تبليغاتX
دنیای من و بابام

بابا ٬ بابایی ٬ بابا لنگ دراز مهربونم

سلام

تو روزایی که غم ٬ آسمون دلم رو پوشونده حس می کنم که چقدر من خوشبختم!!

تو روزایی که این همه انتظار و صبوری و اشک های من برای سنتوری رسیده به شنیدن عبارت تلخ "سی دی سنتوری " از گوشه و کنار هر خیابونی! تو روزایی که صدای ساز علی سنتوری من همه جا پر شده و هر کی شنیده از خودش بی خوده! اما هیچ کس به من رحم نکرد! هیچ کس صبر نکرد! هیچ کس برای این همه اشک و صبوری و انتظار حرمت قائل نشد! قرار بود علی تنها ٬ علی پر غم ٬ علی سنتوری رو تو سینما ببینیم! کاش همه صبر می کردیم! کاش ...

تو این روزا که گریه و نفرین همه آدمایی که نذاشتن علی سنتوریمو ببینم شده بود همدمم! تو بودی که اومدی بابا! اومدی و آرومم کردی! اومدی و تلخ ترین روزای زندگیمو کردی شیرینترینشون!!

بابای نازنینم یعنی شما همه دل نوشته های منو می خوندید؟! در تمام مدتی که من فکر می کردم فراموشم کردید! در تمام لحظه هایی که من فکر می کردم تنها برای دل تنهای خودم می نویسم! شما بودید و حضور داشتید! از فکرش هم غرق شوق می شوم ! 

آخ بابا اگر بدانید وقتی دوست به شدت مهربانتان برایم گفت آن زمان که من به معادلات مزخرف ریاضی خیره بودم چه کسی پشت خط بوده چه حالی شدم؟! آخ بابا شما می خواستید با من حرف بزنید؟! اجازه دادید صدایتان را بشنوم؟! خود خودتان؟! چقدر مهربانید! چقدر بزرگوارید!

آخ اگر بدانید چه حالی شدم؟! مردم!! اما دوست به شدت مهربانتان وعده شنیدن صدایتان در فرصتی دیگر داد! اگر بدانید وقتی حرفهای من و دوست مهربانمان تمام شد از خوشحالی آنقدر جیغ کشیدم که صدایم گرفت! اگر بدانید از ساعت ۸.۳۰ شنبه شب که با دوست مهربانمان حرف زدم تا الان از تصور شنیدن صدایتان ثانیه ای پلک روی هم نگذاشته ام! اگر بدانید امروز حتی لحظه ای به قدر بر هم خوابیدن پلکها به روی هم ٬ گوشیم را زمین نگذاشته ام! منتظر بودم! منتظر صدای گرم بابایم! همان که در تمام این مدت شب ها و روزهایم را به امید شنیدنش سپری می کردم!!  

امروز گذشت و من هنوز منتظرم! هر چند همین حالا هم از تصورش قلبم غوغا می کند! هر چند از همین حالا می دانم با شنیدن صدایتان بیهوش می شوم! هر چند دعا می کنم که بتوانم صدایتان کنم! درد و دل کنم! بگویم بابایم ٬ بابای عزیزتر از جونم ممنون بابت صبوری شنیدن حرفهای دختر کوچکتان !

بابای مهربانم ممنونم ! دوست مهربان بابا ممنونم !

                                        دختر خوشبخت و منتظر و کوچولوی شما

                                                                                     جودی   

 

پ.ن :

۱- وای بابا حالا که می دانم همه نامه هایم را می خوانید! پست می کنم همه نامه هایی که در این مدت برایتان نوشتم و پست نکردم از فکر اینکه نامه هایم را نمی خوانید و برایتان بی ارزش هستند! و سعی می کنم زیباتر بنویسم تا نامه هایم برایتان آن قدر ارزش داشته باشد که دورشان را روبانی قرمز ببندید و آنها را در صندوقی نگه دارید !

