|
بابا لنگ دراز * شال مشکی را می کشم روی موهایم! خم می شوم تا چشمانم را در آینه ببینم! دست می کشم دور چشمان قرمز بادکرده ام! یادش می افتم که می گفت:"برای تولدم ماشین بیارید!" باباش می گفت: سنگ قبر به شکل ماشین سفارش داده! فکر می کنم سنگ به اون سنگینی چطور رو سینه های کوچولوی فرشته ۵ ساله اش می خوابه! دنیا چقدر ناجور بی رحمی می کنه!! ** دوستم را می بینم! گشت ارشاد گرفته او را! دلش درد دارد! پر است از نفرت! دردهایش را می شنوم : دیرش شده! به ساعتش نگاه می کند! ۴۵ دقیقه مانده تا شروع کلاسش! کوله پشتی را می اندازد روی دوشش! دستی به مقنعه می کشد و موهایش را صاف می کند و به سرعت حرکت می کند! مردی با لباس سبز صدایش می کند و راهی اش می کند سوی خانمی چادری که تذکر ببیند! مبهوت می شود! تذکر؟! بابت چی؟! آرایش نداشته اش یا مانتوی بلندش و یا مقتعه اش ؟!! خانم چادری بی هیچ حرفی سوارش می کند! می گوید: "تذکر!" می گویند: "سوار شو!" در را می بندند و او مات می شود! مات اولین دروغ دنیای بزرگترها! یاد آواز قو می افتم! یاد پیمان فدایی! آن قهرمان محبوبم! زنگ می زند به مامان! نگران پشت خط می گوید: "آخر برای چه؟!" و قرار می شود با مانتویی بلند بیاید دنبالش! متوجه فضای تلخ درون ماشین می شود! دختری گریه می کند! برای بازگشت به دیارش ، اهواز ، برای ساعت ۱۰ بلیت اتوبوس دارد! ساعت ۹.۳۰ است! دختری دیگر با شالی مشکی از بهزیستی است! غصه ام می شود! برای او چه کسی مانتو می آورد؟! با موبایل دختر اهوازی با مسئول بهزیستی حرف می زند! انگار آنجایم! از پشت شیشه تیره ماشین سبز گشت ارشاد خیابان ولیعصرم را می بینم! این بار نه با عشق ، که با نفرت! درختان دودی اش ٬ آب سیاه رنگش ٬ دود اگزوز ماشین هایش و قوطی رانی پرتقالی که در جوی با ماشین سبز مسابقه گذاشته!! دختری با مانتویی تنگ و شالی صورتی مورد بعدی است! از لفظ "مورد" که زن سیاه پوش بدخلق می گوید چندشش می شود! دختر با شال صورتی پوزخندی می زند و می گوید: "تو رو واسه چی گرفتند؟ به خاطر مقتعه ات؟" می گوید:" به خانواده ات نگو! اعصابتو خورد می کنن! بگو بی کسی! ولت می کنن!" آرام می گوید: "خبر داده ام!" یاد پاورقی های مجلات می افتد! آشنایی با دوستان ناباب در بازداشت گاه ها! اولین دروغ به خانواده! فرار کن ...! می رسند به مرکز! زن چادری دیگری می آید و نگاهی می کند و روی چهره او مکث می کند! سر تا پایش را برانداز می کند و به سیاه پوش بد خلق می گوید: این را واسه چی گرفتید؟! اینکه مشکلی ندارد!" سیاه پوش غرولندی می کند! باقی دخترها را می فرستند اتاق عکس و تعهد و مشاوره! دختر مات می ماند! مادر می آید! می گویند همکارمان اشتباه کرده و عذرخواهی می کنند! دختر تلخ نگاه می کند! فکر می کند عذرخواهی آنها چه دردی از درسی که افتاده دوا می کند؟! چه فایده ای برای استرس و نگرانی های مادر دارد؟! عذر آنها زمان از دست رفته اش را زنده می کند؟! دلشوره ای که کشیده را جبران می کند؟! همان موقع که زن با نعره ای اورا متهم به دروغ گویی کرده که دانشگاه رفتنت دروغ است (!) ، با خود عهد کرده بود که نگذارد قطره ای اشک از چشمانش فرو بریزد! و این اشکِ نریخته ، شده بود بغضِ نفرت! می گوید: " از دینی که اینها دم می زنند بیزار شده!" نفرت از نگاهش می بارد! حس می کنم نگاهم بوی نگاهش را گرفته ...! *** تازگیا زیاد بغض تو گلویم را قورت می دهم! خدا به داد موعد ترکیدنشان