تبليغاتX
دنیای من و بابام

بابا ... بابایی ... بابا لنگ درازم

امروز بهترین روز زندگیم بود ! هنوزم باورم نمیشه! هنوزم دستام یخه و می لرزه! هنوزم وقتی فکر می کنم چه گذشت ذهنم داغ می شه! باور کنم؟! خواب نبودم؟! واقعیت بود؟! خود خودتون بودین؟!

دو دل بودم برای آمدنم! خسته بودم! نای سر بالایی آمدن نداشتم! اما عشق نفس کشیدن تو اون کوچه بن بست به همه خستگی ها غلبه کرد! آمدم و چه خوشحالم که آمدم! وقتی از کنار کوچه ای که دبستانتان آنجا نشسته رد شدم دلم پرواز کرد برای کودکی تان! و بعد رسیدن به کوچه ای که حاضرم تمام زندگیم را روی پلکان خانه رو به رویی اش به حراج بگذارم به بهانه ثانیه ای دیدن شما...

دست کشیدم روی دیوار خانه تان! دلم می خواست بو کنم بنفشه های کاشته شده در باغچه حیاط خانه تان را! نشستم روی پله خانه همسایه تان! پسر بچه ها به پیشواز چهارشنبه سوری رفته اند! با صداهایی که گوش را به ناله کردن وا می داشت! آرام گفتم :" نزنید دیگر... بابایم می ترسد! شاید خواب باشد! شاید فکر می کند! شاید..." نگران بودم مبادا لحظه ای آرامشتان را بر هم زنند! 

زل زدم به پنجره حصیری باز و در دل التماس کردم و قرار گذاشتم تا نود بشمارم تا بیایید! این تا نود شمردن به نیت برآورده شدن یک آرزو را از یکی از دوستانم یاد گرفته ام! شمردم! یک... دو... سه... به نود که رسیدم چشمان خیسم را بستم و آهی کشیدم و خسته و نا امید بلند شدم! در دل گفتم:"می دانستم نمی آیی..."

رو به روی خانه ایستادم! از لا به لای شاخ و برگ کاجی که قد بلند کرده در حیاط خانه تان نگاه کردم و خواندم:" فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین" و فوت کردم به سمت خانه! کار همیشگی ام است! دعا برای سلامتی و شادی شما ٬ بابا بزرگ ٬ مامان بزرگ و ... 

نیم نگاهی به راننده ماشینی که از کنارم رد می شد مرا مات کرد! مغزم از زندگی باز ماند! قلبم با نواختن قهر کرد! خودتان بودید؟ این بابای من بود؟ جرئت نگاه کردن به پشت سرم را نداشتم! دیدم که جلوی پارکینگ حیاط خانه ای ایستاده اید که بهشت زمینی من است! نمی دانستم بیایم یا نه! سلامتان مرا قوت داد! آمدم جلو ... گفتم جودی ام و ... و شما که شناختید جودی کوچولویتان را و محبت بارانش کردید! چقدر مهربانید ...

وای بابایی نامه هایم را می خونید؟! دوستشان دارید؟! ناشر کتاب من؟! وای بابا ... گفتین می خونین! گفتین بنویس! گفتین خوشحالین که نام مرا ته نامه ها می بینید! گفتین ممنونم که نامه می نویسی برام! گفتم ممنونم که بابام شدین! خندیدین و نگفتین که خنده تان چه بر سر قلب پریشان من آورد! وای بابا می دونین نگاهتون چقدر گیراست؟! آنقدر که من که حسرتم زیستن در چشمان شماست تاب نیاوردم نگاهشان کنم!!

می خواستم وقتی دیدمتان دستانتان را بگیرم در دستانم و ببوسمشان! اما دستانم یخ بود و خالی از حس! نای حرکت نداشت! می ترسیدم دستم را بگیرید و بفهمید چقدر یخ است و من آن موقع داغ می شدم! پاهایم می لرزید! دست خودم نبود! هر کار کردم نمی توانستم آرامشان کنم! انگار آنها دیگر توانایی نگه داشتن جسم مرا نداشتند! انگار آنها هم می دانستند تنها به فاصله چند قدم کوتاه چه کسی کنارشان ایستاده! صدای قلبم آنقدر بلند بود که می شنیدمش! مدام نگران این بودم که مبادا شما لرزش دست و پاهایم را ببینید و صدای قلبم را بشنوید! مدام می ترسیدم تمنای نگاهم را بفهمید! 

