تبليغاتX
دنیای من و بابام

بابا لنگ دراز عزیزتر از جونم

 

سلام

 

داره برف می باره ! باز اون بالا عروسی دو تا دیگه از فرشته هاست ! خدا داره رو سرشون نقل می ریزه ! به بهانه قدم زدن زیر برف تو پارک سر کوچه شال و کلاه می کنم ! مامان چتر مشکی رو به زور بهم می ده !

 

تصمیم گرفتم یه کار احمقانه کنم ! می خواستم روز برفی کوچه شما رو ببینم ! درختای سپید پوش حیاطتون ! پیاده (!) اومدم ! اون جوری نگام نکنین بابا ! می دونین چند وقته نیومده بودم؟! دلم تنگیده بود خوب!

 

پارک سر کوچه لباس سپید پوشیده ! من سیاه بین اون همه سپیدی ! هیچ کس تو پارک نیست ! حتی پیرمرد های همیشگی زیر آلاچیق هم نشسته اند تو خونه و پشت پنجره ! مصمم تر از قبل قدم برمی دارم به سمت خونه شما ! چتر را باز کردم و بالای سرم گرفتم به خاطر حرف مامان ! هر چند دلم می خواست مثل کبوترا خیس شم !

   

چند تا تاکسی برایم بوق می زنند اگر قصد پیاده آمدن نداشتم حتما سوار می شدم ! هنوز خسته نشدم ! شاید شوق رسیدن نمی گذارد خسته شوم ! برف کم کم تبدیل به باران می شود ! آب ها رو سرازیری های خیابون سر می خورند ! حس می کنم داخل پوتینم پر از آب شده است !

 

از جلوی ساختمان نیمه کاره ای رد می شوم ! نگاه می کنم ببینم چند طبقه دارد ! یک پسر جوان افغانی ار طبقه سوم برایم دست تکان می دهد ! اخم می کنم و سرم را پایین می اندازم ! با خودم فکر می کنم اگر اینجا بودید به این مرد جوان چه می گفتید ؟!

 

از جلوی مهد کودکی رد می شوم ! مادری با دختر ۵-۴ ساله اش بیرون می آیند ! دختر چتر دارد ! مادر چتر ندارد ! چتر دختر رنگارنگ است مثل رنگین کمان ! عکس چتر من که سیاه است یک دست ! یاد مشکی رنگه عشقه می افتم !

 

با خودم فکر می کنم این بار زنگ می زنم و از مامان بزرگ سراغتان را می گیرم ! حرفهایم را آماده کرده ام ! با خودم تکرار می کنم ! بعد از ۴۰-۳۰ دقیقه پیاده روی سر خیابون منزلتان می رسم ! دوباره از شوق دیدنتان مغزم از کار می افتد و قلبم در حال بیرون آمدن ار قفسه سینه ام ! نفس عمیقی می کشم ! کوچه دوم را که می پیچم سمته راست می ایستم ! اینجا همون جاست ! همون جا که شما از آنجا بارها رد شدید ! کودکیتان را در این کوچه بن بست رها کرده اید !

 

چتر را می بندم ! می خواهم بارانی که بر درختان حیاط شما می بارد مرا خیس کند ! می رسم جلوی در خانه تان ! به دیوار های حیاطتان دست می کشم ! به شما فکر می کنم ! به شما که الان ممکن است در خانه باشید ! پنجره ها همه بسته هستند ! هر کار می کنم نمی توانم زنگ بزنم ! جرئتش را ندارم ! اگر نباشید ! اگر از دیدنم ناراحت شوید ! اگر ... اگر ها ولم نمی کنند ! میام عقب ! فقط نگاه می کنم ! به خانه ای با سنگ های سفید ! به دری سفید ! به کاج هایی بلند در حیاطش ! به سگ عروسکی روی تاب روی ایوان ! به گلدان های گل لب پنجره !