برسد ... ** برای تحمل این روزهای سیاه ، این دنیای نامرد ، این دورنگی ها و ... به شما فکر می کنم! به شما! به چشمان آسمانیتان! به صدای آرامش بخشتان! به نامه و جمله هایی که برایم نوشتید! به مهربانی هایی که برایم حواله کردید! به انحنای لطیف امضایتان! به آسمان بالای سرتان! و ... آن وقت حس می کنم چقدر زندگی ام را دوست دارم ! چقدر چقدر چقدر زیاد هم ... به شرط بودن شما! * دیروز باهاتون حرف زدم! مثل یه پدر و دختر! تو خیالم ... !! نشستم مقابل شما و درد و دل کردم! شما رو دیدم که نشستید روبرویم و نگاه مهربان و صبورتون رو به چشمانم هدیه کردین! گفتم و گفتم! از حرفایی که دلم رو سنگین کرده بودند و مدت ها بود پر پروازم رو گرفته بودند! از ناگفته ها! از روزمرگی هام! از بغضای گنده تو گلوم ... اما گریه نکردم! چون من خوش بخت ترین دختر روی زمینم ... به خاطر دختر شما بودن ... دخترتان که مدام در فکر گرمای دست پدرانه شماست ! پ.ن : [روز اول ، مدرسه] + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 23:23 در تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت1387 |
شنبه صبح بابا جان باران که می بارد آن هم در اردیبهشت ماه ، من عشق می کنم! صدای رژه قطره ها روی ناودون ، همهمه ای که ار دریچه کولر به گوش می رسد ، کوچک قطره هایی که روی شیشه سر می خورند و قطره هایی که شبنم می شوند روی شاخ و برگ درختان و رز های رنگی حیاط را دوست دارم! پرده را کنار می زنم. سرم را می چسبانم به شیشه سرد! روی بخارهای روی شیشه ، اسمتان را نقاشی می کنم! ده بار! پنجره را باز می کنم و می نشینم در قاب پنجره! ایلپار را هم می گذارم رو به رویم! ایلپار اسم عروسکی است که لباسش پر از توت فرنگی است! و ایلپار مخفف اسم دوقلوهایی است که مادرشان برایم عروسک را خریده! اگر شیطان ، کمی ـ فقط کمی ـ گولمان بزند و پایمان ذره ای بلغزد ، پرت می شویم بر سنگفرش خیس حیاط! اما من سیلی های باران بر صورتم را دوست دارم! نگاهم پر می کشد به پلکان خانه رو به رویی! شیرینی لبخند را ، از فکری که از ذهنم می گذرد ، روی صورت مبهوتم حس می کنم! فکر می کنم شما آمده اید ، روی پلکان خانه رو به رویی نشسته اید و چشم دوخته اید به پنجره اتاق دخترتان و در دل تا نود می شمارید تا جودی تان بیاید پشت این قاب چهارگوش ...! چه فکر نازک شیرینی! صدای پیانوی دختر ، شایدم پسر همسایه را می شنوم! باز هم همان آهنگ همیشگی است! امتداد نگاهم سوی خانه شماست! فکر می کنم شما هم کنار پنجره نشسته اید و باران را حس می کنید! حسادت می کنم به باران که در مقابل چشمان شما می رقصد و می چکد !! یکشنبه عصر کرایه تاکسی را حساب می کنم ، کوله را روی دوشم محکم می کنم و پیاده ، این بار سرازیر می شوم! نفس عمیقی می کشم! هوای شما را می خواهم! می پیچم توی کوچه! مکث می کنم! ته کوچه ، همان جایی که بوی یهشت می دهد چند نفری ایستاده اند! قدم هایم آرام می شوند و نفس هایم تند! جلوتر که می آیم ٬ این پارادوکس مغزم را از کار می اندازد! دستم را می گذارم روی قلبم! پای لرزانم را روی زمین محکم می کنم! شما را حس می کنم! حاضرم شرط ببندم خودتان بودید! خودِ خودتان! ایستاده بودید روبروی خانه و با مردی قهوه ای پوش با موهایی بلند صحبت می کردید! شما را دیدم با پیراهن روشنتان! آبی آسمانی بود ، سفید شاید هم! دستان یخ زده ام را می گذارم روی صورت تبدارم! قدم دیگری که برمی دارم می روید