|
بابای عزیزم سلام پاییز هم اومد ... مثل فصل ها و ماه های دیگه! حالا کم کم داره نزدیک می شه به سالگرد حضور شما تو زندگی من! حضوری که نمی دونم بگم تلخ یا شیرین! حضوری که نمی دونم منو به عرش برد یا فرش ! اما هر چی بود و هست قبولش دارم ! دوستش دارم ! همین ... بابایی این قالب یه آقای مهربون که فیلسوفه برامون درست کردن! قبل از هر حرفی باید از جناب فیلسوف تنها به خاطر این قالب خوشگل تشکر کنیم ! دیروز اولین بارون پاییزی گرد و غبار رو از چهره شهرمون شست! ساعت ۶ کلاسم تموم شد! چراغای شهر روشن شده بودند! هوا سرد بود و بارون می بارید! بعضی زیر طاق ساختمون ها ایستاده بودند بعضی چتر به دست یا در پناه کیفی به سرعت به سمت مقصدشون می رفتند! اما من رفتم زیر سقف آسمون! دونه های درشت بارون به سر و صورتم سیلی می زدند ! آخ بابایی من عاشقه سیلی های بارونم !! رهگذرا با قیافه های متعجب زل زده بودند به من! احتمالا فکر می کردند این دختری که صورت و دستاش رو گرفته رو به آسمون یا در حال تمرین نمایشنامه ای است و یا دیوانه است!! تو خیالم خندیدم !! کی دیوونس؟ من یا اونا که به جای اینکه مثل کبوترا از بارون لذت ببرن و حسش کنن خودشونو قایم می کنن!! تو تنهایی خودم داشتم ترانه "خیال تو " محسن یگانه رو زمزمه می کردم و تو خیالم با شما زیر این بارون تند قدم می زدم!! بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه هر شب حافظه من پر تصویر تو می شه با من غریبگی نکن با من که درگیر توام چشماتو از من برندار من مات تصویر توام زنگ اس ام اس منو از دنیای خیال آورد تو دنیای واقعیت! واقعیت این بود که من تنها بودم و خیس بودم و سردم بود!! پیامی از یه دوست خیلی عزیز بود! نیمه مهرماه بود! جشن مهرگان ایران باستان! "درود بر بهترین دوستم" کاش می تونستم به شما تبریک بگم ! درود بر بهترین بابا لنگ دراز دنیا!! رسیدم به چهارراه ! چشمک چراغ راهنمایی زیر بارون چه زیبا بود ! آدمایی که شیشه اتومبیلهاشون رو تا ته کشیده بودن بالا و از میان قطره های بارون روی شیشه بخار گرفته بیرون رو نگاه می کردند ! چه حیف! دکه های خالی روزنامه! و دخترک معصوم و زیبای فال به دستی که کنار برادرش که دسته های رز قرمز و صورتی رو روی پاهاش گذاشته بود نشسته یود! هر دو زیر طاق کتاب فروشی پاهاشون رو تو بغلشون جمع کرده بودند و دستای پسرک حلقه شده بود دور شونه های خواهرش و هر دو لبخند به لب !! من به حال اون دختر غبطه خوردم بابا ! باورت می شه ؟!! جلوشون زانو زدم و فال خواستم! چشمای درشت فهوه ای دخترک برقی زد! یه دسته هم گل رز صورتی از روی پاهای پسرک برداشتم! چشماش مثل چشمای خواهرش بود!! پول و دو شکلات بهشون دادم و بلند شدم تا خیسی چشمامو نبینن!! حواسم به فالم بود که ... ! احساس بدیه کفشای نو رو بکنی تو چاله آب ! یه ربع بود اذان شده بود ! هم تشنه بودم هم گشنه! همه جا ترافیک بود! مامان قبول نکرد از خیابون ولیعصر بریم گفت ترافیکه و افتادیم تو ترافیک اتوبان مدرس! برف پاک کن های ماشین تند تند حرکت می کردند! قطره های بارون از قسمت باز پنجره می ریختند رو صورتم! صدای آقایی از رادیو توی گوشم می پیچید! چشمام سنگین شده بود! با خماری به ماشین ها و آدم ها نگاه می کردم و به شما فکر می کردم که الان ممکنه تو هر کدوم از این اتومبیل ها باشید... تو ماشین جلویی پسری ۹-۸ ساله روی شیشه بخار گرفته پشت ماشینشون نقاشی می کرد! بعد صورتشو چسبوند به شیشه! منم صورتم رو چسبوندم به شیشه! صورتم یخ کرد ! بهم خندیدیم! چقدر دنیای بچه ها قشنگه! ناب ترین عشق ها برای دنیای بچه هاست! کاش می تونستم دوباره بچه شم !! بابا یه کوچولو به این جودی غرغروی مو مشکیتون فکر کنین!! انتظار مزخرف ترین حکم دنیاست!! جودی پ.ن : ۱-نتیجه عشق من به بارون این شد که با جعبه دستمال کاغذی این ور اون ور می رم! ۲-مامان می گه از دست منو خل بازیام خسته شده! به کفش و دستمالا اشاره می کنه! ۳-می دونی حافظ چی بهم گفت بابا ؟! صبر ... گفت صبر کن! ۴-از هر چه هست و نیست گذشتم اما هنوز در مرز چشمان تو گیرم ۵- الوداع + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 14:20 در تاریخ سه شنبه 17 مهر1386 |
بابا لنگ درازم
همیشه موقع دعا کردن وقتی دستامو می گیرم رو به آسمون از خدا خیلی چیزا می خوام ... سلامتی ـ سربلندی ـ موفقیت ـ شادی ـ شفای مریضا ـ برآورده شدن حاجات همه و ... و ... اما از امروز اول دعاهام می گم خدای همه این نعمتایی که به من دادی رو برام حفظ کن و بعد خواسته های دیگه ام رو می گم به خدای مهربونم .... خدایا به من پدر مادر برادر و خواهر و بزرگترای مهربون دادی ... بابا لنگ درازی مهربون دادی ... سلامتی و چشمانی بینا و گوشهایی شنوا و دستهایی توانا دادی ... خدایا همه این نعمتایی که به من عطا کردی رو حفظشون کن ... خدایا بابته همه این نعمتایی که به من ارزانی داشتی شکرت ... هزار مرتبه شکرت ... بابایی یادمه دخترک کبریت فروش می گفت هر کسی بره پیش خدا یه ستاره از آسمون می افته پایین دیشب یه ستاره از آسمون کم شد ... خیلی با خودم کلنجار رفتم ... چراها ولم نمی کردن ... جوون بود آخه ... نه دخترشو عروس کرده بود نه پسرشو داماد ... چند تا جمله جواب همه چراهای من بود و آرومم کرد ... مرگ حقه ... حکمت رفتنشو خدا می دونه ... خدا اون نعمت خودش داد و خودش پس گرفت ... پس فقط بگو شکرت ای خدا ... اون بابای مهربون بعد از اینکه خیلی درد کشید آروم شد و رفت پیش خدا .... برای شادی روحش و صبوری خانوادش دعا کنین + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 10:11 در تاریخ شنبه 7 مهر1386
|