلم می خواهد برای یک بار هم که شده برقع را امتحان کنم! و از پشت آن نقاب تاریک ، دنیا را بفهمم! نگاه کنم و خیالم راحت باشد که کسی مرا نمی بیند! بدجور می چسبد که زل بزنم در چشمان شما بدون اینکه شما داغی تب نگاهم را بفهمید! شازده احتجاب هم با یک لیوان چای داغ از آن چیزهایی است که بدجور می چسبد! بابا صادق هدایت را از حجم کتاب های کنار تختم بر می دارد! حس می کنم بی هدایت این حجم چیزی کم دارد! هدایت را برای چندم بار می خوانم! بابا می گوید: "کم از پوچی ِ زندگی دم می زنی... هدایت بخوانی که دیگر هیچ!" خودش می خوانده اما! بعد از هدایت تیغی می چسبد به روی رگ دستی و نگاه عروسکی مات بر دستانی خونی...! "سرگذشت موسیقی ایران" استاد خالقی را عمو برایم خریده بود برای عیدانه سالها قبل! نیمه راه رهایش کرده بودم و حالا گذاشته ام در میانه ی این حجم تا دستانش را بگیرم ، این بار تا ته خط! شعر هم می خوانم! فروغ ، سیمین بهبهانی ٬ پروین اعتصامی ... زن ها را می خوانم این بار!! "دو قرن سکوت" زرین کوب را هم گذاشته ام! هر چند دوست ندارم بخوانمش تا تمام شود! مامان در لیوان سفالی صورتی ام برایم آب پرتقال می آورد! پر از یخ است! می روم کنار پنجره! به غروب آفتاب در تهران شلوغ نگاه می کنم! به من که در گوشه ای از این شهر ، دور افتاده ام! پرت شده ام در این سکوت خودآگاه! دلم یک سفر دور و دراز می خواهد! از آنها که بلیط برگشت ندارد! از آنها که بی همسفری! از آنها که کسی نمی داند کجایی! از آنها که همه فکر می کنند گم شدی ، مردی!! دلم می خواهد بروم جایی که هیچ کس نباشد! حتی شما! می خواهم دور از شما ، به شما فکر کنم! به جودی شدنم! به لنگ دراز شدن شما!! چند وقتی است خیلی به رابطه پدری - دختری مان فکر می کنم! دلم برایش می سوزد که این چنین یتیم مانده! فکر می کنم و فکر می کنم و تنها به این نتیجه مهم می رسم: کاش من پسر بودم یا شما دختر!! دوشیزه جروشا آبوت کتاب خوان پ.ن : تازگیا وقتی میام تو اون کوچه بن بست دلم می خواهد شما نباشید!! هیچ کس نباشد! من باشم! تنهای تنها! من باشم و اون خونه و در و پنجره و باغچه اش و تاب روی ایوانش و سکوت و سکوت!! به قدر دو قرن! چون دو قرن سکوت !! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 16:38 در تاریخ چهارشنبه 15 خرداد1387 |
|