|
بابای نازنینم از خدا بزرگتر نداریم! پس ممنونم قدر بزرگیه خدا! مامان موهایم را مثل موهای جودی بافته بود! نشسته بودم جلوی آینه و با موهایم بازی می کردم و فکر می کردم! صدای زنگ موبایل را شنیدم! عکس عمو (دوست بابا می شود عمو دیگر!) که رقصید رو صفحه موبایل قلبم ایستاد! مغزم نفس نکشید! دو بار از جا برخاستم و نشستم! وقتی به عمو سلام کردم ثانیه ای هم فکر نمی کردم صدای شما را بشنوم! صدایتان را که شنیدم مردم! پاهایم می لرزید! از ترس افتادن نشستم لبه تخت! فکر می کردم باز هم بیهوش شده ام! فکر می کردم خواب می بینم! نیشگون محکم از بازویم محکومم کرد به باور بیدار بودن! دوست داشتم زمان بایستد! من بمانم و صدای شما! من بمانم و مهربانی شما! من بمانم و خود خود شما! شما که حالا ایمان دارم بابایم هستید! شما که لنگ درازترین و مهربان ترین بابای دنیایید! کاش زمان می ایستاد و من در این سکون می آمدم پی شما! کوچه به کوچه ٬ خانه به خانه ... تمام تهران را ٬ تمام ایران را ٬ تمام جهان را ... و پیدایتان می کردم! می نشستم جلویتان و زل می زدم به چشمهایتان و نگاهتان می کردم ! آن قدر که نگاهم تمام شود ! دستانم هنوز یخ است! کاش آن قدر کوچولو بودم که در آغوشتون خودم را گرم می کردم! کاش آن قدر کوچولو بودم که شرم نمی کردم ازتون زمزمه لالایی بخواهم کنار گوش هایم! وقتی دلم می شکست شرم نمی کردم سرم را بذارم رو شونه های شما و گریه کنم و شما را بخواهم که اشک هایم را پدری کنید! کاش دختر نبودم! کاش مرز نداشت آزادی ام! نیمه شب می زدم به کوچه و خیابون! نسیم بهاری مستی ام از شنیدن صدای شما را بیشتر می کرد! صدایتان را به خاطر می سپردم و حرف هایتان را برای خودم تکرار می کردم! و به همه درختان می گفتم که من خوش بخت ترین موجود روی زمینم! پیاده می اومدم تو اون کوچه مقدس! دست می کشیدم به دیوار حیاط! تکیه می دادم به در! می نشستم جلوی پنجره و دل می دادم به کاج بلند حیاط و چشمک می زدم به ستاره های درخشان آسمان و عشق بازی می کردم با پنجره حصیری و نفس می کشیدم هوای شما را ... شاید این هوا ٬ هوایی باشد که از ریه های شما کوچ کرده باشد! تا خودم صبح مراقب بودم تا هیچ چیز ، حتی افتادن برگی از شاخه درختی ٬ حتی بال زدن مگسی ، حتی نگاه ستاره ای ، لحظه ای آرامش خیال و خواب شما را بر هم نزند! و دعا می کردم برای خیری آنچه صبح فردا در انتظار شماست! و دعا برای دیدنتان! بوسیدن دست هایتان! آرامش ابدی لحظه هایتان! قال می گیرم! حافظ دیگر قهر نیست! حافظ هم از شوق حس کردن وجود شما سرمست است! دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند هدیه ها قابل شما را ندارند! هیچ هستند در برابر شنیدن صدای شما! دعا می کنم روزی بتوانم محبتتان را جبران کنم! جبران می کنم! حتی اگر جانم را بخواهید برای جبرانش! راستی تا به حال کسی بهتون گفته صداتون خیلی قشنگه ؟!! جودی کوچولوی شما که به هوای شما زنده است پیوست : نامه من به خدا جناب آقا یا خانم خدا ممنونم! بابت لحظه های خوش زندگی که به من ارزانی داشتی! بابت نگاهی که به من می اندازی و الطافت بی