۲- این روزها شادیم با هیچ زمان دیگری برابری نمی کند ! این روزها به شدت احساس خوشبختی می کنم ! این روزها خدایم را بیش از پیش ستایش می کنم !

۳- ببخشید چشمان زیبایتان را با واژگان از هم گسیخته ام خسته کردم !

 


پ.ن خیلی خیلی مهم !!

حیف ...

سنتوری مان که مرد! خودمان کشتیمش! با دست های خودمان! پس لااقل بیایید بر سر مزارش گلی بگذاریم !!

لطفا هر مبلغی که در توانتان هست به حرمت صدای ساز علی سنتوری به شماره حساب ۰۱۱۶۴۰۷۷۹۵ بانک تجارت شعبه چهارراه پارک کد ۰۳۲به نام داریوش مهرجویی و فرامرز فرازمند واریز کنید !

این حرکت برای کمک مالی به آنها نیست ! بلکه هدف از آن یادآوری پدیده زشت قاچاق است ! و نوعی وحدت و همدلی است با همه سنتوری ها ...

قابل ذکر است که تمام عواید آن صرف امور خیریه می شود !!

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 1:42 در تاریخ دوشنبه 29 بهمن1386 |


بابای لنگ دراز من

سلام

این روزها انقدر گیج و سردرگمم که حتی مداد سیاه سوسمار بچگی هایم با ته جویده شده ام را پیدا نمی کنم برای نوشتن چند خطی یادگاری از نیمه زمستان برفی ام! (از وقتی فهمیدم نویسنده های بزرگ ته مدادهایشان را می جویده اند من هم این عادت لعنتی را پیدا کردم !! تا شاید کمی شبیهشان شوم) آنقدر از فکر کردن به اتفاقات کوچک و بزرگی که دور و برم می افتد خسته می شوم که شبها نخوابیده خوابم می برد !

آنقدر برف می بارد که دیگر کسی برای آمدنش ذوق نمی کند! اما من هنوز هم وقتی موهای مشکی پیدا از زیر شال صورتی ام سفید می شود خوشحال می شوم! با همان موهای سفیدم در روزی برفی می پیچم به سمت میدان فلسطین! از جلوی مرکز بیماری های آسم و حساسیت های ریوی که رد می شوم سرفه ام می گیرد! دلم از آن اسپری آبی هایی می خواهد که توی کشوی پدربزرگ است !

به سینما فلسطین می رسم! یاد جشنواره پارسال می افتم! یاد سنتوری! یاد شلوغی های جلوی سینما استقلال در خیابان ولیعصر! رفته بودم برای دیدن تنهایی و غمهای علی سنتوری و شنیدن نوای دل انگیز سنتورش اشک بریزم اما خوب یادم هست همه اشک هایی که برای ندیدن سنتوری ریختم و تسکین های مادر که وعده دیدن علی سنتوری را در دو ماه بعد می داد و نوروز ۸۶ که موکول شد به سوم مرداد و آن هم که گذشت و رفت و شد یک سال و ... من هنوز ندیدمش !

سینما فلسطین شلوغ است! صف بسته اند در انتظار دیدن کنعان! اما این شلوغی به یک صدم شلوغی های سنتوری پارسال هم نمی رسد! ذوق و شوق ندارم! آمده ام اگر شد کنعان را ببینم و اگر نشد هم هیچ! نه اشکی نه ... برای چه ؟ ارزش دارد مگر ؟

از کنار همه آدمهایی که در صف ایستاده اند می گذرم تا برسم ته صف! زل می زنم تو صورتشان ! موهای بلند ! شال گردن های بلند ! قدهای بلند ! پالتوهای بلند ! خنده های بلند ! چقدر اینجا همه چیز بلند است ! ته صف که می رسم مامان زنگ می زند و خبر می دهد کنعان اکران نمی شود ! رادیو گفته !