آخ بابا باورتون میشه اگه بگم کلی حرف داشتم که بهتون بگم و یادم همشون رو فراموش کرد؟! می خواستم بگم که چقدر شرمنده و ناراحتم که اون روز سر کلاس حواسم به گوشیم نبوده و شما منتظر ماندید! می خواستم بگم ببخشید اذیتتون می کنم! ببخشید چشمانتون رو خسته می کنم!... آخ بابا باورتون میشه اگه بگم کادوهایی که عیدانه براتون خریدم و قرار بود بفرستم دفتر دوستتان ٬ توی کیفم بود و یادم رفت خودم تقدیمتون کنم؟! آخ بابا باور می کنید آنقدر هول شدم که یادم رفت ازتون تشکر کنم؟!

بعدِ رفتنتان توان راه رفتنم نبود! در بطری آب معدنی را باز کردم و چند مشت آب با دستان لرزانم به چشمان تبدارم ریختم! نشستم رو همان پله! با اشک زل زدم به همان پنجره حصیری! اما این بار اشک شوق دیدن شما بود... هوا که تاریک شد یادم آمد چقدر دیر شده! دل کندن از این کوچه همیشه سخت است امروز هم که سخت تر! تا برسم سر کوچه هزار بار برگشتم و خانه تان را نگاه کردم!

باد تندی می وزید! داشت مرا با خود می برد! اما نمی دانست من ساعتی قبل با صدای بابایم ٬ با نگاهش ٬ با گرمای نفس هایش ٬ با حرفهایش و ... پرواز کرده ام!!

دوستتون دارم بیشتر از قدری که تصورش را می کنید ...

                                                                       جودی ذوق زده بابا

 

پ.ن :

۱- ای کاش گذر زمان در دستان من بود ! تا لحظه های با تو بودنم را آنقدر طولانی می کردم که برای بی تو بودنم وقتی نمی ماند! 

۲- خدایا هزار هزار هزار بار بیشتر از پیش شکرت! خدایا ستایشت می کنم به خاطر همه آنچه امروز ساعت شش و هفت دقیقه بر من ارزانی داشتی... 

۳- بابای لنگ درازم دختر تنهایتان را شاد کردید! خداوند هزار بار بیشتر شادتان کند!

۴- یاد بابا لنگ دراز جودی افتادم که از جودی اش تنها یک درخواست داشت: نویسندگی... 

شما از من چه می خواهید؟! بگویید ...

مهم نیست توانش را دارم یا نه! انجامش می دهم! فقط چون شما خواسته اید!

۵- می دانم امشب از شوق دیدن شما بیدار خواهم ماند و می دانم تمام لحظه هایش را دعا خواهم کرد برای رنگارنگی خواب شما ...

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 23:58 در تاریخ شنبه 25 اسفند1386 |


بابا جان

سلام

نوروز در راه است و همه در شور و تلاطم قبل از عید ... اما من در شور و تلاطم شنیدن صدای شما ...

خانه مان تکانده شده!! شده مثل خانه ای که حوری رفت واسه کارگری تو فیلم چهارشنبه سوری اصغر فرهادی ... حتما دیدینش بابا مگه نه؟! فرش ها جمع شده! وسایل اتاق ها وسط سالن خالی شده! مبل ها وسط خانه مدام به تو لگد می زنند! کمدها خالی شده و من غرق در لباس ها و کتاب هایم غمم گرفته برای جمع کردنشان!

با مجله های قدیمی ام خوش می گذرانم! با بریده هایی از روزنامه هم میهن که حالا دیگر نیست... ۴۰چراغ ها را می گذارم یک جا... بهرام رادان ها را یک جا... مجله هایم... فیلم هایم... کتاب هابم ...

لای صفحات زرد شده کتاب شعری از فروغ که برای باباست برای قبل از انقلاب ورقی زرد پیدا می کنم! نامه ایست از بابا به مامان!! شیطان وسوسه ام می کند و نامه شان را تا ته ته می خوانم! خنده ام میگیرد! مامان بابا هم از این جملات شاعرانه و عاشقانه بلد بودند؟! مال سال اول ازدواجشان بود... فکر می کنم یک روزی بچه من هم نامه های من به شما را بخواند!