توی خانه! امیدم برای شنیدن صدایتان مثل شهابی در تاریکی آسمان روشن و بعد تاریک می شود! شوق دیدن شما می شود آهی کشیده! هوایی که در ریه های سوخته ام حبس شده بودند از بین دندان های قفل شده ام بیرون می دهم! حسرت دیدن چشمانتان را در چشمانم می خوانم! مردی جوان باغچه روبروی خانه تان را آب می دهد! کیست؟! حتما با شما آشناست! از کنارش که می گذرم ، دلم به دلش می گوید: "خوش به حالت که نزدیک بابای منی!" تا ته کوچه بن بست می روم و شما را التماس می کنم که بیایید! بر می گردم! مرد جوان می رود داخل خانه و در را می بندد و مرا با دنیایی حسرت برای دیدن شما و داخل این خانه تنها می گذارد! صدای بسته شدن در توی گوشم تکرار می شود! رو می کنم به آسمان! خدا را می بینم!! همین بس است! اگر شما بودید ـ که بودید ـ دیدمتان! هرچند با چندین متر فاصله! هر چند بی حرف! هرچند بی نگاه! همین که حس کردم سلامتی تان را ٬ مرا بس است! همین که حس کردم که هستید ٬ مرا بس است! جاودانگی تان را از خدایم می خواهم! وقتی برمی گردم زیر لب ترانه ای ارمنی زمزمه می کنم! می گوید: "... اگر خدایی هست ـ که هست ـ من تو را به او می سپارم! ..." یکشنبه شب چراغ ها را من خاموش می کنم! می روم کنار پنجره! گوشه پرده را کنار می زنم! بی اختیار نگاهم پرواز می کند سوی پلکان خانه روبرویی! هیچ کس نیست! چشمانم را می بندم و در دل تا نود می شمارم تا بیایید! نذر می کنم چشمانم را که باز کردم اگر شما را دیدم هزار بار تا نود بشمارم! باز کردم! نبودید! دختر کوچکتان : جودی پ.ن : یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن ... یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار می کند و می شود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد ... یک پنجره برای من کافی است ... یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت ... حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام ... * بابایی این شعر را فروغ برای ما نسروده ؟! ** راستی بابا امروز خودتون بودید ؟! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 0:45 در تاریخ دوشنبه 23 اردیبهشت1387 |
بابا لنگ دراز عزیز سلام مهمانی کوچکی است! صدای آهنگ بلند است! نور می رقصد! من ایستاده ام گوشه ای و فقط نگاه می کنم! به عمه ی مریم با موهای فرفری طلایی اش و شوهرش که بس که زن ذلیل است ٬ ببخشید ٬ بس که خانمش را دوست دارد (!) ٬ حالم را بد می کند! به پسر عمه ۴ ساله اش که بیشتر به دخترها می ماند با آن موهای بلندش! به بابا و بقیه مردها نگاه می کنم که باز هم و باز هم از سیاست حرف می زنند و دولت نهم و مجلسش و پول نفتش را نقد می کنند! بابا کلی سیاست می فهمد! شما چطور؟! میانه تان با سیاست چطور است؟! یاد بادبادک باز نیمه خوانده ام می افتم! چقدر دلم می خواست در اتاق لیمویی رنگم بودم و دراز می کشیدم رو تختم و زیر نور چراغ خواب سرنوشت امیر و بابایش را می خواندم! و بعد پرده را کنار می زدم و دراز کشیده ستاره ها را چشمک باران می کردم و به رحیم خان و پای راست علی فکر می کردم! عاشق حسن شده ام! فکر شلوار مخمل کبریتی قهوه ای رنگ حسن که روی تلی از آجر کهنه ها پرت شده بود ٬ ثانیه ای رهایم نمی کند! نگاهم می رود کمی بالاتر از سر بابابزرگ! تابلوی فرش روی دیوار خوابیده! یکی از این هخامنشی هاست! به ناخنهای بلند قرمز آن دختر نوجوان نگاه می کنم و به خواهر کوچکترش