 

دختری جوان از خانه کناری بیرون می آید ! نا خود آگاه چند قدم عقب تر می روم ! سوار 206 سفیدش می شود ! اما نمی رود ! نمی گذارد تنهاییم را با خانه پدری ام قسمت کنم ! خود را با خیال اینکه از پشت شیشه های بخار گرفته ماشینش مرا نمی تواند ببیند آرام می کنم ! می روم جلو ! دستم روی زنگ می لرزد ! نمی توانم ! دستم روی زنگ سر می خورد !

 

اگر نگران دلواپسی مادر همیشه نگرانم نبودم ساعت ها همان جا می نشتم ! منتظر آمدنتان می ماندم ! با گلها و در دیوار خانه تان دردو دل می کردم ! اما چشم های نگران مادر نمی گذارد !  باز هم تلاشی بی حاصل ! برمی گردم ! تا سر کوچه برسم چند باری برمی گردم و خانه را نگاه می کنم ! دختر همسایه هنوز همان جا ایستاده ! کاش من جای او بودم !

 

به سر کوچه که می رسم چتر مشکی را باز می کنم ! موها دستان و صورتم زیر باران خیس شده است ! باد که می وزد یخ می کنم ! لعنت به من که هیچ وقت یادم نمی ماند دستکش هایم را بردارم و فکر می کنم یادم باشد دفعه بعد پالتویی که می خرم حتما جیب داشته باشد و کمربندش صدا ندهد !

 

خسته ام ! دیگر شوقی ندارم ! دل کندن از آن کوچه بن بست همیشه سخت است ! هیچ ماشینی نیست سوارم کند ! سر بالایی ها را با هر جان کندنی است می آیم ! نفسم بند آمده ! چند پسر بچه راهنمایی از آن سوی خیابون برایم سوت می زنند و آهنگی بندری می خوانند! خنده ام می گیرد حال خندیدن ندارم !

 

باز از برفهای توی پارک رد می شوم ! پیرمردها باز هم زیر آلاچیق نیستند ! خانه که می رسم ! فقط به مادر لبخند می زنم ! هیچ چیز نمی تواند شادی ام را از من بگیرد حتی اخم های مامان ! مامان می پرسد : رفته بودی خونه بابا لنگ درازت؟! هول می شوم! چرا مادرها همه چیز را می فهمند ؟! با صدایی آروم که می لرزید گفتم : نه !

              

                                                                                   دو شنبه

 

 

بابا جان

 

از توی تختم برایتان می نویسم ! حالم اصلا خوب نیستم ! بیماریم آنژین است ! اینها را دکتر می گوید ! اما حال من خوب است خیلی هم خوب ! یاد شما لحظه ای تنهایم نمی گذارد !

 

از دیروز که از بهشت زمینی ام برگشتم تا چند ساعت پیش که مامان موفق شد مرا مجبور به دکتر رفتن کند از تختم پایین نیامده ام ! دکتر مرد خوشتیپی بود که نامش را از روی مهر پزشکی اش عرفان خواندم ! البته عرفان شهرتش است ! کراوات نارنجی اش مرا کشته است ! گلویم را با چوب بستنی اش می بیند فشارم را می گیرد و چند سوال می پرسد و بعد می گوید همه آمپول هایت را بزن ! دکتر اصلا مرد خوش تیپی نبود ! کراواتش هم اصلا کشتنی نیود ! اصلا هم دوستش ندارم !

 

خانم تزریقاتی آستینم را بالا می زند برای تست کردن پنی سیلین ! و بعد دایره ای کوچک دورش می کشد ! تمام 10 دقیقه را سعی کردم با تلقین کاری کنم که بدنم به تست حساسیت نشان دهد و از زیر آمپول زدن در روم ! به مامان پیش نهاد می کنم دایره را پاک کنم و خودم دایره ای کوچکتر بکشم اندازه قرمزی ها ! مامان نگاه عاقل اندر سفیهی می کند !

 

مامانم مردی را نشانم می دهد که خیلی شبیه بهرام رادان است ! دیگر به فکر تست و آمپول و دایره نیستم ! یه بند قربان صدقه اش می روم ! مامانم با خنده حلقه اش را نشانم می دهد ! تمام شادیم ناتمام می ماند ! مامان باز هم می خندد و می گوید: خوبه خودش نیست !!