دریغت به سویم پرواز می کنند! بابت اینکه با منٍ بد آن قدر خوب هستی که شرمنده می شوم! قول می دهم که خوب باشم! جناب خدا عاشقانه می پرستمت! عاشقانه برایت سجده می کنم! عاشقانه صدایت می کنم! جناب خدا ممنونم که صدای دلم رو شنیدی! دیگر داد نمی زنم خودت گه گاهی نیم نگاهی به دلم بینداز! بگذار دلم زنده بماند! وای خدای عزیز آن قدر ذوق زده ام که یادم رفت سلام کنم! هزار بار سلام! چون می گویی سلامتی می آورد و من همه این سلامتی ها را نیاز دارم! می خواهم همه شان را پست کنم برای بابایم! جناب خدای مهربون یه سوالی دارم: من زنده ام؟! خواب نمی بینم؟! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 1:52 در تاریخ سه شنبه 20 فروردین1387 |
بابا حالم خوب نیست. سرم گیج میره. حس بدی دارم. شوری دلشوره رو ته دلم حس می کنم! انگار دارند ته دلم رخت می شورند! باید ظرف های کفی را آب بکشم و بعد داستان شب های چهارشنبه آذردخت بهرامی رو تموم کنم! آب داغ دستم را می سوزاند. دستم را نگاه می کنم. نگاهم مات می ماند رو گوشه ناخنهایم! باید دوباره لاک بزنم! رنگ و روی لاک صورتی رفته! چقدر ظرف مانده! همسایه با صدای بلند آهنگ گوش می دهد! تلفن زنگ می زند. موبایل بابا هم. حالم بدتر می شود! رسیدم تهران باید اول به گلدان ها آب بدهم! باید بیام خونه شما و احوال بنفشه ها رو جویا شم! حالت تهوع دارم! ظرف ها از دستم می افتد! صدای شکستنشان هیاهوی خانه را ساکت می کند! اما آهنگ همسایه هنوز فریاد می کشد! صدای جیغ مامان را می شنوم و خودم را تو آینه قدی می بینم که خوابیده ام کف آشپزخانه! باید نامه های شما رو پست کنم! باید براتون بنویسم که هیچ چیز تو این دنیا برابر ثانیه ای نگاه شما برام ارزش نداره! بابا بغلم می کنه! دلم برای بغلش تنگ شده! می خواباندم روی تخت! باید از بچه ها بپرسم بهرام رادان رو چه روزی آورده بودند برنامه بهارستان! باید ببینم خاله ندا (میری) جوابم را داده است یا نه! باید برای ارائه تحقیق مدیریت آماده شوم! می لرزم ... زیر پتو حتی! مامان با چشم های نگران صدایم می کند و چند قطره آب می ریزد روی صورتم! صداها توی گوشم تکرار می شود! باید به کیانا زنگ بزنم و بگم چقدر دلم براش تنگ شده! عباس دایی سردرد شدید گرفته! بردنش ام ار آی ! خدایا نتیجه اش خیر باشه... خدایا داییمو می سپرم به تو ... خدایا ... دستام یخ کرده! باید نوشته عمو خلیلی تو چلچراغ رو دوباره بخونم و عکس های قیصر امین پور رو نشون بابا بدم! پاهایم را بلند می کنند! می شنوم صدای خاله را که می گوید خون به مغزش می رسد! باید برم تو اون کوچه بن بست ٬ جلوی اون خونه سفید رنگ ! دلم برای پنجره های حصیری اش تنگ شده! لبم گزگز می کند! دایی علی هنوز عکس های خودشو و عمو رو نفرستاده! باید اس ام اس بفرستم! باید به این پسره تو کلاس بگم اینقدر نگاهم نکنه! نگاهش اذیتم می کنه! عمو کمال آستینم را زده بالا ! فشارم را می گیرد! سیزده بدر تو باغ بابا بزرگ خوش گذشت! کاش بابا شما هم بودید! صبحش به مامان گفتم کاش بابا لنگ درازم هم بود! مامان نگاهی کرد و هیچ نگفت! دستگاه فشار حالم را