با لاک های سبز که آب پرتقالش را هورت می کشد! و شکم برآمده زن دایی که دو فرشته در آن منتظر دیدن این دنیای پر هیاهو هستند! به لبخند زن دایی می خندم! نگاهم می رقصد بر چهره سحر! نگاهم می کند! لبخند می زنم! با چشم غره ای غلیظ لبخند مرا جواب می دهد! خنده ام می گیرد به حال دختری که عاشق پسرخاله من است! تمام فکرش مانده پیش من و نمی داند صمیمیت و شوخی های من با پسرخاله به این خاطر است که از کودکی با او بزرگ شدم و او را مثل برادر می دانم و نه بیشتر! می خندم به حسادت کودکانه اش! با اخم های مدامش به من می فهماند می خواهد سر به تنم نباشد و من که شیطنتم گل می کند برای اذیت کردنش! زیر چشمی نگاهش را دنبال می کنم! نگاهش بین من و پسرخاله می چرخد! هربار که نگاهش را حس می کنم به پسرخاله لبخندهای ملیح می زنم! و در ته دلم می خندم! بادبادک باز را مدت ها بود که دوست داشتم بخوانم! اما هر بار به بهانه ای جایش را به کتاب دیگری می داد! این بار دیگر بهانه ای نبود! و شوق بود برای خواندنش! نثرش را دوست دارم! خالد حسینی همان طور می نویسد که من دوست دارم! با بادبادک باز ذهن من هم بادبادکش را پرواز می دهد! حالش بد شده! نمی شناسمش! مردی است با موهایی سفید و چهره ای حدودا ۴۵ ساله! بردنش در اتاق! دراز کشیده روی تخت! نفسش بالا نمی آید! نگرانش می شوم! چه بر سر این مرد شوخ و خنده رو آمد؟! می پرسم! داغ می شوم! شیمیایی است! بازمانده جنگ است! همسرش به چهره نگران من تلخ می خندد و تلخ می گوید: "شوهر قراضه من نگرانی ندارد که!" در این هیاهو و شلوغی تنها صدایی که به گوشم می رسد سرفه های بلند و خشکش است! این همه اکسیژن در هوا ٬ او از بی هوایی دست و پا می زند! ریه هایم انگار قفل می شوند! نمی توانم نفس بکشم! می گوید نفس کشیدنش درد دارد! خجالت می کشم بی درد و خیال نفس بکشم! شمارش نفس هایم ذهنم را متلاشی می کند! بغض گلویم را می فشارد! جنگ! صدام لعنتی! صدای توپ و تانک و بمب را در ذهنم می شنوم! و صدای خواننده بی خیال را که فریاد می زند:"خوش می گذره؟!" و همه جوان ها که فریاد می زنند: "بله" و من که در درونم ناله می کنم: نه! نه! نه ... هزار نه! حالم از نسل خودم بهم می خورد که حرف جنگ که می شود می خندند و می گویند:" امریکا؟ خوب بیاید! خوش اومده! ما ایرانی ها مهمون نوازیم! ..." و بعد چشمکی می زنند و می گویند:" یه سرباز آمریکایی خوشگل مو طلایی...!" صدای قهقهه شان تنم را می لرزاند! حالش از بوی سیگار بد شده! بوی سیگار یکی از هم نسلان من! نسل من که اگر نسل او نبود ٬ نسل منی هم نبود! مهمانی تمام شده! فکرم مانده پیش منوچهری که شیمیایی بودنش را تایید نمی کنند تا مبادا کمی از خرج و مخارج هایش را مجبور به حساب شوند! خرجش هیچ ! دردش چه؟! غمم می گیرد! فکر می کنم پس این ها چه فکری می کنند؟! مادرزادی شیمیایی زاده شده؟!! من تلخ میشوم! منوچهر اما هنوز می خندد! دخترک هنوز مرا با غضب نگاه می کند! دلم می خواهد برم پیشش و بگویم حتی برای ثانیه ای قصد ندارم عشقش را از چنگش در بیاورم! از خاله ام پرسیده این دختر بنفش پوش چه نسیتی با شما دارد!! بار هم خنده ام می گیرد! با بغضی که مدام قورتش می دهم! یادم باشد به پسرخاله بگویم اذیتش نکند! دلم می خواهد زودتر برسیم خانه! بروم بادبادکم را هوا کنم! یاد گذشته ها می افتم که پابرهنه روی ماسه های داغ کنار دریای خزر می دویدم و بابادک قرمزم را هوا می کردم! و آخرش می پریدم بغل بابا تا ببرتم ته ته دریاها! همان جا که ماهی سیاه کوچولو رفت! بابا ٬ بابایم ٬ حسنت می شوم!! فقط : " تو جون بخواه! " جودی بادبادک باز پ.ن : ۱- دلم برایتان خیلی تنگ شده بابا ... ۲- انگار پای ثانیه ها لنگ می شود وقتی دلی برای دلی تنگ می شود ! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 16:22 در تاریخ جمعه 13 اردیبهشت1387 |