 

دکتر می گوید این قرمزی ها طبیعی است و من باید آمپول هایم را نوش جان کنم ! دلم می خواهد کرواتش را آنقدر فشار بدهم که دیگر نفس نکشد ! دو آمپول می زنم ! تا فردا خدا بزرگ است !

 

بعد از من نوبته پسری پیش دانشگاهی به نام سالار و برادر دبستانی اش سیناست ! انقدر بلند حرف می زنند که اسمهایشان را می فهمم ! سالار بیشتر از سینا از آمپول می ترسد ! مثل اینکه دکتر از آمپول خیلی خوشش می آید ! یادم باشد دیگر پیش او نیایم !

 

                                                                                 سه شنبه

 

 

بابایی

امروز هم برف می بارد ! البته کمی ! باز هم عروسی فرشته هاست !! آمدم نامه ام را برایتان پست کنم و بروم دو تا دیگر از آمپول هایم را نوش جان کنم ! بابایی آدم آمپول هم که می زند به خاطر شما بزند ! خیلی خیلی مراقب خودتون خیلی باشین تا یه موقع خدای نکرده مریض نشین !

 

 

                                                               دختری که برایتان تب کرده

                                                                         جودی آبوت

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 13:37 در تاریخ چهارشنبه 28 آذر1386 |


جناب جان اسمیت عزیز

 

سلام

 

خبری نیست جز سلامتی و ملالی نیست جز دوری شما !

 

وسط اتاق شلوغم گم می شوم !! همه چیز وسط است ! از شال گردن نارنجی و دیکشنری آکسفوردم و توپولو ـ خرس چاق محبوبم ـ گرفته تا سی دی جدید بک استریت بویز و چراغ خواب هدیه کیانا و همه ۴۰چراغهایم! مامان هر روز صبح ازم قول می گیرد شب در اتاقی تمیز بخوابم !! و من هر شب با عذاب وجدان می خوابم وقتی فکر می کنم که باز هم زیر قولم زده ام !!

 

کلاس زبان این ترمم هم تمام شد ! دلم تنگ می شه ! برای استادم که سی و خورده ای سال داشت و ازدواج نکرده بود ! و من قسم می خورم نیمی از لحظه های هر کلاس را به او فکر می کردم ! به زندگی او ! به او که تا وارد کلاس می شد روسری اش را در می آورد ! و چه موهای بلند و پری داشت ! بافته اش تا کمرش می رسید ! عاشق گوشواره بود ! هر جلسه گوشواره ای جدید آویزه گوشش می کرد ! و من فکر می کردم چند گوشواره دارد ....

 

بچه ها دوستش نداشتند و من عاشقش بودم ! عاشق متانتش ! نگاه کردنش ! جذبه اش ! مدل فارسی حرف زدنش ! مانتوهای جگری و سبز فسفری اش ! گوشواره های قشنگش ! و انگشت دوم خالی دست چپش !!

 

برای بچه ها دلم تنگ می شود ! برای مینای متولد ۷۰ که کوچکترین بود و پر بود از انرژی ! می خندید و می خندید و حرف می زد و حرف می زد ... یادمه یه بار گفت : " بچه ها من جلسه دیگه نمی یام می تونین به گوشاتون استراحت بدید !! " همون مینا که باید هفته ای سه شب فیلم زبان اصلی می دید و خلاصه اش را برای بابایش به انگلیسی تعریف می کرد ! این سنت خانوادگی شان بود ! همان که عمو بهروزش می گفت : "تو فقط صدات به دخترا رفته! " که به نظر من عمو بهروز خیلی به او لطف داشته !! می خواست منجم بشه ! کتاب های گاج رو تو کیفش می دیدم !! 

 

برای اون یکی مینا که قزوین درس می خوند و هر جلسه می خواست بداند من موهایم را رنگ کرده ام یا نه !! برای نسیم که قسم می خورم سنش به اول دبیرستانی ها می خورد ولی ترم آخر فوق لیسانس بود ! و برای نغمه حسابدار بیمارستان ایران مهر خیابان شریعتی ! برای اون خانومی که هر جلسه ازش درس پرسیده می شد و او هر جلسه می گفت بلد نیستم و می خندید !! 

