تبليغاتX
دنیای من و بابام - برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم!!

بابا لنگ دراز

* شال مشکی را می کشم روی موهایم! خم می شوم تا چشمانم را در آینه ببینم! دست می کشم دور چشمان قرمز بادکرده ام! یادش می افتم که می گفت:"برای تولدم ماشین بیارید!" باباش می گفت: سنگ قبر به شکل ماشین سفارش داده! فکر می کنم سنگ به اون سنگینی چطور رو سینه های کوچولوی فرشته ۵ ساله اش می خوابه! دنیا چقدر ناجور بی رحمی می کنه!!

 

** دوستم را می بینم! گشت ارشاد گرفته او را! دلش درد دارد! پر است از نفرت! دردهایش را می شنوم :

دیرش شده! به ساعتش نگاه می کند! ۴۵ دقیقه مانده تا شروع کلاسش! کوله پشتی را می اندازد روی دوشش! دستی به مقنعه می کشد و موهایش را صاف می کند و به سرعت حرکت می کند! مردی با لباس سبز صدایش می کند و راهی اش می کند سوی خانمی چادری که تذکر ببیند! مبهوت می شود! تذکر؟! بابت چی؟! آرایش نداشته اش یا مانتوی بلندش و یا مقتعه اش ؟!! خانم چادری بی هیچ حرفی سوارش می کند! می گوید: "تذکر!" می گویند: "سوار شو!" در را می بندند و او مات می شود! مات اولین دروغ دنیای بزرگترها! یاد آواز قو می افتم! یاد پیمان فدایی! آن قهرمان محبوبم!

زنگ می زند به مامان! نگران پشت خط می گوید: "آخر برای چه؟!" و قرار می شود با مانتویی بلند بیاید دنبالش! متوجه فضای تلخ درون ماشین می شود! دختری گریه می کند! برای بازگشت به دیارش ، اهواز ، برای ساعت ۱۰ بلیت اتوبوس دارد! ساعت ۹.۳۰ است! دختری دیگر با شالی مشکی از بهزیستی است! غصه ام می شود! برای او چه کسی مانتو می آورد؟! با موبایل دختر اهوازی با مسئول بهزیستی حرف می زند!

انگار آنجایم! از پشت شیشه تیره ماشین سبز گشت ارشاد خیابان ولیعصرم را می بینم! این بار نه با عشق ، که با نفرت! درختان دودی اش ٬ آب سیاه رنگش ٬ دود اگزوز ماشین هایش و قوطی رانی پرتقالی که در جوی با ماشین سبز مسابقه گذاشته!!

دختری با مانتویی تنگ و شالی صورتی مورد بعدی است! از لفظ "مورد" که زن سیاه پوش بدخلق می گوید چندشش می شود! دختر با شال صورتی پوزخندی می زند و می گوید: "تو رو واسه چی گرفتند؟ به خاطر مقتعه ات؟" می گوید:" به خانواده ات نگو! اعصابتو خورد می کنن! بگو بی کسی! ولت می کنن!" آرام می گوید: "خبر داده ام!" یاد پاورقی های مجلات می افتد! آشنایی با دوستان ناباب در بازداشت گاه ها! اولین دروغ به خانواده! فرار کن ...!

می رسند به مرکز! زن چادری دیگری می آید و نگاهی می کند و روی چهره او مکث می کند! سر تا پایش را برانداز می کند و به سیاه پوش بد خلق می گوید: این را واسه چی گرفتید؟! اینکه مشکلی ندارد!" سیاه پوش غرولندی می کند! باقی دخترها را می فرستند اتاق عکس و تعهد و مشاوره!

دختر مات می ماند! مادر می آید! می گویند همکارمان اشتباه کرده و عذرخواهی می کنند! دختر تلخ نگاه می کند! فکر می کند عذرخواهی آنها چه دردی از درسی که افتاده دوا می کند؟! چه فایده ای برای استرس و نگرانی های مادر دارد؟! عذر آنها زمان از دست رفته اش را زنده می کند؟! دلشوره ای که کشیده را جبران می کند؟!

همان موقع که زن با نعره ای اورا متهم به دروغ گویی کرده که دانشگاه رفتنت دروغ است (!) ، با خود عهد کرده بود که نگذارد قطره ای اشک از چشمانش فرو بریزد! و این اشکِ نریخته ، شده بود بغضِ نفرت! می گوید: " از دینی که اینها دم می زنند بیزار شده!" نفرت از نگاهش می بارد! حس می کنم نگاهم بوی نگاهش را گرفته ...! 

 

*** تازگیا زیاد بغض تو گلویم را قورت می دهم! خدا به داد موعد ترکیدنشان برسد ...

 

** برای تحمل این روزهای سیاه ، این دنیای نامرد ، این دورنگی ها و ... به شما فکر می کنم! به شما! به چشمان آسمانیتان! به صدای آرامش بخشتان! به نامه و جمله هایی که برایم نوشتید! به مهربانی هایی که برایم حواله کردید! به انحنای لطیف امضایتان! به آسمان بالای سرتان! و ... آن وقت حس می کنم چقدر زندگی ام را دوست دارم ! چقدر چقدر چقدر زیاد هم ... به شرط بودن شما!

