|
بابا لنگ درازم جمعه ساعت ۶.۳۰ از خواب بیدار می شم! هنوز خوابم میاد! ساعتی بعد من هستم و کلافگی بی دلیل و برگه های سپید امتحان و صدای کفش پاشنه دار مراقب بر کف سالن سنگی! دلم شور می زند بی دلیل! جمعه ظهر خسته از امتحان بر تختم دراز کشیده ام! از دلشوره نمی توانم بخوابم! برادرم می آید! چهره اش گرفته است! نگاهم می کند! عمو خسرو ... مامان را نگاه می کنم! بابا را! هیچ کدام اما نمی گویند دروغ است! ذهنم آن قدر سنگین می شود که نای گریه ندارم! باور نمی کنم! نمی توانم باور کنم! نمی خواهم باور کنم! جمعه عصر حال بابا بزرگ خوب نیست! نگرانی در چهره همه موج می زند! صدای عمو خسرو را می شنوم که عاطفه اش را صدا می زند! فکر می کنم عاطفه کجا رفته؟! مدت هاست بی عاطفه ام! برق می رود! بابا بزرگ کلافه است! من کلافه تر! مدام ذهنم صدای عمو خسرو را می شنود وقتی که می خواند برای دوقلوهایش:"باز باران ٬ با ترانه ..." فکر می کنم مدت هاست باران نباریده! مامان بزرگ مثل یک پروانه به دور بابا بزرگ می چرخد! بر پیشانی بابا بزرگ دستمال تر می گذارد شاید که تبش را چاره شود! راستی چرا باران نمی بارد؟! در تاریکی بهانه می گیرم! اخم می کنم! لعنت می فرستم! کنار گل های کاغذی خانه بابا بزرگ به آسمان تاریک نگاه می کنم! خدا پشت ابرهاست! خدا را داد می زنم:"منتظر یک معجزه ام!" یک اتفاق ساده! دوست داشتم عید بود و بیماری بابا بزرگ و رفتن عمو خسروی نازنین هم دروغ سیزدهش! چرا خدا پشت ابرها قایم شده ؟! شنبه را با یاد هامونش زندگی می کنم! با صدایش! با "ج" کشیده بیست و ششمین فجر! با لبخند شیرینش که مامان خیلی دوستش داشت! به پاشا فکر می کنم که عاشق عمو خسرو بود! بابا بزرگ را بستری کردند! مامان برای نگاه کردن هم نایی ندارد! پس معجزه خدا کی می رسد؟! یکشنبه صبح ساعت ۶.۳۰ از خواب بیدار می شم! اصلا خوابم نمی آید! روسری مشکی را بر می دارم! ساعتی بعد من هستم و خیابان حافظ و تالار وحدت و الناز مهربانم و خواهرش ساناز و انبوه مهربانان و سستی قدم هایمان! دلم شور می زند بی دلیل! اولین بار است برای بدرقه کسی می آیم! شکیبا بودنش مرا به اینجا می کشاند! حضور این همه مهربان که آمده اند برای دیدار آخر با او ته دلم را شاد می کند! صلوات ها دلم را می لرزاند! بهار دلنشین که نشین ِ دلش بود چشمانم را نمدار می کند! در آن هیاهو به عکسش نگاه می کنم! برای رفتنش زود بود! باز هم چقدر زود دیر شد! تمام راه برگشت از پشت سیاهی شیشه های بزرگ عینک به عکسش نگاه می کنم! به گریه پسرش که دلم را گریاند ٬ فکر می کنم! به کودکی ِ خودم که هر بار با دیدن کیمیایش چقدر دلم می لرزید زیر آن پل! به صدایش وقتی می خواند:" مادر من تو یاری و یاور من" مامان خبر می دهد حال بابا بزرگ بهتر است! معجزه خدا انگار رسیده! لبخندی می نشیند بر چهره بی روحم! شب از نیمه گذشته! نمی توانم بخوابم! کابوس های تلخ رهایم نمی کنند! مراسم عمو خسرو را در خواب می بینم! از پریشانی از خواب می پرم! بار دیگر که می خوابم دوباره عمو خسرو را می بینم! باز هم خواب از چشمانم پر می کشد! کابوس رفتنش رهایم نمی کند! آخرین باری که می خوابم به جای او جنازه شما را می بینم! با وحشت از خواب می پرم! موهایم خیس عرق هستند! تنم سردست و ذهنم داغ! دیگر نمی خوابم! تا خود صبح خواب را به چشمانم حرام می کنم و پشت پنجره گریه ... و من هنوز جرئت خوابیدن ندارم ... جودی پ.