|
بابا جونم آرزوم بوسیدن چشمای زیبای شماست ... اینکه لبای سردم رو رو پلکای داغ شما بذارم و تو مژه های شما پلک بزنم ... تنها چشمی که چشمای منو پر کرده چشمای شماست ... همه می دونن ... حتی اگه بخوام چشمای کسی رو ببوسم خودش اجازه نمی ده و می گه جودی خانوم چشم فقط مال باباته ... بابایی منتظرم و در حسرت نگاه مهربون شما مثل همون نگاه آخرتون ... نگاه بدرقه آمیز مهربونتون ... ایستاده بودم وسط اتاقم بی هدف ... نگاهم یه جا و فکرم جای دیگه ای بود ... چشمام گوشه اتاق ثابت موند ... یه میز با یه سنتور و شمع هایی که کنارش بودن -بعضیا ایستاده و بعضیا مرده- یه گوشه اتاقم رو پر کرده بود اما تازه دیده بودمش ... نشستم پشت سنتورم ... تنها همدم روزا و شبای دلتنگی و تنهاییم ... چقدر ازش دور شده بودم ... حس می کردم باهام قهره ... روش خاک نشسته بود ... می شد روش یادگاری نوشت : "لطفا مرا بشویید " یا عکس یه قلب تیر خورده و دو تا حرف انگلیسی -اول اسمامون- کنارش ... فوت کردم خاکها رفت ته گلوم نشست و سرفه ام گرفت ... مضرابها هنوز رو سنتوره ... یادم نمی اومد آخرین بار کی دردای خودم رو باهاش ناله کرده بودم ... مضرابها رو برداشتم ... حس می کردم دستم خشک شده ... آروم روی سیمهاشو نوازش کردم! صدایی نداد! پس باهام قهر بود ... سیمهای نقره ای و طلاییشو نوازش کردم ... نا خود آگاه اشکام ریخت رو صفحه خاک گرفته سنتور ... دلم براش تنگ شده بود ... باهاش دردودل کردم ... بهش گقتم دلم براش تنگ شده بود ... دستمو که کشیدم رو سیمهاش ناله ای کرد ... با شک و ترس روی تک تک سیمها می زدم تا امتحانشون کنم ... ناکوک بود! بس که تو سرما و گرما یه جا نشسته بود و کسی دستی رو سرش نکشیده بود ... اما همون صداش رو هم دوست داشتم ... تنها آهنگی که اومد تو خاطرم "الهه ناز" بود ... ر ... سی ... سل ... هر نتی رو که می زدم و با مضرابها سنتور رو نوازش می کردم یاد شما می افتادم ... یاد اون شب سرد پاییزی ... همون شبی که تو سوز هوا ها کردیم و دستامونو با نفسامون گرم کردیم ... اشک چشمامو پر کرده بود ... سیمهای سنتور رو نمی دیدم اما آهنگم رو می زدم ... مثل پرنده ای که تازه از قفس رها شده و همش پر و بال می زنه و پرواز می کنه بی هدف و عاشق پی رهایی ... هر چه می گذشت با تندتر شدن اشکام منم مضراب ها رو محکم تر می کوبیدم رو سنتور ... حالا هر دو فریاد می زدیم ... هم من هم سنتورم ... من سکوتم رو با صدای اون فریاد می زدم ... و هر دو اسم شما رو فریاد می زدیم ... بابا لنگ درازم بیا پیشم بمون که تا آخر عمرم برات سنتور بزنم ... بذار با صدای سازم با این سیمهای طلایی و نقره ای با همین نتهای سفید و سیاه بگم چقدر دوستت دارم ... جودی سنتوری پ.ن : ۱. یاده علی سنتوری افتادم .. کاش زودتر میومد ... باهم می رفتیم سینما و بازی بی نظیر استاد رادان رو تو ذهنمون حک می کردیم ... ۲. بابایی یه بابای مهربون دیگه خیلی مریضه ... نتیجه آزمایشش مثبت شد ... ماه رمضونه دل شما هم پاکه ... فرشته ها هم پایین تر از هر موقع دیگه ای پرواز می کنن ... تو رو خدا براش خیلی دعا کنین ... دخترش خیلی غمگین و تنهاست ... + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 12:53 در تاریخ پنجشنبه 29 شهریور1386 |