 

دلم برای پسر مزاحم که هر جلسه از دم دکه روزنامه فروشی تا کلاس زبان منو همراهی می کرد هم تنگ می شه !! مزاحم بود اما هیچ وقت مزاحمم نشد ! فقط اولا از اینکه کسی به فاصله نیم متر پشت سرم حرکت می کرد دل آشوبه می گرفتم اما بعد ها بهش عادت کردم ! اگر یک روز نمی آمد نگرانش می شدم ! یکشنبه ها با من از دکه روزنامه فروشی ۴۰ چراغ می خرید و از انجا  ۵۰۰ متر کنار من راه می آمد بی هیچ حرفی ! بی هیچ چشمکی ! انگار باید می بود تا بقیه مزاحمم نشوند ! پسر مزاحمی که خیلی هم مراحم بود !

 

دلم برای خودم هم تنگ می شود ! من که یا برای بابایم نامه می نوشتم یا به استادم و گوشواره هایش فکر می کردم !! گاهی با خودم فکر می کنم یعنی کسی هست که دلش برای من تنگ شود .... و فکر می کنم خودم می توانم دل تنگ خودم شوم !! 

و بعد غصه ام می گیرد که دل شما برایم نمی تنگد !!  

                                                            

                                                           امضا : دوشیزه جروشا آبوت

 

 

پ.ن :

 

۱- تلفن زنگ می زند ! همسایه طبقه بالایی ارمنی های ترک زبان مهربانی هستند و خاله ماری از همه شان مهربان تر ! با من کار دارد ! از وقتی ژاک ـ پسر بزرگش ـ کنکوری شده هر شب با من کار دارد ! مادر ژاک دلشوره اش از خود ژاک بیشتر است ! نگران است ! می توانم حس کنم توی دلش دارند رخت می شورند ! سوالش راجع به ثبت نام است ! جواب سوالش را می دهم !

 

مانند هر شب توضیح می دهد به این دلیل که من تازه کنکور داده ام و به مسائل کنکور آشناترم مزاحمم می شوند و من مانند هر شب می گویم شما مراحمید !! دوباره با نگرانی می پرسد صدای بسکتبال بازی کردن پیر ـ پسر کوچکترش ـ که پایین نمی آید و من به دروغ می گویم نه ابدا !!

 

دعا کنید این ۷ ماه زود تر بگذرد و ژاک کنکورش را بدهد و رشته خوبی قبول شود !! خاله ماری یک سال دیگر را نمی تواند تحمل کند !! فکر می کنم به ژاک و مادرش بگویم که کنکور اصلا هم غول وحشتناکی نیست ! یادم می آید من هنوز ژاک را ندیده ام ! ژاک چه شکلی است ؟!

 

۲- به داداش کوچیکه ریاضی درس می دهم ! مغزم داغ کرده ! مخرج کسر را معکوس می کنم و دارم به توان می رسانم که می گوید : " بچه تو خواهرزاده من می شود؟! " عصبانی می شوم ! طبق معمول موقع درس دادن فکرش جای دیگری است ! اما خوشحالم این بار به جای فکر کردن به سی دی ها و بازی ها و رزیدنت اویل و الیت فورس و مافیایش به من فکر می کند !! از سوال احمقانه اش خنده ام می گیرد !

 

ادامه می دهد : " دلم به حال خواهر زاده ام می سوزد !! " با تعجب و خنده می پرسم چرا ؟! می گوید : " به این خاطر که مادری مثل تو به او درس می دهد " قبل از اینکه جمله اش تمام شود از دستم فرار می کند !! می دوم دنبالش ! سه بار دور خانه می دویم که من خسته می شوم و می ایستم ! می گوید : " مگه دروغ می گم ؟! " و می خندد و باز هم فرار می کند !!

 

بابا من دلم به حال دختر شما می سوزد ! 

 

تنهاست ! منتظره ! انتظار خیلی سخته !  

