|
بابا لنگ دراز عزیزم سلام خوبین؟ دلم خیلی براتون تنگیده ! کاش اجازه داشتم تا هر وقت که می خواستم بیام و ببینمتون ... شنبه صبح زود بعد از یه روز تعطیل و پر از تحرک و خسته کننده از خواب بیدار شدم تا برم کلاس زبان (من از وقتی که یادم میاد "هنوز سواد فارسی نداشتم" می رفتم کلاس زبان ) تو کلاس که یا خواب بودم یا با پگاه اس ام اس بازی می کردم ( پگاه رو که یادتون میاد بابا؟ همون که اولین بار با اون اومدم دیدنتون !!) معلم فیلیپینیم هم که از من خواب تر بود!!! وسط کلاس گوشیش زنگ خورد اون جا هم با خانواده انگلیسی صحبت می کرد به این می گن کلاس خانوادگی !!! بعد از کلاس تصمیم گرفتم پیاده بیام خونه آخه من عاشقه پیاده روی و زل زدن به قیافه آدمایی ام که هر کدوم یه دنیای جداگونه واسه خودشون دارن!! ادمایی که بعضیاشون اونقدر عجله دارن که حتی یادشون رفته بند کفششون رو ببندن! ادمایی که اصلا عجله ندارن و انگار مالیات دارن زیر افتاب گرم مرداد تو هوای کثیف این شهر شلوغ پلوغ قدم بزنن! ادمایی که کت و شلوار پوشیده و کیف سامسونت به دست دارم میرن شرکت! ادمایی که تو دستشون یه شاخه گلی یا فالی هست برای فروختن! آدمایی که خیلی خوشتیپ کردن و معلومه که قرار دارن و وقتی از کنارت رد می شن تا سه کیلومتر اونورتر هم بوی عطرشون میاد! بچه هایی که رد بستنی دور لبشون مثل یه سبیله سفید شده!! گاهی فکر می کنم بیچاره آدمای معروف که هیچ وقت نمی تونن انقدر راحت زل بزنن به دو نفر که دستاشون تو دستای هم گره خورده و تو گوش هم پچ پچ می کنن ! تو خیابون طالقانی وقتی از جلوی سینما عصر جدید رد شدم آه بلندی کشیدم که باعث شد چند نفر برگردن و نگام کنن !! دقیقا ۲۴ روز از اومدن سنتوری تنها فیلمی که بیش از حد ارزوی دیدنش رو دارم گذشته بود و قرار بود عصر جدید هم نشونش بده ... اما به جاش بیلبورد محاکمه رو زده بودو چند تا فیلم (ببخشید) چرت دیگه رو نمایش می داد ... رفتم و از یه اقا تو سینما پرسیدم سنتوری نمی یاد بی تفاوت بدون اینکه نگام کنه گفت فعلا نه خانم !! دلم می خواست سرش داد بزنم و بگم چرا مگه چی می شه اگه بیاد؟ اما هیچ انرژی نداشتم که حتی بخوام با صدای اروم باهاش حرف بزنم!! آخ بابایی یادته موقع جشنواره که رفتیم جلوی سینما استقلال که با هم بریم فیلم هنرمند محبوب منو ببینیم اما چه حیف بلیطش گیرمون نیومد! یادته رفته بودم تا با تنهایی علی سنتوری با صدای ساز شکسته اش گریه کنم اما اون شب گریون برگشتم خونه از ندیدنه علی سنتوری ... از وصال اومدم بالا خواستم برم به سمت خیابون ولیعصر! آخ من عاشقه خیابون ولیعصرم با درختایی که جلوی نور خورشید رو می گیرن با همه شلوغیاش و ترافیکش ... همیشه یکی از آرزوهای من این بوده که خیابون ولیعصر رو از بالای بالا تا پایین پایینش پیاده قدم بزنم و زیر این سقف سبز آسمون به همه آرزوهام فکر کنم ... جلوی کیوسک روزنامه فروشی ایستادم و به مجله ها نگاه کردم ... تیترهایی کذایی و خیالی برای فروش بیشتر مجله ... دوست دارم یه روز یه ژورنالیست بزرگ بشم ( احتمالا همه مطالبم راجع به بهرام رادان خواهد بود ) بابا لنگ درازم هنوز منتظر نامه های دل نشینت هستم نامه هایی که به من قدرت زندگی می دن ... هنوز همون نامه ای رو که بهم دادی رو هر شب می خونم و روی چشمام می ذارم و بوش می کنم و اشک می ریزم ... دختر کوچولوی منتظرت جودی پ . ن : یه دختر و پسر عاشق دو سال پیش با هم عروسی کردن ! اما از بد تقدیر پسره سرطان داره + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 10:44 در تاریخ دوشنبه 29 مرداد1386 |
نمی دونم چرا؟ طبق کدوم اصل؟ شاید همون اصل اول!! من از جنس توام از جنس آدم و حوا ... مادر پاک هر دویمان ... بخواهی یا نه از جنس منی ... اخرش به یک جا ختم می شود ... آدم و حوا!! اصل اول همان نیاز اول است ... نیاز به وجود تو ... حضور تو ... حس بودن تو ... حس نفسهای گرم تو ... نیاز به اینکه تو باشی و بمانی ... تو بابایی ! بابای خوب من ! درست مثل بابای جودی آبوت ! تو خود منی تو وجدان و هویت منی ! حرف ناگفته ای نمی ماند ... بابا جان منتظر می مونم تا آرامشت منو به عرش ببره ! تا دستهای گرمت دستای منو تو سربالایی ها بگیره ! تا چشمهات فقط مال من بشه... راستی بابا تو به اندازه بابای جودی لنگات دراز هست؟!!! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 15:50 در تاریخ شنبه 20 مرداد1386 |
تنها من بودم و یه حق مطلق و البته سکوت ... تنهای تنها ... یه ورق بود و یه قلم و یه دنیا تنهایی و خیال سیال من که به همه جا سرک می کشید ... و این خیال منو برد تا مرز خدا شدن !!! یعنی توانایی آفرینش ... کفر نمی گم ! گوش کن ! من واسه خودم یه ادم افریدم ... چشما و ابروهاشو کشیدم ... بهش دل و عقل دادم و سرشار از احساسش کردم ... لنگاش رو بلند کردم ! براش اسم گذاشتم ! باهاش حرف زدم! باهاش سفر رفتم ! حتی گاهی که احتیاج به تنها شدن داشتم تنهایی فرستادمش سفر تا تنها باشم ! باهاش تلفنی حرف زدم! براش اس ام اس هم فرستادم ! و ... این جوری شد که من یه دختره تنها یه بابا لنگ دراز داشتم ... یه بابا لنگ دراز خیالی که به همه حرفام گوش می داد ... اما من هنوز تنهام!!! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 19:29 در تاریخ پنجشنبه 18 مرداد1386 |
|