|
شنبه صبح بابا جان باران که می بارد آن هم در اردیبهشت ماه ، من عشق می کنم! صدای رژه قطره ها روی ناودون ، همهمه ای که ار دریچه کولر به گوش می رسد ، کوچک قطره هایی که روی شیشه سر می خورند و قطره هایی که شبنم می شوند روی شاخ و برگ درختان و رز های رنگی حیاط را دوست دارم! پرده را کنار می زنم. سرم را می چسبانم به شیشه سرد! روی بخارهای روی شیشه ، اسمتان را نقاشی می کنم! ده بار! پنجره را باز می کنم و می نشینم در قاب پنجره! ایلپار را هم می گذارم رو به رویم! ایلپار اسم عروسکی است که لباسش پر از توت فرنگی است! و ایلپار مخفف اسم دوقلوهایی است که مادرشان برایم عروسک را خریده! اگر شیطان ، کمی ـ فقط کمی ـ گولمان بزند و پایمان ذره ای بلغزد ، پرت می شویم بر سنگفرش خیس حیاط! اما من سیلی های باران بر صورتم را دوست دارم! نگاهم پر می کشد به پلکان خانه رو به رویی! شیرینی لبخند را ، از فکری که از ذهنم می گذرد ، روی صورت مبهوتم حس می کنم! فکر می کنم شما آمده اید ، روی پلکان خانه رو به رویی نشسته اید و چشم دوخته اید به پنجره اتاق دخترتان و در دل تا نود می شمارید تا جودی تان بیاید پشت این قاب چهارگوش ...! چه فکر نازک شیرینی! صدای پیانوی دختر ، شایدم پسر همسایه را می شنوم! باز هم همان آهنگ همیشگی است! امتداد نگاهم سوی خانه شماست! فکر می کنم شما هم کنار پنجره نشسته اید و باران را حس می کنید! حسادت می کنم به باران که در مقابل چشمان شما می رقصد و می چکد !! یکشنبه عصر کرایه تاکسی را حساب می کنم ، کوله را روی دوشم محکم می کنم و پیاده ، این بار سرازیر می شوم! نفس عمیقی می کشم! هوای شما را می خواهم! می پیچم توی کوچه! مکث می کنم! ته کوچه ، همان جایی که بوی یهشت می دهد چند نفری ایستاده اند! قدم هایم آرام می شوند و نفس هایم تند! جلوتر که می آیم ٬ این پارادوکس مغزم را از کار می اندازد! دستم را می گذارم روی قلبم! پای لرزانم را روی زمین محکم می کنم! شما را حس می کنم! حاضرم شرط ببندم خودتان بودید! خودِ خودتان! ایستاده بودید روبروی خانه و با مردی قهوه ای پوش با موهایی بلند صحبت می کردید! شما را دیدم با پیراهن روشنتان! آبی آسمانی بود ، سفید شاید هم! دستان یخ زده ام را می گذارم روی صورت تبدارم! قدم دیگری که برمی دارم می روید توی خانه! امیدم برای شنیدن صدایتان مثل شهابی در تاریکی آسمان روشن و بعد تاریک می شود! شوق دیدن شما می شود آهی کشیده! هوایی که در ریه های سوخته ام حبس شده بودند از بین دندان های قفل شده ام بیرون می دهم! حسرت دیدن چشمانتان را در چشمانم می خوانم! مردی جوان باغچه روبروی خانه تان را آب می دهد! کیست؟! حتما با شما آشناست! از کنارش که می گذرم ، دلم به دلش می گوید: "خوش به حالت که نزدیک بابای منی!" تا ته کوچه بن بست می روم و شما را التماس می کنم که بیایید! بر می گردم! مرد جوان می رود داخل خانه و در را می بندد و مرا با دنیایی حسرت برای دیدن شما و داخل این خانه تنها می گذارد! صدای بسته شدن در توی گوشم تکرار می شود! رو می کنم به آسمان! خدا را می بینم!! همین بس است! اگر شما بودید ـ که بودید ـ دیدمتان! هرچند با چندین متر فاصله! هر چند بی حرف! هرچند بی نگاه! همین که حس کردم سلامتی تان را ٬ مرا بس است! همین که حس کردم که هستید ٬ مرا بس است! جاودانگی تان را از خدایم می خواهم! وقتی برمی گردم زیر لب ترانه ای ارمنی زمزمه می کنم! می گوید: "... اگر خدایی هست ـ که هست ـ من تو را به او می سپارم! ..." یکشنبه شب چراغ ها را من خاموش می کنم! می روم کنار پنجره! گوشه پرده را کنار می زنم! بی اختیار نگاهم پرواز می کند سوی پلکان خانه روبرویی! هیچ کس نیست! چشمانم را می بندم و در دل تا نود می شمارم تا بیایید! نذر می کنم چشمانم را که باز کردم اگر شما را دیدم هزار بار تا نود بشمارم! باز کردم! نبودید! دختر کوچکتان : جودی پ.ن : یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن ... یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار می کند و می شود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد ... یک پنجره برای من کافی است ... یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت ... حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام ... * بابایی این شعر را فروغ برای ما نسروده ؟! ** راستی بابا امروز خودتون بودید ؟! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 0:45 در تاریخ دوشنبه 23 اردیبهشت1387 |
|