بیشتر بهم می زنه! باید به مهدی بگم اینقدر توپ رو محکم به سمتم پرتاب نکنه! بانو گلی به فرحناز گفته اواخر فروردین قرار بذارند همدیگرو ببینند! کاش بابا می شد من هم با شما قراری بذارم و همدیگر را ببینیم! فرحناز نگران پف دماغ عمل کردشه! عمو می گه فشارش پایینه! نمی فهمم چند! سمت چپم بی حس شده! باید برم خون اهدا کنم! نذر دارم آخه! باید ازتون بپرسم که از سنتور کوچولو خوشتون اومد؟! چقدر دلم می خواست سال تحویل برم کهریزک! باید می رفتم! نگاه پیرزن آبی پوشی که غم تنهایی از ته ته چشمای خسته اش بهت زل زده رهایم نمی کنه! باید می رفتم پیش بهرام رادان و با هم نشینی با او خوش می گذراندم! باید با شما می رفتم! مامان لیوان آب قند رو می گیره جلوی دهنم! سرم رو بر می گردونم! آخر رمان علی می میره! بیچاره سپیده! فکر می کردم گریه نکردم! خط باریک پشت پلکم دور چشمانم را سیاه کرده بود! باید برم ته اون کوچه بن بست! باید تکیه بدم به اون در سفید! باید صدا کنم شما رو ... آب قند رو می خورم! شیرینی اش دلم را می زند! حنا مخملباف هم سن منه اما با یه خرس نقره ای در دست! من اما ... صدای بابا را می شنوم:"ببرمش دکتر" با سر می گم نه! همه فامیل سیزده بدر از شادی و شیطنت دوباره من سرخوش بودند! صدای مامان بزرگ رو می شنوم:"چشمش زدند براش اسپند دود کنین!" باید به همه بگم شاد و پر انرژی هستم به خاطر انرژی مثبت هایی که شما بیست و پنجم اسفند ماه به سمتم فرستادید! حالم بهتر شده! داداشی بهم شکلات می ده! باید سنتورم را کوک کنم! باید نت تصنیف بهار دلنشین رو پیدا کنم!باید ببینم چرا حافظ باهام قهر کرده! باید شاد باشم ! شاد و پر انرژی! من یه دختر ۱۹ ساله خوشبخت و پر امیدم با یه بابا لنگ دراز مهربون که قد همه دنیا برام ارزش داره! چشمام رو باز می کنم! مامان بهم لبخند می زنه! مامان می گه بابا لنگ درازت چی می گفت بهت؟! نگاهش می کنم! تعجب از دهان نیمه بازم پیداست! مامان می خنده و می گه:"خواب می دیدی! هذیون می گفتی! از بابات می گفتی!" چشمام رو می بندم و به ذهنم فشار میارم و سعی می کنم یادم بیاد چه خوابی دیده ام! یادم نمیاد! از دست خودم لجم می گیره! باید سر فرصت یه دعوای درست و حسابی با خودم بکنم! حالا که شما لطف کردین و اومدین توی خوابم ... من فراموش کردم! مامان می گه :"مدام می گفتی بابا من می ترسم!" فکر می کنم ترس من از چیست! ذهنم روشن می شه! یادم میاد! می ترسم! می ترسم شما رو از دست بدم! وای ... از فکرش هم حالم بد می شود! دلم آشوب می شود! لبم گزگز می کند... سرم رو محکم توی بالش فشار می دهم! چشمام رو محکم می بندم! بابا همیشه مواظب خودت باش ٬ باشه؟! جودی نگران تو پ.ن : بابا براتون دعا می کنم ... ذهنتون آرام ... لبتون پرخنده ... آمین ! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 11:10 در تاریخ جمعه 16 فروردین1387 |