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 20:3 در تاریخ سه شنبه 20 آذر1386 |


بابا بزرگ عزیز

 

سلام

 

نشسته ام ! در انتظار رسیدن نوبتم برای دیدن خانم دکتر! مطب شلوغی است ! جایی در میانه های خیابان ولیعصر !

لذت بخش است سرگرمی محبوب من - نگاه کردن به آدما و حدس زدن زندگیشان افکارشان ...

 

روبرویم زنی نشسته اخمو ! هر چقدر او تلخ است دختر دبستانی اش که دندان شیری اش افتاده خنده روست ! یونیفرم مدرسه اش زرشکی است با مقنعه ای سفید ! کفش هایش را با لباس هایش ست کرده ! کفشش سفید - زرشکی است . با گوشی نوکیای مادرش مدام عکس می گیرد و مادر با همان اخمش مدام دعوایش می کند !

 

آن طرف تر خانم بارداری نشسته ! چتری هایش را ریخته رو یشانی اش ! چهره با نمکی دارد ! در چشم هایش هنوز شیطنت دخترانه موج می زند ! بچه اش پسر است ! کاش شبیه خودش شود !

 

کنارم مردی مسن نشسته با دخترش البته اگر زن دوم یا صیغه اش نباشد ! دختر نیمی ار صورتش را بسته ! نمی دانم بینی اش را عمل کرده یا فک یا گونه اش را ! هر چه هست فقط دو چشم قهوه ای ساده می بینم ! همین !

 

مردی روبرویم (کمی آنورتر از روبرو ) نشسته ! چهره مردانه اش جذاب است ! ۳۰ سال را دارد حتما ! دنبال انگشت دوم دست چپش می گردم ! حلقه ساده ای دارد ! فکر می کنم زنش چه شکلی می تواند باشد ! مرد خسته شده انگار ! کلافه است !

 

به مجله چلچراغم نگاه می کنم ! عکس کلاه قرمزی ها رویش جا خوش کرده ! طهماسب و جبلی دو یار همیشگی !! یاد کلاه قرمزی می افتم ! اگر کلاه قرمزی دختر بود شاید الان به جای جودی کلاه قرمزی بودم ! شایدم پسر خاله !!

 

 

تو چلچراغم نوشته برای جشن چله فقط ۲۰۰۰ نفر قبول می کنند و درخواست ها بیشتر از ۲۰۰۰ تاست! می خواهند قرعه کشی کنند ! با این شانسی که من دارم .... دلم غصه اش می گیرد !

 

یاد چله نشینی ۴۰چراغی پارسال می افتم ! یاد بهرام رادان ! یاد قیافه اش با موهای حالت دار بلندش و آن ریش و سبیل دسته موتوری اش که می افتم قلقلکم می آید که دستانم را بکنم لای موهایش ! آخ که دلم غیژ رفت برایش !

 

آقای خوش تیپ کلافه تر شده ! بلند شده و قدم می زند ! صدای کفشش مثل کفش پاشنه دار زنانه روی سنگ صورتی صدا می کند ! آنقدر جلویم قدم می زند که سرگیجه می گیرم ! می نشیند ! انگار نگاه ملتمسانه ام را فهمیده ! با پاهایش رو زمین و با دستهایش رو دسته صندلی ضرب می گیرد ! انگار نگاه ملتمسانه ام را نفهمیده ! کاش با کفش صدادارش قدم می زد !!!

 

یاده شب چله پارسال می افتم ! شبی که دیدمت بابا ! شبی که پیدات کردم ! شبی که با هم انار دون شده قرمز و هندونه سفید (!) شیرین خوردیم ! بلندترین شب سالی که در کنار شما برای من به کوتاهی چشم بر هم زدنی بود ! شبی که یک سال با خاطراتش زندگی کردم ! بابا من هنوز تو ۳۰ آذر ۸۵ موندم ! تو پنج شنبه ای که کاش تموم نمی شد !

بابا کاش امسال هم بلند ترین شب سال رو در کنار شما سحر می کردم !!

