|
بابای عزیز سلام اینجا چه می کردین ؟! جای دیگه ای برای رفتن نبود ؟! چرا پیشه من ؟! چرا خواب من ؟! چرا شبای من؟! به جرم کدوم گناه توبیخم می کنین؟! چند شبه میاین و میرین ... چرا ؟! مگه من چه کردم که حتی لیاقت خواب آسوده رو هم ندارم .... تو این هفت شب سه بار نیمه شب برای خواب بودن رویای شما گریه کردم ... برای واقعی نبودنشان ... برای بیدار شدنم به خودم لعنت فرستادم ... با چشمام قهر کردم که بیدار شدند و خواب نموندند ... شما که انقدر لطف دارین و میاین تو خوابم چرا نمی مونین؟! چرا میاین و میرین؟! چرا تنهام می ذارین ؟! چرا منو در حسرت یک لحظه بیشتر نگاه کردنتان می ذارین ... آخه من بیچاره که به نبودنتون عادت کرده بودم .... چرا اومدین و دوباره یادم انداختین...؟! چرا دوباره آشفته ام کردین ...؟! گناه دارم ... ندارم؟! دختر شما : ج . آبوت پ.ن : دیشب تو خواب به آرزوم رسیدم ........ چشماتونو بوسیدم ......... + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 16:42 در تاریخ پنجشنبه 24 آبان1386 |
بابایی سلام ... ظهره ! گرمه ! هوای اتاق گرفته است ! خماری تو اتاق موج می زنه و احساس نیاز به یه پنجره باز ... بوی تند و تلخ قهوه گیجم کرده! سکون توی اتاق آدمو خفه می کنه! حتی سایه ها هم ثابت اند و مهجور ! فقط صدای تیک تیک ساعت تو این همه سکوت فریاد می زنه!! روی تخت دراز کشیدم! چشمام تبدارند! سرم سنگینه و دلم لرزون! فکرم پر و بال باز کرده تا بپره و پرواز کنه! چشمامو می بندم و میام توی دنیای شما! (مگه غیر از خیال پردازی کاری هم می تونم بکنم ؟!!!) بذار خیال کنم ... بذار خیال کنم نامه هامو می خونین و نامه هام انقدر براتون با ارزشه که دورشونو روبان قرمز می بندین و توی صندوقی همشونو نگه می دارین! بذار خیال کنم هوامو دارین و دورادور مراقبمین! بذار خیال کنم به من نیاز دارین و دلتون برام تنگ می شه و خاطره هامونو (!) مرور می کنین! بذار خیال کنم روزها رو به یاده من و شب ها رو تو رویای خواب منین! بذار خیال کنم تو دعاهاتون اسمی از من هست! بذار خیال کنم هنوز منو یادتونه! بذار خیال کنم مثل من روزی سه بار صندوق پستی خونه و میلتون رو به امید نوشته ای از دختر کوچولوتون چک می کنین! بذار خیال کنم تو یه روز قشنگ پاییزی دست تو دست شما خیابون ولیعصر رو قدم می زنم! و سرمایی رو حس نمی کنم از گرمای آغوش شما ! بذار خیال کنم هنوز منو یادتونه! بذار خیال کنم هنوز به همون چند سطری که برام نوشتید معتقدید: " جودی عزیزم داشتن دختری مثل تو آرزوی هر پدریه !!" بذار خیال کنم دوستم دارین ........ بذار خیال کنم ... هر چند که می دونم شما از خیال من خالی هستین .... هر چند که می دونم همه اینا یه خیاله .... یه دروغ محض .... یه اشتباه شیرین ... یه پوچ قشنگ ... ارادتمند : جودی آبوت پ.ن: ۱-کاش این خیالا یه روز می شد واقعیت ... ۲-راستی تا حالا دقت کرده بودین پارک ساعی چقدر قشنگه .... من تازه فهمیدم + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 17:7 در تاریخ جمعه 11 آبان1386 |