کیسه ای پیدا می کنم. شلواری قرمز رنگ آنجا نشسته! پرت می شوم تو خاطرات سالها قبل! می رسم به سوم راهنمایی! یادم می آید آناهیتا دوست ریزه میزه ام را که اعتقاد داشت این شلوارش به شدت دهاتی و گل گلی می باشد و به رسم خنده و یادگار آن را برایم آورده بود! قرمز است اما گل ندارد! خرس های کوچکی رویش خوابیده اند! فکر می کنم اصلا هم دهاتی نیست! روی خرس ها با ماژیک مشکی نوشته:"به بهترین دوستم ..." کاش شماره اش را داشتم! دلم برای خندیدنش و ذوق زدگی هایش برای دیدن هاوی.دی تو گروه بک استریت بویز تنگ شده! نمی دانم چه شده؟ چه می خواند؟ چه می کند؟ یادش بخیر ... 

با صدای پیانوی همسایه از دنیای خاطرات می آیم به دنیای حال! همان آهنگ همیشگی اش را می زند! با همان شروع غافلگیرانه اش! فکر می کنم غیر از این آهنگ موتزارت آهنگ دیگری هم بلد است؟! 

نامه شما را می بینم! می خوانمش برای هزارمین بار... می گذارمش روی چشمانم... نوازشش می کنم... بویش می کنم... لبم را می گذارم گوشه نامه تان ٬ روی اسمتان و آرام می بوسمش... 

ته نامه تان نوشته شده بیستم اسفند... یک سال گذشت بابا! پارسال تو یه همچین روزی بود که نامه هام رو پیدا کردین و خوندین و برام نوشتین:"جودی عزیزم ... داشتن دختری مثل تو آرزوی هر پدریه!" هنوز که هنوزه ٬ بعد از یک سال ٬ باز هم با خوندن این جمله از خوشحالی اشک تو چشمام جمع می شه! این یعنی اجازه دادین دخترتون باشم! این یعنی بابام شدین ... 

دیروز دوباره منتظر تماس دوستمان بودم! ته دلم هم دوست داشتم شما پیشش باشید تا صدای نفس هایتان مرا مست کند! اما باز هم نشد! گوشی زنگ نخورد! باز هم انتظار مرا در خود غرق کرد... باز هم شما فراموشم کردید... مدام حس می کنم باید خودم را به شما یادآوری کنم! احساس مزاحم و سربار شما و دوستتان بودن حالم را بد می کند...

ترسی دلم را می لرزاند... از فکرش هم خیالم گم می شود... نگاهم تر می شود... چند روزی است مدام فکر می کنم اگر زنگ بزنید و بگویید:"جودی از دست تو و نامه هات خسته شدم! دست از سرم بردار!..." اون وقت من چه کنم؟! اگر بگین:" جودی دوستت ندارم! نمی خوام بابات باشم!!" وای خدایا... از فکرش غصه ام می گیرد!... دلم می میرد... رویاهایم می میرند... خودم می میرم... 

بابا دوستم داشته باش! باشه؟!  

                                                                      جودی خودِ خودِ تو

 

پ.ن :

۱- کاش امروز زنگ بزنید تا بیستم اسفند برای من بشه تاریخی جاودانه ...

۲- به لحظه گفتم نام تو را ... جاودانه شد !!

۳- اگر بخندم ... تو لبخند می زنی ... اگر لبخند بزنی ... دنیا مال من می شود !!  

پس می خندم !!    

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 17:29 در تاریخ دوشنبه 20 اسفند1386 |


سلام بابا جونم

مدتی است مسیر هر روزه ام شده خیابان ولیعصر و این برای من یعنی لذت نفس کشیدن در خیابانی با درخت هایی بلند و پیر ٬ یعنی دل دادن به جوی عریض خیابان ٬ یعنی مشاعره با برگهای درختان بلندش ٬ یعنی لذت خیره شدن به کفش ها و نگاه های همه رهگذران و غرق شدن در خاطرات هر کدامشان !

امروز باز هم همان کوچه بن بست بود و نگاه مات من روی پنجره حصیری... نبودین! می دونستم نیستین! اما باز هم اومدم! دلم می خواست که باشین! سر کوچه که می رسم نگاهی به ته کوچه بن بست می اندازم و نفس عمیقی می کشم!  

تو ایستگاه پسیان منتظر اتوبوس می مانم... امروز بعد از مدت ها -اندکی بیش از یک دهه- سوار اتوبوس شدم! زمان زیادی است برای تغییر! اسمش خصوصی است ولی همچنان شلوغی اش را حفظ کرده! اتوبوس را دوست دارم! جایی است که می شود بی دغدغه خاطر زل زد به آدما و نگاه کرد و از نگاهشان حرف ها خواند و شخصیت ها ساخت و آن شخصیت ها را بازی کرد و ... و این تمام عشق من است!