 

                                

                                               دختر کوچیک شما

                       که بی صبرانه منتظر گرمای دست های شماست : جودی

 

 

 

 

پ.ن :

 

۱- می گم پارسال چه شب یلدایی بودا ! شب یلدا که شما رو دیدم فرداش هم بهرام رادان رو تو جشن 40 چراغ ! خدا نگاهش افتاده بود به من ! دیدن بهرام رادان نازنین و شمای عزیز تر از جونم در دو شب متوالی به قدر کافی ذوق مرگ کننده هست ! احتمالا خدا زل زده بوده بهم !!

 

۲- پرنیان سه و نیم ساله من خواب خدا رو دیده ! ازش می پرسم : "خدا چه شکلی بود؟!" می گه : "مثل عروس ! لباسش سفید بود ! از اسمون یهو افتاد وسط تختم ! بچه هاش هم بودن !" می پرسم : "بچه هاش کی بودن ؟" می گه : " فرشته ها دیگه !!"

من و خالم بهم می خندیم !! من به پاکیش حسادت می کنم !

 

۳- زن آقای خوش تیپ می آید ! اسم آقای خوش تیپ سعید است ! زنش صدایش می کند ! زنش خوش تیپ نیست ! کاش بچه این ها شبیه بابایش شود !!

 

۴- کاش بچه من شبیه بابا بزرگش شود !! همان قدر لنگ دراز !!

 

۵- دوستت دارم بابا بزرگ بچه من !!  

 

 

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 20:40 در تاریخ پنجشنبه 15 آذر1386 |


بابا لنگ دراز عزیز

سلام

نمی خواستم باشم ! می خواستم برم ! می خواستم دیگه ننویسم ! می خواستم فراموش بشین ! می خواستم دیگه منتظرتون نباشم ! می خواستم خودمو گول بزنم ..... آره بریدم ! کم آوردم ! جا زدم ! خسته شدم ! خسته شدم از این همه عشق و محبت یه طرفه ! خسته شدم از این همه انتظار بی دلیل !

اما نتونستم ! نتونستم دلمو گول بزنم ! دلم دوستتون داشت ! نتونستم بزنم زیر همه اعتقاداتم ! حقیقت این بود که من هنوز منتظر گره خوردن نگاه هامون بودم ! .... پس هستم ! شکیبا تر از قبل ! عاشقانه تر از همیشه برایتان می نویسم ! مصمم تر از همیشه منتظر خطی از شما می مونم !

                                                        * * *

دیشب به مناسبت خداحافظی با ۱۸ سالگی به صرف اشک و لبخند و نیایش جشن کوچکی گرفتیم ! که میزبانش من بودم و خدا و یاده شما مهمانش ! مقابل خدایم زانو زدم و شما را آرزو کردم ! از خدایم شما را خواستم ! بوسیدن دست هایتان را خواستم .... و بعد شمع ها را خاموش کردم !

قانون کائنات می گه موجودات هر چه را واقعا بخواهند به دست می آورند!! و من شما را می خواهم!! از ته ته ته دلم می خواهم دوستم داشته باشید ! و شما دوستم خواهید داشت ! باشه ؟!

                                                       * * *

امروز صبح رفتم پارک ! تنها نبودم ! یاده شما هم همراهم بود !! خلوت بود ! جز چند پیرمرد که برای گذراندن ساعات دلتنگیشان زیر الاچیقی جمع بودند و قلیانی و تخته نردی ... و چند خانم ورزشکار و باغبان سبر پوش پارک که روی چمن ها خوابیده بود (!) دیگر کسی نبود !

بچه تر که بودم دوست داشتم مثل بزرگتر ها باشم ! صدای تق تق کفش پاشنه بلند مامان رو دوست داشتم ! و حالا که بزرگ بودم حس خانوم بودن خسته ام کرده بود ! حس کردم هنوز بچه تر از قدم زدن دور حوض بزرگ پارک و نشستن روی نیمکت چوبی پارک و پا روی پا انداختنم !! 

رها شدم ! مثل بچه ها می دویدم و می خندیدم ! پله ها رو یکی در میان می پریدم ! تو زمین بازی کسی نبود ! من بودم دو تا تاب و سه تا سرسره ! آخ بابایی کاش بودی و وقتی سوار تاب بودم هولم می دادی تا دستم به آسمون می رسید و یه تکه از اون ابره سفید پنبه ای رو براتون می کندم ! رو سرسره ای که از قد من کوتاه تر بود خوابیدم و زل زدم به آسمون! به آسمونی که می دونستم هر چقدر هم از هم دور باشیم بالای سر هر دوی ماست !