بابای نازنینم امروز از اون روزای خوب بود! از اون روزای ناب! از اون روزا که از صبح به هر چیز که نگاه می کنی قشنگ می بینیشون! از اون روزا که فقط درخت های سبز ٬ گل های رنگی و آسمون آبی رو می بینی! از اون روزا که عاشقانه نفس می کشی! از اون روزا که سنگی که باعث شده بخوری زمین رو نوازش می کنی! از اون روزا که به صدای بوق ممتد راننده ها لبخند می زنی! از اون روزا که با پروانه ها بازی می کنی! از اون روزا که دلت می خواد تو باغچه بنفشه بکاری! از اون روزا که از پیاده روی خسته نمی شی! امروز بی دلیل خوشحال بودم! بعد از مدت ها نگاه سیاهم دوباره رنگ گرفته بود! بعد از مدت ها تلخ نبودم! تلخ نگاه نکردم! بد نگفتم! شکایت نکردم! امروز عشق کردم! حتی با آفتاب تابان بالای سرم و آسفالت داغ زیر پام! حتی با شلوغی خیابونا! حتی با استاد بد اخلاق مدیریت! امروز با نگاهم دنیا رو هضم کردم! امروز زندگی را بو کردم! امروز به همه لبخند زدم! نذر داشتم! خرواری لبخند برای سلامتی شما! امروز بهاری ترین روز بهار بود! امروز فرشته ها خیلی پایین پرواز می کردند! امروز خدا خیلی نزدیکم بود! امروز دایی را دیدم! با محبتش روزم را شیرین تر کرد! امروز مریمی دیدم مهربان! که قبل از اینکه بدانم کیست ٬ دلم دوستش داشت! خودش و لاک های نارنجی اش را! لبخند نازش را! امروز نگاه شما همراهم نبود ! امروز در کنارتان نفس نکشیدم! امروز عطرتان را نبوییدم! امروز باز هم تنها بودم! اما حستان کردم! لمستان کردم! امروز دلم کنار دل شما پرواز می کرد! امروز هشتم اردیبهشت ماه بود! من مدت هاست عاشق هشتم اردیبهشت ماه هستم! آف ویدرزن جودی شاد پ.ن : هیچ گاه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند!! بیشتر از قبل به یادتونم! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 23:52 در تاریخ یکشنبه 8 اردیبهشت1387 |
بابایم نشسته ام وسط اتاقم. یه قاب عکس چوبی گنده رو تخته! دور تا دورم پر از آلبومه عکسه! عکس های جدید و قدیمی! عکس های سیاه و سفید و رنگی و عکس هایی که زرد شده اند! عکس هایی از آدمایی که بودند و حالا نیستند! عکس های عکاس های بزرگ و عکس هایی که خودم محکوم کردمشان به ثبت شدن! عکسی که تاریخ و گذشته را بازگو می کند! و من که عاشق عکسم و تاریخ و گذشته و صفویه و زندیه و کوروش! و صفحات نوستالژی شرمین نادری و لطفعلی خان زند البته !! آلبوم ها را ورق می زنم و با دیدن هر عکسی پرت می شوم تو خاطرات هر کدام! خود کوچولویم را می بینم که با لباس آبی ام نشسته ام لبه باغچه حیاط خانه بابا بزرگ و دورم پر است از رز های رنگی! چه خنده ای کرده ام! از خنده کودکانه ام خنده ام می گیرد! ورق می زنم خودم حالا بزرگتر شده! خود نوجوانم را می بینم! دستم را گداشته ام زیر چانه ام! عینکی گذاشته ام روی موهایم و با لب هایی که خیسشان کرده ام که قرمزتر به نظر برسند زل زده ام به خود بزرگم!! آلبوم عکس های عروسی مامان و بابا را برمی دارم! چقدر مامان ناز شده و چقدر بابا لاغر است! نگاه می کنم به دسته