جا نیست. ایستاده ام. تکیه ام به میله ایست استوار در میانه های اتوبوس! نگاه می کنم! خانمی چادری با چادرش چشمانش را گرفته و سرش را چشبانده به شیشه اتوبوس! خواب می بیند انگار ... دختری کوچک بغل مادرش با شال رنگی دختر جوان کناری که زبان می خواند بازی می کند و بیسکویت مادر می خورد! فکر می کنم هنوز هم بیسکویت مادر هست؟!

خانم حدودا چهل ساله ای که به شدت احساس خوش تیپی می کند پیاده می شود و جایش را به من می دهد و من هم جایم را به پیرزنی خنده رو می دهم! به پسته خانم مدرسه مادربزرگ ها می ماند! لبخند از لبانش دور نمی شود! برایم دعای خیر می کند و من هم در دل خیریِ دعایش را حواله شما می کنم بابایی!

صدای خنده دو دختر دبیرستانی که روپوش مدرسه شان سرمه ایست نگاهم را از پسر جوانی که روزنامه اعتماد می خواند می دزد! از مدرسه فرار کرده اند! دلم به حال دبیر هندسه شان می سوزد! از موفقیت های جیم شدن های قبلی و خاطرات خوششان و آیس پک هایی که خورده اند تعریف می کنند! هوس می کنم بار دیگر به دبیرستان برگردم و برای یک بار هم که شده طعم شیرین دو در کردن کلاس ریاضیات را حس کنم! (این روزها به شدت از ریاضیات متنفرم! سر همین کلاس مزخرف ریاضی بود که شما زنگ زدید و من نفهمیدم! ) 

البته یک بار خوب یادم هست -همین سال آخر بود- مدرسه نرفتم! پیاده همه کوچه پس کوچه های محله تان را گشتم تا خانه تان را پیدا کنم! یادش بخیر... چه صبح بهاری زیبایی بود ...

دخترها که تمام فکرشان بلندی فکل موهایشان و کوناهی پاچه شلوارشان بود در ایستگاه پارک ملت پیاده می شوند! هندزفری را می کنم تو گوشهایم! محسن چاوشی زخم زبون می خواند! به مرد ها نگاه می کنم! مردی می بینم جوان! نهایت ۳۵ سال دارد ولی سفیدی ٬ موهایش را رنگ کرده! زل زده به من! ناراحت نمی شوم! می دانم من را نمی بیند! هیچ نمی بیند! شاید به چک و کارهای شرکت و سختی های زندگی فکر می کند!

آن پشت جایی خالی می شود می نشینم! دیگر مرد را نمی بینم! می نشینم کنار پنجره! سرم را می چسبانم به شیشه سردش! من پشت به خیابانم! آخ که چقدر لذت بخش است! داری می روی اما انگار مانده ای! انگار یکی دستت را گرفته و از پشت تو را می دواند! و من عاشق این چپه شدنم! در عجبم از کسانی که از این چپگی حالت تهوع می گیرند!

نگاهی به راننده با موهای فرفری می اندازم و پیاده می شوم! در گذر از خیابان نگاهم مات می شود روی راننده ۲۰۶ نقره ای که شبیه شماست! نگاهش می کنم! هیچ نمی فهمم! به سمتش می روم! می زند روی ترمز اما کمی دیر! می زند به من! می خورم زمین! چشم از راننده بر نمی دارم! او هم نگاهم می کند! بلند می شوم! پای راستم درد می کند! مانتوی مشکی خاکی شده! فقط نگاهش می کنم! حرفی نمی زند! فقط نگاهم می کند! نگاهش کمی ترس دارد! من در او شما را می بینم! او در من چه؟! می ترسم نگاهم را از او بگیرم و برود! می خواهم به قدر سیر شدن دلم نگاهش کنم به جبران همه ندیدن های شما!

بوق ممتد اتومبیل ها و صدای گوشخراش موتوری که از پشت سرم رد شد مرا به حال خود می آورند! یادم می آید وسط خیابان ایستاده ام! نگاهم را به سختی از او می گیرم و به آسمان نگاه می کنم! می دانم چشمانم برق می زنند! حسش می کنم! ته دلم می گویم کاش بابا بود! محسن هنوز در گوشم می خواند ...