سلام بابا مهر هم تموم شد! خیلی زود ... به زودی اومدنش! اومد و رفت ! اولین مهری که بعده ۱۲ سال اومدنش برام هیچی نداشت الا حسرت مهرهای قبل که قدرشو ندونستم و از اومدنشون غر زدم ... بهم می خندند وقتی می گم دلم برای مدرسه تنگ شده ... برای دوستام و خنده ها و شوخی هامون ... برای معلما و امتحاناشون ... برای تقلبا ... آخ که چقدر وقتی خانم علایی ممتحن بود می خندیدیم ... وقتی ممتحن چشماشو می بنده و تسبیح به دست تو خواب ذکر می گه بچه ها همگی با هم براش دعا می کنن ... بابا می دونی خانوم علایی کیه ؟! همون که مدام منو دعوا می کرد که چرا از مدرسه می رم اداره پست!! یادته؟ یادش به خیر با اعمال شاقه نامه ها مو براتون پست می کردم و هر بار ته دلم می گفتم یعنی می شه یه روز با خیال راحت بدون دروغ و ... بیام و نامه پست کنم !! اما حالا در حسرت یواشکی از مدرسه اومدن بیرون و با بچه ها خندیدن و دلشوره رسوا شدن داشتنم ... حالا می گم یعنی می شه یه روز یکی به خاطر رفتن به اداره پست توبیخم کنه؟!! دلم تنگ شده برای سفر مشهد و همه شب زنده داری ها و خندیدنا و شوخی کردنا ... برای بنیامین خوندنامون با صدای بلند ساعت ۲ نیمه شب تو هتل... برای گریه کردنای تو حرم ... دلم تنگ شده برای سفیدی پر و بال کبوترای حرم ... دلم تنگ شده برای نوشتن یاحق بالای تخته سیاه کلاس ... برای زیارت عاشوراهایی که فرحناز با صدای قشنگش می خوند و اشک همه رو در می آورد ... دلم تنگ شده برای دلشوره ناتمام موندن مشق شب ... برای جریمه های آقای فتحعلیان ... برای نذر کردن برای اومدن برف و تعطیل شدن ... برای یواشکی گوشی بردن به مدرسه ... برای کیوسک روزنامه فروشی روبروی کوچه مدرسه و دنبال مجله ای با عکس بهرام خان رادان گشتن ... برای عید پارسال که موندیم تو مدرسه و به جای درس خوندن حرف زدیم و خندیدیم ... دلم تنگیده برای پیچوندن کلاسا و اومدن تو کوچه ی خونه شما و قایم شدن پشت درخت جلوی خونتون و منتظر موندن و چشم دوختن به در سفیدی که در عزیزترین خونه دنیاست تا شاید شما بیاین بیرون و من بتونم یک لحظه چشماتونو ببینم ... ! از خیلی از کلاسام زدم و اومدم اما هیچ وقت ندیدمتون ! فقط گاهی من بودم و اتومبیل شما روبروی خونتون! اتومبیلی که ذره ذرشو پرستش می کردم ... جای دست شما روی فرمون و دستگیرشو می بوسیدم ... همین اومدن تو اون کوچه بن بست ـ که یرای من حکم بهترین جای دنیاست ـ برام عشق بود حتی اگر نمیدیدمتون! حتی اگه انقدر زل می زدم به پنجره اتاقتون که چشمام درد بگیره ! اما الان چند وقتی هست که پامو تو اون کوچه بن بست نذاشتم ... چند وقتی هست که نامه ها به جای پست شدن تو صندوقی حبس شدن ... حالا که کسی کاری به کارم نداره !! من چم شده؟!! جودی پ.ن : همه این دلتنگی ها به کنار ... نمی دونین که چقدر دلم برای چشماتون تنگ شده ... + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 13:42 در تاریخ چهارشنبه 2 آبان1386 |
|