دلم می خواهد به همه شان بگویم کنعانی در راه نیست اما به هیچ کس نمی گویم بگذار تو این صف بلند با همه بلندیهایشان حال کنند ! در همان هوای برفی بی چتر با موهایی سپید از برف برمی گردم خانه ! این بار از جلوی مرکز بیماری های پوست و جذام رد می شوم ! اشکم که می افتد روی صفحه اول مجله فیلمم می فهمم چند دقیقه ایست روبروی این ساختمان یخ زده ایستاده ام ! شب می فهمم کنعان اکران شده ! چه بگویم ؟! عادت کردم به شنیدن خبرهای دروغین! مامان می گوید قسمت نبوده حتما ٬ روزی دیگر ! و هنوز آن روز دیگر نیامده !

بابایی میام دنبالت تا با هم بریم کنعان ببینیم ! نگو نه که دلم میگیره ٬ باشه ؟

                                                         جودی کوچولوی تو  

 

پ.ن :

۱- اصلاح طلبان رد صلاحیت شدند! نمی دانم این صلاحیت که می گویند چیست! یعنی تا به حال هر که بوده صلاحیت داشته! اعتراض ؟! دیگر حتی نای اعتراض کردن هم ندارم! می شینم و منتظر می مانم ! منتظر آینده ایرانم! سرزمین آریایی ام! دلم می خواد برم مقبره کوروش و فریاد بزنم: برخیز کوروش بزرگ که اوضاع بسی قاراشمیش است!

۲- منو چه به این حرفا ! 

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 18:2 در تاریخ چهارشنبه 17 بهمن1386 |


بابا جان

سلام ساعت از دو نیمه شب گذشته ! صبح باید زود بیدار شم . امتحان دارم . اما من هنوز در تختم ثانیه ها را می شمارم و گذشته ها را مرور می کنم ! هر از گاهی از این پهلو به پهلوی دیگر می شوم و فریاد تخت بلند می شود ! لحاف صورتی را تا گلویم بالا کشیده ام ! گرمم شده ! پیشانی ام را می چسبانم به دیوار کناری که یخ است ! سرم از هر چه خاطره است خالی می شود !

امشب همبازی دوران کودکی و عشق دوران نوجوانیم را دیدم ! همبازی همان وقت ها که موهایم بلند بود ٬ خیلی بلند ! و او عاشق موهای بلند بود ! هم بازی همان وقت ها که او ریش نداشت ! پوستش سفید و نرم بود ! خانه پدر بزرگ من و او که مهمان ما و دیوار های قدیمی خانه که پناه خنده های ما بود ! به خنده زردمبو صدایش می کردم! چقدر می خندیدیم !

چند سالی از من بزرگتر بود ! همین همبازی دوران کودکی بود که بعدتر وقتی نوجوان بودم ٬ حوالی بلوغ و اوج احساسات ٬ شد عشقم ! میز و نیمکت های مدرسه و دفتر و کتاب ها پر شده بود از حرف ف به نشانه اول اسم عشقم ! دختر ها برای هم فال می گرفتند ! یک بار برای من و عشقم فال گرفتند ! اسمهایمان را نوشتند کنار هم و شمردند و اعدادی را جمع و تفریق کردند و گفتند : ۹۴ درصد دوستم دارد ! ذوق را می شد از چشمهایشان خواند اما من نگران آن ۶ درصد باقی مانده بودم که چرا دوستم ندارد و ... چه دنیایی داشیم !

همان وقت ها بود که بزرگ شد ! مرد شد ! مغرور شد ! دیگه باهام نخندید ! همیشه فکر می کردم چون موهایم را کوتاه کرده ام دیگر دوستم ندارد ! و شاید او فکر می کرد چون ریش در آورده من دیگر دوستش ندارم !

از وقتیکه بی هیچ کلامی حتی سلامی از کنارم رد شد و رفت - انگار که همبازیش را نمی شناسد - دیگر عشقم نبود ! دیگر از ذهنم پاک شد و تنها ماند خوشی خاطرات ! دیگر نه هم بازیم بود نه عشقم !