رفیق من سنگ صبور غم هام    به دیدنم بیا که خیلی تنهام .........

                                                                               جودیِ تو

 

پ.ن :

۱- فکر می کنم حاضرم به خاطر ثانیه ای دیدن شما تصادف کنم و بمیرم !!

۲- زنگ بزنید دیگر ... التماس کنم؟! ... باشه!... التماس می کنم! ... بابا ، بابایی ، بابا لنگ درازم التماس می کنم زنگ بزنید... !

۳- اَه ... باز اشکم دراومد!

۴- با توام که داری به گریه هام می خندی ... کاش می شد بیای و به من دل ببندی ...

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 14:0 در تاریخ دوشنبه 13 اسفند1386 |


بابا لنگ دراز عزیزم

از کافه ویونا برایتان می نویسم! کافه ای که همه چیزش آدم را یاد شکلات می اندازد! و من که عاشق شکلاتم! این جا همه چیز قهوه ای است و شکلاتی و کرم و البته کمی صورتی! حس می کنم در چند دهه قبل در کافه ای در آمریکای لاتین نشستم! شاید موسیقی کافه این حس را برای من هجی می کند! هر چه هست دوستش دارم!

دو خانم به شدت شیک پوش گوشه کافه نشسته اند و لبخندها و نگاه های عمیق تحویل هم می دهند! سه آقا هم گوشه ای برای واردات شرکتشان بحث می کنند! و من تنها نشسته ام گوشه کافه کنار گلدانی که اسمش را نمی دانم! دختر قهوه ای پوشی که لبخند از لبانش دور نمی شود راهنماییم می کند! عاشق لبخندش می شوم! فکر می کنم چند وقت است که لبخند نزده ام؟! گره اخم آلود ابروهایم باز می شود! می پرسد "منتظر می مانید؟!" چقدر دلم می خواهد بگویم "بله منتظر لنگ درازترین بابای دنیا!" اما ....

بوی سیگار نیست اینجا! و این خوشحالم می کند! تابلوهای بزرگ اینجا دل آدم را غیژ می دهد برای خیره شدن! ونیز کافی وسوسه ام می کند! بستنی ویونا را که مزه مزه می کنم دلم می خواهد این روبرو شما باشید با عصای کار شده قهوه ای سوخته تان! همان که رنگش به همه جای اینجا می آید!

دفتر نامه ها را که می گذارم جلویم بستنی به نیمه رسیده! کماکان تنهام! دو خانم شیک پوش رفته اند! یاد شما لحظه ای رهایم نمی کند! اینجا هم که همه چیزش مرا یاد شما می اندازد!

یک هفته گذشته! هفته ای که همه روزهایش را به امید شنیدن صدایتان شب و شب هایش را صبح کردم! آخ بابا اگر بدانید در این یک هفته ثانیه ای هم گوشی را زمین نگذاشته ام! اگر بدانید در این یک هفته با هر صدایی که از گوشی بلند شد قلب من از نواختن می ایستاد که این دیگر خود باباست و ... و هر بار غمگین تر از قبل ...

نمی دانم چرا!! هر بار که به نبودنتان عادت می کنم ٬ می آیید و تلنگری به ذهن و قلب من می زنید که هستید ٬ حضور دارید ٬ وجود دارید و ... و من بیشتر از قبل شیفته تان می شوم و منتظرتان می مانم! اما باز هم خبری نیست! می آیید و می روید! نمی مانید!

من کم طاقت و غرغرو نیستم اما انتظار آدم را دیوانه می کند! اینکه مدام منتظر شنیدن زنگ گوشی هستی خیلی سخته بابا !

روزی هزار بار به خودم لعنت می فرستم که چرا اون روز حواسم به گوشی نبوده و جوابتان را ندادم! روزی هزار بار به این شانس مزخرفم لعنت می فرستم! روزی هزار بار خیره می شم به صفحه موبایل و از اعماق وجودم ٬ با تک تک سلول های بدنم شما رو صدا می زنم و می خوام شما زنگ بزنید!

روزی هزار بار می گم کاش اون روز پایم می شکست و کلاس نمی رفتم و می ماندم خانه و با شما حرف می زدم! روزی هزار بار می گم کاش اون روز تو ترافیک اتوبان مدرس گیر می کردم و سعی نمی کردم از شریعتی و راه های پیچ در پیچ خودمو برسونم سر کلاس! روزی هزار بار با خدا شرط می ذارم که اگر صدای بابا لنگ دراز را شنیدم حاضرم همه زندگیم را بدهم! حاضرم بمیرم! آه لعنت به من .... 