بابا جانم سلام سال ۸۷ هم از راه رسید! خوش رسید! دعا می کنم خوش بماند و خوش هم برود! نشسته ام جلوی میز آرایشم! تو آینه دختری زل زده به من! بهش لبخند می زنم! بهم می خنده! موهایم را از تنگی گیره صورتی نجات می دهم! به ده روز قبل فکر می کنم! به آخرین شنبه سال ۸۶! به کمی قبل از عید که جلوی شما ایستادم و نفس کشیدم و زندگی را زندگی کردم! فکر می کنم بهترین عیدی زندگیم دیدن شما ۵ روز پیش از آغاز سال نو بود! شانه را بر می دارم به قصد شانه کردن موهای سیاهم! فکر می کنم! باز هم به شما! به حرف های شما! به نگاه مهربان شما! به ثانیه هایی که کنار شما گذشت! ثانیه هایی که برای من به وسعت عمری بود برای زندگی... قسم که این ده روز جز شما ثانیه ای فکر دیگری نکرده ام! دست می کشم لای موهایم! یاد شما لحظه ای رهایم نمی کند! به چشمان شما فکر می کنم! به نگاه نافذتان! فکر می کنم چقدر دوست دارم شما دست محبت پدرانه بر سرم بکشید! فکر می کنم چقدر دوست دارم موهایتان را من شانه کنم! موهایم را نگاه می کنم! یاد حرف های زری جون آرایشگری با صورت تپل و آرایش تند می افتم که مدام بهم می گفت:"موهات زنده است!" و من همیشه فکر می کردم موی مرده چه جوری است! می گفت:" اگر جای دیگری بودی تو را برای تبلیغ شامپو و ... می بردند جلوی دوربین و بهت می گفتن سرت رو تکان بده تا موهات روی هوا برقصن!" از فکرش خنده ام می گیرد! یادم می افتد همان موقع هم به حرفش خندیدم و گفته بودم:"خدا رو شکر که جای دیگری نیستم!" که زری جون با اخم گفته بود:"جدی گفتم!" نگاه می کنم به دختر توی آینه! فکر می کنم چقدر موهایش بلند شده! خوشحال می شوم! فکر می کنم اگر موهایش را تا کمرش بلند کند چه خوب می شود! بچه ها می پرسیدند:"لباسش چه بود؟!" و من هرچه فکر کرده بودم یادم نیامده بود! بچه ها می گفتند:"حواست کجا بود؟!" و من نمی دانستم حواسم کجا بود! شاید پی چشمهایتان! بابا اون روز چی پوشیده بودید؟! شکلات روی میز مرا یاد چهارشنبه سوری می اندازد! یاد زردی ای که به آتش دادم و سرخی ای که ازش گرفتم! یاد چادر رنگی مادربزرگ که با دخترخاله انداختیم رو سرمان و رفتیم قاشق زنی! آخ که چقدر خندیدیم! و این شکلات یکی از همین شکلات هایی بود که از آن خاطره خوش به جا مانده بود! چقدر دلم می خواست بیایم دم در خانه شما قاشق زنی! فکر می کنم شما می آیید دم در و در کاسه من محبت می ریزید و من که زیر چادر غش می کنم! موهایم را نمی بندم! می خواهم با بلندیش خوش بگذرانم! یاد عید می افتم! یاد لحظه خوش تحویل سال که کاش می شد پیش شما بودم و بهارم را در کنار شما باور می کردم! یاد خودم که باز یادم رفت هنگام تحویل سال سکون ماهی قرمز را تو تنگ بلور ببینم! و من که تمام دعایم سر سفره هفت سین بودن شما در تمام لحظه های زندگیم در این سال بود! و دعا کردم سلامتی ٬ سعادت و سربلندی شما را ٬ موفقیت و عاشقی و شادی همیشگی و همیشگی شما را ... بلورین ماندن شما را ... بودن شما را ٬ حتی اگر خودم نباشم ...! ارادتمند حقیقی شما دوشیزه جروشا آبوت پ.ن : ۱- فکر می کنم الان می توانم مثل جودی موهایم را از دو طرف ببافم! به نظرتون موهای منم مثل موهای جودی رو هوا می ماند؟! ۲- لحظه های بهاریتان پر از نغمه های شاد ... + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 17:31 در تاریخ دوشنبه 5 فروردین1387 |
|