 

* دیروز باهاتون حرف زدم! مثل یه پدر و دختر! تو خیالم ... !! نشستم مقابل شما و درد و دل کردم! شما رو دیدم که نشستید روبرویم و نگاه مهربان و صبورتون رو به چشمانم هدیه کردین! گفتم و گفتم! از حرفایی که دلم رو سنگین کرده بودند و مدت ها بود پر پروازم رو گرفته بودند! از ناگفته ها! از روزمرگی هام! از بغضای گنده تو گلوم ...

اما گریه نکردم! چون من خوش بخت ترین دختر روی زمینم ... به خاطر دختر شما بودن ...

 

              دخترتان که مدام در فکر گرمای دست پدرانه شماست !     

 

پ.ن :

[روز اول ، مدرسه]
امروز معلم به ما یاد داد که صوت ، در هر ثانیه ، میتواند 330 متر را طی کند.
[شب اول ، خانه]
سرم را به آسمان بلند میکنم و آرزوهایم را فریاد میزنم ؛ منتظر میمانم تا صدایم به انتهای جهان برسد ، خدا آن را بشنود و جوابم را بدهد.
[روز دوم ، مدرسه]
امروز یاد گرفتیم که صوت نمیتواند در خلا حرکت کند.
[شب دوم ، خانه]
سرم را طرف آسمان میگیرم و آرام گریه میکنم: خدا هرگز صدایم را نخواهد شنید...!

 

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 23:23 در تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت1387 |


  X

من جودی ام ! جودی آبوت ! که همه هستیش یه بابا لنگ درازه و یه کاغذ و یه قلم که برای باباش نامه بنویسه ...



بابا لنگ دراز عزیزم اگر از دل نوشته های من گذر کردی یاد جودی کوچولوت بیفت که تنها سرمایه اش یه نامه از توست ...
و دلش در حسرت بوسیدن چشمهای تو ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


سایت اختصاصی بهرام رادان
چلچراغ
خ مثل خاتمی
سهراب سپهری
محمد علی ابطحی
30 نما
سینمای ما
خسرو نقیبی
بزرگمهر حسین پور
سجاد صاحبان زند
ساناز اقتصادی نیا
لیلی نیکو نظر
نیما اکبرپور
ندا میری
ساتیار امامی
روزنامه اعتماد
اهدای عضو
هفتان
آرشیو پیوندهای روزانه


شهریور 1387



مرداد 1387



تیر 1387



خرداد 1387



اردیبهشت 1387



فروردین 1387



اسفند 1386



بهمن 1386



دی 1386



آذر 1386



آبان 1386



مهر 1386



شهریور 1386



مرداد 1386



*عمو بهرام و دایی علی*
بهرام عاشقه عصیان
عمو بهرام و دایی باذل
عبور شیشه ای
دنیای لیلی
شهر شلوغ
تمام ناتمام من با تو تمام می شود !
در باب شعر و شاعری
پاپیروس
شاهدخت سرزمین ابدیت
دست نوشته های یک دختر 18 ساله
دو عاشق بی قایق
هیچ کس ...
بغض مهتاب
خاطرات من
سینمای ایران
همکنون
بهرام ِ سینما
سنجاقک خیال
فیلسوف تنها
کافه انتهای کوچه بن بست
تقدیم به بهرام رادان
بهرام رادان 20
سه شنبه خاکستری
سینما در منطقه ممنوعه
کلوپ هواداران بهرام رادان
مترسک فیلسوف
اندر احوالات بهرام خان رادان
دوشیزه مترسک
نفس عمیق
راز سکوت
اینجا فقط مال منه!
آرتیستون آباد
بگو به آنکه دل از بار غم گران دارد
به حریم تو می خورم سوگند
زیر نور ماه
کفش های گلی
قصه های عامه پسند
عاشقانه یا پر از نفرت؟
NiGhT MaRisH
EleVeN
دختران تنها
به یاد من باش !
ناگفته های یک جوان
مقصد نهایی
ماهی سیاه کوچولو
الهه کوچک من
کاش می شد به فالگیرها هم رشوه داد!!
شیدای حقیقت و زیبایی
روژان رادان (!)
گلشیفته فراهانی
همدمم تنهایی
هاواری اوینار
کافه بلاگ
آقای تخته سیاه
دنیای کوچک آقای اوف
Miss Anonymous
eLf!sH GiRl$
دخترك اوريجينال
آهسته با عشق تا خدا
سایفو ... دیوانه دوست داشتنی
سینما روز
Miśeяαβle Ðoll
جایی شبیه قلب من
هجران


Design by :

Omid Manoochehri

بهرام رادان