یک قطره اشک جوهر قرمز را روی ورق نامه ام پخش می کند! از اینکه آدم ضعیفی شدم از خودم بدم می آید! نفس عمیقی می کشم و بغضم را با بستنی ویونا قورت می دهم و آرزو می کنم دفعه بعد با شما در همین کافه ویونا ٬ مستانه ٬ ونیز کافی ام را سر بکشم!

                                                      دختر منتظر شما : جودی

پ.ن :

۱- بابایی من منتظر می مونم! آنقدر منتظر می مونم که صدایتان منو به عرش ببره! 

۲- بابا می گه " آدم به هر چیزی که از ته دل بخواد می رسه ! "

بابایی من شما را از ته ته ته ته .... دلم می خواهم !

۳- راستی بابا پیشنهاد می کنم حتما کافه ویونا برید! البته اگه بیاین دنبال من تا با هم بریم خیلی بهتره!

۴- بابایی دوستتان دارم قد همه بستنی های دنیا !!

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 13:3 در تاریخ دوشنبه 6 اسفند1386 |


  X

من جودی ام ! جودی آبوت ! که همه هستیش یه بابا لنگ درازه و یه کاغذ و یه قلم که برای باباش نامه بنویسه ...



بابا لنگ دراز عزیزم اگر از دل نوشته های من گذر کردی یاد جودی کوچولوت بیفت که تنها سرمایه اش یه نامه از توست ...
و دلش در حسرت بوسیدن چشمهای تو ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


سایت اختصاصی بهرام رادان
چلچراغ
خ مثل خاتمی
سهراب سپهری
محمد علی ابطحی
30 نما
سینمای ما
خسرو نقیبی
بزرگمهر حسین پور
سجاد صاحبان زند
ساناز اقتصادی نیا
لیلی نیکو نظر
نیما اکبرپور
ندا میری
ساتیار امامی
روزنامه اعتماد
اهدای عضو
هفتان
آرشیو پیوندهای روزانه


شهریور 1387



مرداد 1387



تیر 1387



خرداد 1387



اردیبهشت 1387



فروردین 1387



اسفند 1386



بهمن 1386



دی 1386



آذر 1386



آبان 1386



مهر 1386



شهریور 1386



مرداد 1386



*عمو بهرام و دایی علی*
بهرام عاشقه عصیان
عمو بهرام و دایی باذل
عبور شیشه ای
دنیای لیلی
شهر شلوغ
تمام ناتمام من با تو تمام می شود !
در باب شعر و شاعری
پاپیروس
شاهدخت سرزمین ابدیت
دست نوشته های یک دختر 18 ساله
دو عاشق بی قایق
هیچ کس ...
بغض مهتاب
خاطرات من
سینمای ایران
همکنون
بهرام ِ سینما
سنجاقک خیال
فیلسوف تنها
کافه انتهای کوچه بن بست
تقدیم به بهرام رادان
بهرام رادان 20
سه شنبه خاکستری
سینما در منطقه ممنوعه
کلوپ هواداران بهرام رادان
مترسک فیلسوف
اندر احوالات بهرام خان رادان
دوشیزه مترسک
نفس عمیق
راز سکوت
اینجا فقط مال منه!
آرتیستون آباد
بگو به آنکه دل از بار غم گران دارد
به حریم تو می خورم سوگند
زیر نور ماه
کفش های گلی
قصه های عامه پسند
عاشقانه یا پر از نفرت؟
NiGhT MaRisH
EleVeN
دختران تنها
به یاد من باش !
ناگفته های یک جوان
مقصد نهایی
ماهی سیاه کوچولو
الهه کوچک من
کاش می شد به فالگیرها هم رشوه داد!!
شیدای حقیقت و زیبایی
روژان رادان (!)
گلشیفته فراهانی
همدمم تنهایی
هاواری اوینار
کافه بلاگ
آقای تخته سیاه
دنیای کوچک آقای اوف
Miss Anonymous
eLf!sH GiRl$
دخترك اوريجينال
آهسته با عشق تا خدا
سایفو ... دیوانه دوست داشتنی
سینما روز
Miśeяαβle Ðoll
جایی شبیه قلب من
هجران


Design by :

Omid Manoochehri

بهرام رادان