بابا لنگ درازم دلم گرفته بد جور ... نمی دونم چرا ؟ آخه چم شده ؟ دردم چیه؟ نمی دونم ! ماه رمضونه اما نه تشنمه نه گشنه ... فقط دلم می خواد زار بزنه ... آخ بابا کجایی تو ... دیگه نمی تونم با دوستام بخندم ... دیگه نمی تونم بقیه رو بخندونم ...حوصله ندارم اس ام اس محبت آمیز و پر از عشق دوستم رو جواب بدم ... حوصله ندارم با کسی حرف بزنم... دیگه حتی حوصله دیدن خیابون ولیعصر رو هم ندارم ... همیشه دوست داشتم پاییز زودتر بیاد تا برگهای زرد و قرمز درختا سنگفرش خیابون ولیعصر شه ... اونوقت من با مسافر مهربونم روی این برگها راه بریم و با هم به صداشون گوش بدیم ... اما حالا .... خدایا چرا اینجوری شد؟ من عادت کردم!! عادت کردم دل ببندم! دلم بشکنه! تنها بمونم ... و در حسرته قدم زدن دو نفره تو خیابونه ولیعصر .... دیگه حوصله نگاه کردن به آسمون رو ندارم ... دیگه حتی حوصله ندارم تو این شهر شلوغ نفس بکشم ... بابایی یکی بهم گفت دلت شده مسافر خونه! آره یه مسافر خونه ای که دیگه حوصله هیچ مسافری رو نداره ... دلم شکسته بود ... بهش گفتم ... دلش شکست ... بهش گفتم ...بهم حق نداد ...حق نداشتم شاید ... دیروز گفتم از مرگ می ترسم اما امروز انقدر سر در گمم که هزار بار می گم کاش می مردم ... اما صبر کن هنوز یه امیدی هست ... می گن هر کودکی که به دنیا میاد یعنی خدا هنوز به ما امیدواره ... امشب یه پسر کوچولو می خواد بیاد تو این دنیا ...یه علی کوچولو ... ایشاا... سالم بیاد ... خوش به حالش چون همه دوستش دارن... مراقبشن ... نگرانشن... همه به روش می خندن ... هنوز نامردی این دنیای بی رحم رو نمی فهمه ... براش دعا می کنم سالم باشه و سعادتمند و خوش بخت ... دعا می کنم توی دلش فقط جای یه مسافر باشه ... یه مسافر که دست تو دستش باهاش بره خیابون ولیعصر ... صدای بابا رو می شنوم ... سبحان ا... جودی حواست کجاست؟ یادت رفته گفتی تا آخره عمر شاکر خدا می مونم که فقط گذاشت بابا لنگ درازمو پیدا کنم ... یادت رفته روزی که نامه بابا لنگ درازت اومد؟!! نمازهات چی شد؟ یا حق هات چی شد؟ چرا اینقدر نا شکر شدی؟! خدایا منو ببخش که بنده خوبی برات نبودم ... منو ببخش اگه گاهی زیاده خواستم و کم گفتم ... اگه شکر نکردم ... اگه چند وقته برات سجده نکردم ... اگه چند وقته یادم رفته اول هر چیز بگم یاحق... آب سرد که ریختم رو صورتم تا وضو بگیرم برای حرف زدن با تو دلم برات پر زد ... خدایا اومدم سر سفرت بشینم ! یه گوشه آروم ... ولی به خودت قسمت می دم که پیش منم بشین خیلی باهات حرف دارم ... خدایا منو می بخشی؟!! جودی دختر کوچولوی شاکرت پ.ن: می دونی چیه ؟! دروغ گفتم هنوزم دلم پاییز خیابون ولیعصر رو می خواد ... + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 14:35 در تاریخ جمعه 23 شهریور1386 |
چشمام خیره به جاده ست ! جاده ای صاف و بی انتها تا افق! و چراغ های استواری که می امدند و می رفتند پیوسته آرام صبور ایستاده در گوشه جاده ! خوابم میاد ! پلکهای سنگینم به سختی ایستاده اند! از بین این همه خماری به جاده ای نگاه می کنم که داره تو سکوت و خاموشی غرق می شه! چراغ ها دیگه نیستند تا چشم کار می کنه سیاهی است و تاریکی و تنها نور اتومبیل ما که دل تاریکی جاده رو می شکافت و جلو می رفت! و گاهی نور اتومبیلهایی که از روبرو می یان و با نامردی تمام تو چشمات زل می زنن! عبور از دل یه کوه تو مسیر جاده ما بود! از وحشتناکی آدمها حالم بد شد! برای راحتی خودمون و نزدیک شدن مسیرمون توی دل یه کوه رو خالی می کنیم!! بیچاره کوه ! روز و شب هزارها هزار اتومبیل و آدم از توی دلش رد می شن! اما کوه ایستاده همچنان استوار محکم صبور! حتی