|
بابا لنگ دراز نازنینم سلام بابت نامه قبلی که برایتان فرستادم معذرت می خواهم ! دعا می کنم نامه ام به دستتان نرسیده باشد و مهر برگشت به روی آن خورده باشد ! دخترتان را ببخشید ! نمی دانم چم شده بود ! تنهایی و سکون و سکوت و انتظار آدم را دیوانه می کند !! دیوانگی دخترتان را ببخشید ! قبول دارم گاهی یادم می رود ! گاهی زیاده می خواهم ! گاهی تلخ می شوم ! اما هیچ وقت قلبم برای شنیدن صدای شما حس کردن گرمای دستان شما و خیره شدن به چشمان زیبای خمارتان از تپش نمی افتد ! خوب می دانم شما هیچ وظیفه و مسئولیتی در قبال دختری که می خواهد شما پدرش باشید ندارید ! خوب می دانم شما از همان ابتدا فقط قرار بود سنگ صبور باشید! فقط گوش شنوایی برای شنیدن دردهای دل دختر کوچکی که تنها آرزویش حضور شماست در زندگانیش! می خواهم باشید ! التماس می کنم که باشید ! حتی اگر جوابم را ندهید ! حتی اگر سالها انتظار برخورد نگاه هایمان برای ثانیه ای را بکشم ! حتی اگر حستان نکنم ! فقط می خواهم باشید ! پس دیوانه وار تر از قبل دوستتان دارم و عاشقانه تر از قبل برای پایداری گرمای نفس هایتان دعا می کنم ! تو این روزها و شبای عزیز وقتی زیارت عاشورا می خونم از امام حسینم فقط یک چیز می خواهم ... سلامتی شما دختر کوچک شرمنده تان جودی * یه خواهش : بابایی نامه قبلیمو پاره کنید و نگهش ندارید ! از یادآوری آنچه به شما گفتم شرمنده می شوم !! راستی بابایی منو بخشیدی ؟! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 15:4 در تاریخ پنجشنبه 27 دی1386 |
بابای لعنتی من از بام تهران برایتان می نویسم! از جایی که اگر برف و مه نبود کل تهران دیده می شد! شب است! برف می بارد! هوا سرد است! دستانم نای نوشتن ندارند! تهران توی سکوت و سکون و سرما فرو رفته و من ساکت تر ساکن تر و سردتر ... با همه قهر کردم! می خواهم با تو هم قهر کنم! دیگه دوستت ندارم ! دیگه برام مهم نیست دوستم داشته باشی! نیستی! هر موقع که باید باشی نیستی! هیچ موقع نیستی! چه می دونی چقدر بهت نیاز دارم! چه می دونی چقدر دوست دارم مثل همه این آدمایی که با عزیزانشان برف بازی می کند با تو برف بازی کنم! چه می دونی چقدر دلم می خواد مثل همه این آدمایی که تو این هوای سرد فرصتی پیدا کرده اند همدیگر را محکم تر بغل کنند من تو بغل تو خودم را گرم کنم! چه می دونی چقدر به آرامش نگاهت نیاز دارم! چه می دونی چقدر دلم می خواد با هم روی برفها قدم بزنیم و ... تنهام ! یه گوشه روی یه تپه برفی نشستم و به تو فکر می کنم و برف بازی و رقصیدن دختر پسرها و خنده و جیغ کشیدن های آدم های دور و برم را نگاه می کنم و به شادیشان حسرت می خورم ! به آدم برفی حسادت می کنم که پدری شال گردنش را دور گردن آن پیچید تا دخترش را خوشحال کند! چرا جواب نامه ام را ندادی؟ می دونی تو این سرمای هوا و زیر اون برف شدید چه جوری اومدم تو اون کوچه بن بست و زل زدم به پنجره نیمه باز اتاقت؟ می دونی چه جوری نشستم رو پله خونه روبرویی و به چه امیدی اون نامه رو نوشتم؟ می دونی وقتی نامه ام رو گذاشتم لای در سفید خانه ات چقدر دعا کردم جواب نامه ام را بدی؟ نه! نمی دونی! اگر می دونستی به حرمت دستان یخ زده ام و پاهای خسته ام و دل شکسته ام برایم چند کلمه می نوشتی! خسته شدم! از روزمرگیهایم! از زندگی یکنواختم ! از عاشقی کردنای همیشه یک طرفه ام! فرار کردم! از خودم! از همه داشته ها و نداشته هایم! از خستگی هام! دلم می خواد زار بزنم اما حتی یک قطره اشک هم نمیاد! قهر کردم با مامان! با بابا! با تو! با همه آدمای مزخرف این شهر ! تنهام! سردمه ! کجایی؟ آخ بابا پس کو اون آغوش گرم؟ بابای لعنتی من بگو کجا بیام دنبالت بگردم ! می خوام پیدات کنم نه برای بوسیدن چشمات! برای اینکه باهات دعوا کنم! برای اینکه سرت داد بزنم! برای اینکه بگم حالم ازت بهم می خوره! از تو که فقط ادعای پدری می کنی! از تو که فقط می خوای ادای جرویس پندلتون رو در بیاری! فکر می کردم برای بابا لنگ دراز بودن داشتن لنگ هایی دراز کافیه اما اشتباه می کردم! تقصیر تو نیست! تقصیر منه! من جودی خوبی نبودم! می خوام تنها نامه ای که ازت دارم رو هم پاره کنم ! نامه ای که فقط نوشتی چون دلت سوخت ! نامه ای که خط به خطش منو امیدوار کرد به زندگی وگرنه من که خیلی قبل ترش بریده بودم از این زندگی لعنتی! بهم می گفتن دلت سوخته! فقط بر حکم ادب و وظیفه جواب نامه ام رو دادی! باور نمی کردم! راست می گن! اگه این جور نیست پس چرا جواب نامه های این یک سال رو ندادی؟! چرا جواب این نامه که خودم گذاشتم لای در خونتون رو ندادی؟! حالم از ترحم بهم می خوره ! برای هزارمین بار موبایلم زنگ می خوره! مامان و بابا نگرانن! اما تو ... پس تو چی؟! تا حالا شده یه بار نگرانم شی؟! نگران دخترت؟! تا حالا شده یه بار بگی این دختر که توی این هوای سرد میاد اینجا و نامه می ده به امید چند کلمه از بابا لنگ درازش ممکنه اتفاقی براش بیفته؟ ممکنه روی این برفها و یخ ها لیز بخوره؟ ممکنه تصادف کنه؟ ممکنه بمیره؟ بمیره! مگه مهمه؟ بمیره! خوب به جهنم! کاش می مردم! جودی تنها بابای لعنتی من خیلی مواظب خودت باش تا یه موقع مریض نشی ... هوا خیلی سرده!! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 17:2 در تاریخ چهارشنبه 19 دی1386 |
بابا لنگ دراز عزیز سلام امروز دومین روز زمستون بود ! چله نشینی چلچراغی دو روز بعد از آغاز فصل سرد ! از صبح و دفتر ۴۰چراغ تو جردن و سرمای هوا و آقایی که کارت جشن به من نداد تا دوستای با معرفتی که هر کدوم یک کارت ورودی برای جودی عشق چلچراغیشون کنار گذاشتند ! امروز یه مهمون عزیز داشتم ! پریسا از همدان اومده بود ! امیدوارم تو تهران این شهر شلوغ من بهش خوش گذشته باشه ! با ۵ نفر از دوستانم و یاد شما رفتیم جشن ! سیب و انار بود و هندوانه و نرگس و حافظ و چلچراغ ! خیلی خوش گذشت ! یاد جشن که می افتم اولین نفری که میاد تو ذهنم امیر مهدی