رزهای صورتی که دست مامان است و دست بابا که دست مامان را گرفته! به بابابزرگ که خیلی جوان بوده و نیاز به عصا نداشته! و دختر خاله های کوچک صورتی پوشم که ساقدوش خاله عروسشان هستند ! و حالا زمان عروسی خودشان است! عکس خاله ژاکلین و عمو آلبرت را از آلبوم در می آورم! خاله ژاکلین دوست صمیمی مامان بوده که سالهاست غم غربت را می چشد! خاله ژاکلین پویا و صبایش را بغل کرده! عاشق خاله ام با اینکه ندیدمش! خاله ای که با چهل و چند سال سن از صبای بیست و چند ساله اش کوچکتر به نظر می رسد! مقایسه می کنم صورت پر جوش پویا در دوران بلوغش با عکس های فارغ التحصیلیش را و صبا که از بس شنا می کند در آفتاب ، سیاه پوست شده! و نیمای کوچولو که مید این یو اس آی خالص است! می روم سراغ آلبوم های قدیمی! عکس های سیاه و سفید! کودکی بابا و عمو که ایستاده اند کنار بابابزرگ با ابروهای پرپشتش و کراوات طرح دارش! فکر می کنم چقدر شبیه بابا هستم اگر موهایم را کوتاه کنم! مامان بزرگ را می بینم که با موهای لخت بلندش و چشمان روشن زیبایش با پیراهن گلدارش نشسته کنار بابا بزرگ! چقدر خوش به حال بابا بزرگ بوده! حس شیطنتم بیدار می شود! چرا بابابزرگ قدر ندانسته؟! یه آلبوم هم هست که خیلی عشقولی است! توش پر است از بهرام رادان ها با ژستهای مختلف! معتادش هست! بسیجی و سربازش هم هست! علی سنتوری اش کنار سنتورش هم هست! خودِ با کلاسش هم هست! عکس کودکی هایش را می گذارم تو یه قاب عکس و می گذارم روی میز! بابا لطفا بهرام رادان را دوست داشته باشید! اگر عمو بهرامم را دوست نداشته باشید ، حسابی دعوایمان می شود! عکس استاد موسیقی ام که سالهاست گمش کرده ام را می بینم! چهره اش مرا یاد شوهر گلشیفته می اندازد! دسته گلی در دستش است و دست دیگرش را انداخته دور شانه ام! یاد صدرا پسر با مزه اش می افتم! حالا باید دبیرستانی باشد! عکس دوران دبیرستان را می بینم! رفقایی که نشسته ایم روی پله های حیاط و ثبت کردیم خوشیمان را تا بماند برای روزهای دلتنگی به یادگار! از سالی به بعد دیگر عکسی در آلبوم ها نیست! برگ های خالی آلبوم در انتظار در بر گرفتن عکسی ، زل زده اند به تو! نگران می شوم! و بعد یادم می افتد و غصه ام می گیرد! باقی عکس ها در کامپیوتر است! در مموری ها و سی دی ها! چقدر بد که دیگر عکسی چاپ نمی شود! عکس هایی که گلچین کرده ام را می گذارم توی قاب بزرگ چوبی و با شیشه حبسشان می کنم در چارچوب تنگ! می روم بالای صندلی تا قدم به میخ کز کرده در دیوار برسد! دستم را که بلند می کنم برای آویزان کردن قاب ، چشمم می خورد به کبودی کوچک روی دستم! چند روز پیش خون اهدا کردم! به شکرانه دیدن شما و شنیدن صدایتان و آرزوی سلامتی همیشگیتان! نذر داشتم! شما با نگاهتان ، صدایتان و محبت بی دریغتان زندگی را به من هدیه دادید! من هم خونم را هدیه کردم به امید اینکه زندگی را به کسی هدیه کرده باشم! دست می کشم روی کبودی که جای سوزنش است و فکر می کنم چه درد شیرینی است دردش ... جودی عکاس پ.ن : راستی بابایی یادم باشد این بار که دیدمتان عکسی را نشانتان بدهم! عکس خود نوجوانم که گریم شده به چهره زن قاجار! ابروهایی پیوسته و خالی کنار لب و موهایی با فرق وسط! ببینید دخترتان اگر زمان قاجار زندگی می کرد چه بر سر پسران قجری می آورد!! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 22:37 در تاریخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387 |
|