در برابر یادگاری هایی که توی دلش با یه چاقوی تیز حک می کنن!! حتی در برابر صدای دست و خنده و جیغ و آواز بچه ها !! حتی در برابر موسیقی تلخ و تند و بلند اتومبیلها ... !! اگه فقط یه مسافر بخواد از دل من رد بشه انقدر جاده دلم تنگه که حضور و عبورش رو با تمام وجودم حس می کنم! قلب به طپش افتادم به من فرمان می ده مسافرو توش اسیر کنم! از اونجا که تو این دنیا هیچ وفاداری پیدا نمی شه اون مسافر هم به سادگی اومدنش می ره و چمدون خاطراتشو تو دلم جا می ذاره و این دل منه که سقفش می ریزه و خاطرات اون مسافر -چه خوب چه بد چه تلخ چه شیرین- دفن می شه ته دلم! و یه عمر ویرونی دل می مونه واسه من!! چقدر ما آدما پستیم ! تو تاریکی دل کوه فقط چشممون دنبال یه لکه روشنایی می گرده تا راه خروج از این دل رو نشون بده! خوش به حال کوه که این قدر استوار و محکمه!! اگه من بودم تا به حال هزار بار ریخته بودم !! عادت بد دل من اینه که به هر کسی که میاد توش به چشم مسافر ابدی نگاه می کنه و بهش دل می بنده! اما اون مسافر می ره و دل من هیچ درس عبرتی نمی گیره و باز هم توی تنهایی هاش به همون مسافر قدیمی فکر می کنه ! دل من تا ابد برای مسافرای قلبش نفس می کشه !! دل من حتی حاضره برای مسافراش بمیره!! رو سردر دل من یه تابلو هست ... یه شعر از یه شاعر : اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم...واست می میرم...جواب دنیا رو می دم...با تو می مونم...واسه همیشه ! دل من تنهاست و شکسته از بد دنیا ! می ترسه حتی جواب دنیا رو هم بده اما باز هم مسافرشو از دست بده !!! دل من شکسته از بی وفایی مسافراش ... ای مسافری که اومدی تو دل من عبور نکن ... بمون و مرهم دل شکستم باش! بمون و مسافر ابدی قلبم باش! بابا لنگ درازم دخترت بد جوری تنهاست ... + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 9:20 در تاریخ چهارشنبه 21 شهریور1386 |
سلام بابا داشتم فیلم میدیدم که زنگ گوشی خونه رو پر کرد ... صورت شما رو صفحه گوشی داشت می رقصید ... صدای افتادن قلبم رو شنیدم ... دستام می لرزید ... نفسهام تند شده بود ... گوشی رو گرفتم رو دستم و نشستم لبه تخت اما جرئت نداشتم جواب بدم ... فکرای مختلفی اومد تو ذهنم ... شما اس ام اس های جودی رو دیدین و حالا زنگ زده بودین تا دخترتون رو ذوق مرگ کنین ... بله؟ اما صدایی که گوشم رو پر کرد صدای شما نبود !!! صدای جا افتاده مردی بود که کم کم ۴۰ سال رو داشت ... وقتی گفتم کی هستم و منظورم از اس ام اس های عجیب و غریبم(!!!) چی بوده صدای قهقهه های وقیحانش دلم رو آشوب کرد ... مگه این شماره شما نبود؟!! فکرای مختلف توی ذهنم مثل یخ می چرخیدند و تمام وجودم رو یخ می زدند ... صداشو شنیدم که حرفی زد که من به پایین ترین نقطه عالم سقوط کردم ... وای بابا کاش پیشم بودین و ازم حمایت می کردین ... کاش سرش داد می زدین و ازم دفاع می کردین ... مات شده بودم بدون کیش ... آخ بابا کاش می دونستین خیلی بیشتر از قبل به شونه های محکمتون نیاز دارم تا سرمو بذارم روش و هر چی رو که شنیدم با گریه خالی کنم... دارم خفه می شم ... حالم از این دنیای نامرد بهم می خوره ... سرم گیج می ره ... اون واقعا جای بابام بود ... صدای خنده اش رو تو تمام وجودم حس می کردم ... ما کجا زندگی می کنیم ؟! حالم بهم خورد ... اون اشغال ازم خواست ........ !!! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 11:2 در تاریخ پنجشنبه 8 شهریور1386 |
|