ژوله است ! همان کودک فهیم ! با قد بلندش ! با اجرای عالی اش ! می خندم ! فکر می کنم چقدر امیر مهدی ژوله که کودکی فهیم است عشقولی می باشد ! گلشیفته بود! شوهر با نمکش با محاسن بلندش و بابای هنرمندش هم بودند ! یاد استاد شریعتی و مرحوم قیصر امین پور هم بود ! آقای ابطحی هم بود ! بابا وب نوشتشان را می خوانید؟! چقدر دوست دارم وب نوشته هایشان را ! فرهاد هم بود ! در قاب صفحه نمایش ! برایمان خواند ! فاطمه معتمد آریا و عادل فردوسی پور و محسن نامجو و کلی آدم سیاسی و هنرمند و ورزشکار دیگه هم بودند ! فقط شما نبودید ! و از همه این ها مهم تر مردی با عبای شکلاتی هم بود ! آمده بود با همان لبخند همیشگی اش که طعم آبنبات می دهد ! آمده بود با همان عبای شکلاتی اش ! آمده بود برایمان فال حافظ بگیرد ! و حافظ چه قشنگ برای محفل یلدایی مان خواند : دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از طره موی تو بود آقای خاتمی نازنین بود و عشق و عشق ! این را می شد از "یار دبستانی من" خواندن های همه آن ۲۳۰۰ نفر فهمید ! وقتی که صبوری اش را می بینم و آن ریش های سپیدش که سیاه بود و برای ایران شد به رنگ یاس حس می کنم که چقدر دوستش دارم ! فکر می کنم تا یلدا نشینی چلچراغی سال بعد چطور صبر کنم ! از همین حالا دلم تنگ شده برای همه چلچراغی های که کنارشان نشستم و خندیدم و نفس کشیدم ! برای شوخی های امیر مهدی ژوله ! برای آقای خاتمی عزیزم ! جلوی من پسری نشسته بود حدودا 23 ساله با موهای سیخ سیخی که هر کدام از سیخ ها نیم متر ارتفاعش بود ! نیمی از جشن را از لای موهایش نگاه کردم ! چند بار خواستم با دستم موهایش را بخوابونم کف کله اش اما شرم و حیای یک دختر ایرانی مانع این کار می شد ! وقتی گلشیفته روی سن آمد آن قدر جیغ زد و بالا و پایین پرید که دو ردیف پشت سرش به جای دیدن گلشیفته با دهانی باز او را نگاه می کردند و من فقط نگران موهایش بودم که خراب نشود ! فکر می کنم پارسال بیشتر خوش گذشت شاید چون دوز رادانی جشن بیشتر بود! کاش شما هم بودین ! سال دیگه با من میاین جشن؟! یک شنبه / دوم دی ماه برق رفته ! و من زیر نور شمعی صورتی هدفون در گوشهایم که آهنگ ملایمی را ناله می کند بعد از یک هفته نامه ام را کامل می کنم ! چند روزی است خبری شنیده ام که هنوز باورش نکرده ام! تیتر روزنامه ها چقدر غم انگیز بود وقتی نوشتند : " ناگهان توپ از دست آیدین افتاد ! " فکر می کنم آیدین با آن سرعتش که هیچ کس را یارای حریفیش نبود چطور تسلیم سرنوشت تلخ 17 متر گاردیل شد ! فکر می کنم چطور دلش آمد صمد را تنها بگذارد ! یاد مصاحبه تابستانه شان می افتم بعد از قهرمانی ! یاد عکس دو نفره شان ! دو برادر در کنار هم ! دست آیدین در جیب صمد و دست صمد در جیب آیدین ! چقدر عکسشان بوی صمیمیت می داد ! دو برادر با 4 سانت تفاوت قد ! با یک سال تفاوت سن ! آیدین که سکوت می کرد و با شلوغی های صمد خوش می گذراند ! فکر می کنم حالا صمد بی