ن : بابا حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 22:3 در تاریخ دوشنبه 31 تیر1387 |
بابا جانم امروز روز شماست! روز شما با تمام زیبایی اش ... روز شما با تمام عظمتش ... روز شما با طلوع درخشانش ... و روز شما با تمام عشقی که در آن موج می زند ... امروز روزی است که وامدار شماست! روزی که به نام شماست! با نام شما رنگین شده و عطر یاس گرفته! روزی است که با نام شما آغاز شده و با نام شما پایان می یابد! روزی است که هستی اش را مدیون عطر تن شماست و حرمت نگاه پدرانه تان و آغوش گرمتان! امروز دنیا قاصدک باران است! قاصدک ها را نوازش می کنم و در گوششان زمزمه می کنم! زمزمه ای که بوی آشنای شما را می دهد! و بعد هر کجا که باشم رو می کنم به سوی کعبه ام! جایی که شما متولد شدید! و قاصدک ها را فوت می کنم به سوی شما! شاید که پشت پنجره به انتظار رقص در برابر نور چشمانتان بنشینند تا شما بیایید و زمزمه هایم را تقدیمتان کنند! امروز من به یقین تنها فرزند شما هستم! و چه احساس خوشایندی که با وجود من این روز به نام شما شده! با تمام وجودم دخترتان می مانم حتی اگر از گوشت و پوست و خون شما نباشم! حتی اگر اجازه نداشته باشم لمستان کنم! حتی اگر در حسرت دیدارتان باشم! حتی اگر برای درد و دل با پدرترین پدر دنیا در خلوتم با خیال شما درد و دل کنم! و دخترتان خواهم ماند! عصای گام های پیریتان خواهم شد و شانه هایتان را تکیه گاه! چرا که وجودتان همواره در رگ هایم ریشه دارد ... به دلم وعده دادم که می بینمتان! گردنبندی از قاصدک ها که هزار بار دعای سلامتیتان را به گوششان خواندم را به گردنتان می آویزم! دستانتان را در دستانم می گیرم و در دل به روزهایی فکر می کنم که در کنار خواهر و برادرهایم پدریتان را هزار بار جشن می گیریم! جودی دخترک شما + امیدوارم حال دایی علی خوب باشد! این روزها زیاد نگرانشان هستم! راستی دایی علی مرا می شناسید ؟! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 16:34 در تاریخ چهارشنبه 26 تیر1387 |
بابا از آخرین باری که برایتان نوشتم خیلی گذشته! دلم به نوشتن نمیره! انگار ذهنم خالی شده از واژه ها! واژه هایی که برای نوشتن به نام شما خلق می شدند! انگار دلم ته کشیده! انگار حرف هایم تمام شده اند! ساعت ها می نشینم و فکر می کنم بی آنکه فکری کرده باشم! از آخرین باری که آن چنان خودم را به شما نزدیک حس کرده بودم دو هفته می گذرد! تا چند روز خسته بودم! انگار زیر مشت و لگد واقعیات تمام ذهنم کبود شده بود ٬ پر زخم ٬ درد می کرد! یه حس عمیق و محکم ٬ یه امید لطیف و قشنگ ٬ که تهش شد یه اشتباه تلخ! یه تصادف سنگین! تصادف