امشب دیدمش ! نه بعد از مدت ها ! دو سه ماه قبل دیده بودمش ! اما بعد از مدتها بود که دقیق نگاهش می کردم ! صورت سفید و نرمش زیر انبوهی از ریش گم شده بود ! چقدر عوض شده بود ! چقدر بزرگ شده بود ! نگاهش روی صورتم مات مانده بود ! شاید دنبال موهایم می گشت ! انگار نوری از خاطرات گذشته ذهنش را پر کرده بود ! چشمانش برق می زد زمزمه کرد : سلام زردمبو   

 

                                                جودی غرق شده در کودکیش

                                                 بامداد جمعه پنجم بهمن ماه

 

پ.ن : بابا هیچ وقت شما مردها را نفهمیدم !!

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 17:41 در تاریخ شنبه 6 بهمن1386 |


  X

من جودی ام ! جودی آبوت ! که همه هستیش یه بابا لنگ درازه و یه کاغذ و یه قلم که برای باباش نامه بنویسه ...



بابا لنگ دراز عزیزم اگر از دل نوشته های من گذر کردی یاد جودی کوچولوت بیفت که تنها سرمایه اش یه نامه از توست ...
و دلش در حسرت بوسیدن چشمهای تو ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


سایت اختصاصی بهرام رادان
چلچراغ
خ مثل خاتمی
سهراب سپهری
محمد علی ابطحی
30 نما
سینمای ما
خسرو نقیبی
بزرگمهر حسین پور
سجاد صاحبان زند
ساناز اقتصادی نیا
لیلی نیکو نظر
نیما اکبرپور
ندا میری
ساتیار امامی
روزنامه اعتماد
اهدای عضو
هفتان
آرشیو پیوندهای روزانه


شهریور 1387



مرداد 1387



تیر 1387



خرداد 1387



اردیبهشت 1387



فروردین 1387



اسفند 1386



بهمن 1386



دی 1386



آذر 1386



آبان 1386



مهر 1386



شهریور 1386



مرداد 1386



*عمو بهرام و دایی علی*
بهرام عاشقه عصیان
عمو بهرام و دایی باذل
عبور شیشه ای
دنیای لیلی
شهر شلوغ
تمام ناتمام من با تو تمام می شود !
در باب شعر و شاعری
پاپیروس
شاهدخت سرزمین ابدیت
دست نوشته های یک دختر 18 ساله
دو عاشق بی قایق
هیچ کس ...
بغض مهتاب
خاطرات من
سینمای ایران
همکنون
بهرام ِ سینما
سنجاقک خیال
فیلسوف تنها
کافه انتهای کوچه بن بست
تقدیم به بهرام رادان
بهرام رادان 20
سه شنبه خاکستری
سینما در منطقه ممنوعه
کلوپ هواداران بهرام رادان
مترسک فیلسوف
اندر احوالات بهرام خان رادان
دوشیزه مترسک
نفس عمیق
راز سکوت
اینجا فقط مال منه!
آرتیستون آباد
بگو به آنکه دل از بار غم گران دارد
به حریم تو می خورم سوگند
زیر نور ماه
کفش های گلی
قصه های عامه پسند
عاشقانه یا پر از نفرت؟
NiGhT MaRisH
EleVeN
دختران تنها
به یاد من باش !
ناگفته های یک جوان
مقصد نهایی
ماهی سیاه کوچولو
الهه کوچک من
کاش می شد به فالگیرها هم رشوه داد!!
شیدای حقیقت و زیبایی
روژان رادان (!)
گلشیفته فراهانی
همدمم تنهایی
هاواری اوینار
کافه بلاگ
آقای تخته سیاه
دنیای کوچک آقای اوف
Miss Anonymous
eLf!sH GiRl$
دخترك اوريجينال
آهسته با عشق تا خدا
سایفو ... دیوانه دوست داشتنی
سینما روز
Miśeяαβle Ðoll
جایی شبیه قلب من
هجران


Design by :

Omid Manoochehri

بهرام رادان