|
آقای پدر ته اون کوچه بن بست بودم! ته تهش! که چهره مامان رو صفحه گوشی بهم لبخند زد! صدایش می لرزید! از خوشحالی! به خانه تان نگاه می کنم می خواهم با نگاهم شادیم را با شما قسمت کنم! با پنجره ها وداع کوتاهی می کنم و می دوم! لبخند می زنم به آقای پلیس که می خواهد مامان را که منتظرم ایستاده جریمه کند! لبخندم را می فهمد! از کنار اریکه که رد می شویم از یادآوری شیرین ترین خاطراتم غرق شوق می شوم! بیمارستان لاله را که از دور می بینم کمربند را باز می کنم! شب است و بیمارستان خلوت! چهره های آشنا را می بینم! نگاهم را می خوانند و می گویند: هنور نه! آقایی با کراوات طوسی نمی گذارد بالا برویم! می خندیدم که نگاهم می لرزد روی چهره زنی سیاه پوش و دختری با مانتویی صورتی که چشمانشان پر از اشک است! دختر مات نگاه می کند و زن کتاب دعایش را باز کرده! نمی خندم ! نمی توانم بخندم !! دایی می آید! می پرم بغلش! نگاهش می خندد! شیرینی های دایی به آن مرد کرواتی کارساز می شود و بالا می رویم! تنها تنها ! وارد آسانسور می شوم! مردی با لباس گلبهی راه راهش فرزند نوزادش را در آغوش دارد! به رویشان لبخند می زنم! نگاه مرد را دنبال می کنم ! نگاه بارانی اش رو چهره نوزاد زیبایش آرام خوابیده! مات می شوم ! دو زن هم پشت مرد هستند! آنکه شبیه مادر آن فرشته کوچولوست آرام گریه می کند! به مردش می گوید :"نگران نباش اون نوزاد ۲۴ روزه رو هم عمل قلب کردند ...." دیگر هیچ نمی شنوم ! زن نگاهم می کند! لبخند غمگینی می زند! آنقدر نگاهم گریه دارد که نمی توانم به او لبخند بزنم!! از آسانسور که پیاده می شویم بخش نوزادان را می بینم ! رو در و دیوار پر از نقاشی ها و رنگ های زیباست! از غم پدری چشمان آن پدر سرم گیج می رود ! یک طبقه اشتباه کرده ام ! از پله ها پایین می روم! مقابل در اتاق عمل آشناها را می بینم! می گویند : هنوز نه ! و می خندند! مرد جوان سبزپوشی در اتاق را باز می کند و خبر سلامتی شان را می دهد! گریه می کنم! از شوق! مادربزرگ آنقدر بلند گریه می کند و خدا را شکر می کند که ته دلم می لرزد! دایی می خندد! دایی پدرانه می خندد! کمی بعد می بینمشان! دو قلوهای دایی را! بعد از ۱۲ سال انتظار و نذر برای پدر شدن دایی خندانم! به آن جمعه پاییزی فکر می کنم که خبر بارداری طبیعی زن دایی را گفتند و یاد گریه شوق همه می افتم! خدا را بیشتر از هزار بار شکر می کنم! به خاطر دو دختر نازنینی که به ما داد! در آن همهمه و شلوغی از خنده ها و قربان صدقه ها دایی را آرام می بینم! ایستاده بالای سرشان، نگاهشان می کند و زیر لب آرام دعایی می خواند!! هنگام بازگشت آن پدر را می بینم! در بغلش نوزادی نیست! وقتی سوار ماشینش می شود نگاهی به بیمارستانی که کودکش را در آنجا خوابانده می کند! غم را می بینم! فاصله بین شادی و غم! دعا می کنم دو قلوهایمان همیشه سالم باشند! باد خنک که به صورتم می خورد یاد شما می افتم! خیال پردازی می کنم! شما را می بینم که پدر شدید!! برای دومین بار!! چون پدر هستید دیگر! پدر من ...! می بینمتان! خبر سلامتی فرزندتان را می دهند و من شادی را در نگاه شما می بینم! و برق نگاهتان را وقتی برای بار اول سر کوچکش را به سینه تان می چسبانید!! و بعد خواهر یا برادرم را از دست شما می گیرم و بغل می کنم !! عاشقانه نگاهش می کنم!! چشمانش به شما رفته!! دخترتان: جودی پ.ن : این روزها مرا فقط در خانه دایی ام می توانید پیدا کنید!! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 14:7 در تاریخ پنجشنبه 9 خرداد1387 |
|