برادر چه می کند ! فکر می کنم آیدین چقدر دوست داشت برود المپیک ! فکر می کنم دوستانش بدون آیدین چطور می توانند بروند المپیک ! فکر می کنم آیدین خیلی جوان بود ! گریه امانم نمی دهد ! بابا آیدین نیکخواه بهرامی رو می شناسی ؟! (دلم نمی آید بگویم "می شناختی "! ) خبر افتادن توپ از دستش رو شنیدی ؟! لعنت به این زندگی ! چقدر بی رحمه ! برای صبوری خانواده اش و شادی روحش دعا می کنم ! یک شنبه / نهم دی ماه پ.ن : چقدر آن یک شنبه ام با این یک شنبه ام تفاوت دارد ! فاصله اش تنها هفت روز است ! اما دل من هفتاد بار غمگین تر است ! بابایی دعا می کنم همیشه سالم باشی ! جودی + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 17:56 در تاریخ دوشنبه 10 دی1386 |
بابایی سلام یک سال گذشت از دیدارمان ! از آشنایی مان ! آشنایی جودی آبوتی که موهایش قرمز نبود با بابا لنگ درازی که لنگاش یکم دراز بود! فکر می کردم اگر شما نباشید یلدا نمی آید ! اما شما نبودید و یلدا آمد ! با همان عظمت و ابهت همیشگیش ! با همان یک دقیقه اضافی اش ! هیچ وقت نفهمیدم تو اون یک دقیقه اضافی چه اتفاقی می افتد که باید دور هم جمع بشیم و جشنی بگیریم به بلندای آخرین شب پاییز ! اما همیشه آرزو می کردم همه شبهایم در کنار شما یلدا باشد ! با دقیقه هایی که از حرکت ایستاده اند! کاش این یلدا هم پیشم بودید ........... امسال دوست داشتم بلندترین شب سالم را به تنهایی سحر کنم ! با یاد شما ... اما نشد ! شلوغی بود و تنهایی من ! همهمه بود و سکوت من ! سکون من بود و نگرانی بقیه بابت جودی شیطونی که بی سابقه (!) ساعتها بود یک جا نشسته بود بی هیچ حرف و کلامی ! سوالهای مدام و پاسخ مدام من به این سوال ها که هیچ اتفاقی نیفتاده با صدایی که خاموش بود! قرمزی انار دون شده و هندوانه و سیب بود و سیاهی من و چشم هایم ! رقص شمع بود و حافظ و صدای گرم پدر بزرگ و شوخی های دایی و ... و من و سرفه های خشکم و صدای خفه ام و حسرت دیدن چشمان شما و یک دنیا خاطرات ! هر چه به زمان دیدارمان نزدیک تر می شد قلبم تند تر می نواخت ! سکوت توی گوشم می پیچید و صدای قلبم که توی گوشم فریاد می زد و سرفه هایی که هر بار حس می کردم قلبم را خاموش خواهند کرد! یلدای گذشته مثل فیلم از جلوی چشمانم می گذشت ! من ... شما ... لبخند...نگاه ...حرف ...خنده ... دفترچه نامه هایم ... لرزش دستهای من .... نگاه مهربون شما .... نفسهای بریده من ... لبخند پدرانه شما ... و لحظه تلخ وداع ... نگاه بدرقه آمیز با محبتتان ... نگاه بارانی من ... یلدای امسال من همین بود بابا .... غرق شدن تو یلدای پارسال .... دنیای شما .... خاطرات شما .... از ته دل آرزو می کنم سال بعد یلدایم را در کنار شما باشم ! دخترکوچکتان : جودی پ.ن : نیت کردم برای حضور شما ! فاتحه ای خواندم ! حافظی باز شد ! فالی گرفته شد ..... + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 13:52 در تاریخ شنبه 1 دی1386 |
|