بابایی امروز بچه شدم تا بهتون بگم من هنوز بچه ام ! یه دختر بچه کوچولو که بیشتر از هر چیز نیازمند دستهای با محبت و نوازشگر شماست ! می خوام بگم من هنوز به شونه های شما برای تکیه کردن نیاز دارم ! می خوام بگم هر چقدر هم بزرگ باشم باز هم به شما به نگاهتون به وجودتون به حضورتون توی زندگیم نیاز دارم .........

                                                                       شب بخیر

                                                                                   جودی ۱۹ ساله  

 

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم  

 

+ نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 23:25 در تاریخ چهارشنبه 7 آذر1386 |


  X

من جودی ام ! جودی آبوت ! که همه هستیش یه بابا لنگ درازه و یه کاغذ و یه قلم که برای باباش نامه بنویسه ...



بابا لنگ دراز عزیزم اگر از دل نوشته های من گذر کردی یاد جودی کوچولوت بیفت که تنها سرمایه اش یه نامه از توست ...
و دلش در حسرت بوسیدن چشمهای تو ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


سایت اختصاصی بهرام رادان
چلچراغ
خ مثل خاتمی
سهراب سپهری
محمد علی ابطحی
30 نما
سینمای ما
خسرو نقیبی
بزرگمهر حسین پور
سجاد صاحبان زند
ساناز اقتصادی نیا
لیلی نیکو نظر
نیما اکبرپور
ندا میری
ساتیار امامی
روزنامه اعتماد
اهدای عضو
هفتان
آرشیو پیوندهای روزانه


شهریور 1387



مرداد 1387



تیر 1387



خرداد 1387



اردیبهشت 1387



فروردین 1387



اسفند 1386



بهمن 1386



دی 1386



آذر 1386



آبان 1386



مهر 1386



شهریور 1386



مرداد 1386



*عمو بهرام و دایی علی*
بهرام عاشقه عصیان
عمو بهرام و دایی باذل
عبور شیشه ای
دنیای لیلی
شهر شلوغ
تمام ناتمام من با تو تمام می شود !
در باب شعر و شاعری
پاپیروس
شاهدخت سرزمین ابدیت
دست نوشته های یک دختر 18 ساله
دو عاشق بی قایق
هیچ کس ...
بغض مهتاب
خاطرات من
سینمای ایران
همکنون
بهرام ِ سینما
سنجاقک خیال
فیلسوف تنها
کافه انتهای کوچه بن بست
تقدیم به بهرام رادان
بهرام رادان 20
سه شنبه خاکستری
سینما در منطقه ممنوعه
کلوپ هواداران بهرام رادان
مترسک فیلسوف
اندر احوالات بهرام خان رادان
دوشیزه مترسک
نفس عمیق
راز سکوت
اینجا فقط مال منه!
آرتیستون آباد
بگو به آنکه دل از بار غم گران دارد
به حریم تو می خورم سوگند
زیر نور ماه
کفش های گلی
قصه های عامه پسند
عاشقانه یا پر از نفرت؟
NiGhT MaRisH
EleVeN
دختران تنها
به یاد من باش !
ناگفته های یک جوان
مقصد نهایی
ماهی سیاه کوچولو
الهه کوچک من
کاش می شد به فالگیرها هم رشوه داد!!
شیدای حقیقت و زیبایی
روژان رادان (!)
گلشیفته فراهانی
همدمم تنهایی
هاواری اوینار
کافه بلاگ
آقای تخته سیاه
دنیای کوچک آقای اوف
Miss Anonymous
eLf!sH GiRl$
دخترك اوريجينال
آهسته با عشق تا خدا
سایفو ... دیوانه دوست داشتنی
سینما روز
Miśeяαβle Ðoll
جایی شبیه قلب من
هجران


Design by :

Omid Manoochehri

بهرام رادان