با واقعیت! واقعیت تلخ نبودن شما! واقعیت تلخ هیچ وقت نشدنتون! گاهی فکر می کنم کاش هیچ وقت نبودید تا من برای گاهی نبودنتان ٬ برای نداشتنتان اینقدر غصه نمی خوردم!! اما بعد به ثانیه های بودنتان فکر می کنم! به همان چند ثانیه کوتاه! به حجم حضورتان ٬ حضور هر چند کوتاهتان! به انگشتانتان ٬ به لبخندتان ٬ به انحنای موهایتان و ... و از همه مهم تر به خودم! به تنهایی ام! من نمی خواهم دوباره تنها شوم! من می ترسم از تنهایی! .................. حیاط همسایه پر از چراغ های رنگی است! نامزدی دخترش است! صدای خواننده ارکستر و صدای دست و هیاهو و رقص و آواز ... ذهنم یک جا بند نمی شود : از نمرات امتحانات که آمدند و ریاضی که افتادم اما شما را که ندیدمتان! به حاجی بابا که بیمارستان بود و ما که هر روز در میانه اش در اوج گرمایش مهمان اتاق ۲۳۳ او بودیم! از ۱۸ تیر که گذشت و هر بار با گذرش مرا به چند سال قبل حوالی خیابان امیرآباد کنار درخت بلند سر چهارراه می برد و به یاد آن پسر جوان دانشجو با شلوار جین روشنش که سرخ شده بود از خون تنش و لنگ می زد برای فرار از چوب سیاه رنگ سبز پوش ها ... از کوهنوردی در تاریکی شب های تابستان با خیال سیال حضور شما! از آن بالا گشتن در میان تمام نقطه های ریز زرد و سفید چراغ های روشن تهران بزرگ! و چه لذت بخش است پیدا کردن حوالی خانه تان با کمک آن برج نزدیک خانه تان و آن مسجد سبز رنگ! به بی حالی و بیماری و گرمازدگی ام ... از کتاب خانه که بهانه رفتنم به آنجا ٬ گذر از حوالی خانه شما است ٬ که دقیقا میان خانه ما و کتابخانه ماوا دارد! به چرخ های ویلچر و من که مدام می شوم اسماعیل ِ ننه گیلانه و راه رفتن را از خود دریغ می کنم در این تابستان بی رحم! از سردرگمی و پریشانی ٬ از راهی که تا به حال آمده ام به راهی که خواهم رفت! از چرایی بودنم به چرایی شدنتان! ذهنم پرواز می کند از این به آن! و خانه شما - که جاودان باد پایه هایش - که دیروز بعد از ظهر میزبان حضور من بود با شانه های خسته ام و دل ِ خسته ترم که تکیه دادند به سنگ های سفیدش و دلم که آرام گرفت! انگار که شما ٬ بابایش ٬ زمزمه کنان کنار گوشم برایش لالایی می خواندید و دلم که آرام خوابید... بی آنکه ببینتتان! آرام ِ آرام ... آرامشی لذت بخش بعد از این طوفان تلخ طولانی .... جودی کوچک شما پ.ن: خرافاتی نیستم! اما دلم یک فال قهوه ٬ فال ورق ٬ یک کف بینی درست و حسابی می خواهد!! آینده ام عجیب گم شده است! شاید زن فالگیر در خط های کف دستم ٬ در گوی بلورینش ٬ آینده گم شده ام را بیاید! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 17:28 در تاریخ جمعه 21 تیر1387 |
بابای عزیز اینجا عظیمیه است! از این بالا کرج زیر پای توست! کرجی که بزرگتر از آنی شده که فکرش را می کردم! نورهای سفید و زرد شهر مثل نگین هایی در سیاهی شب می درخشند! جمعه شب است و مردم برای لحظه ای خوشی این بالا ایستاده اند و لذت می برند از چای و بلالی و قلیانی ... اینجا آدم ها خوش هستند و ما که از میانه این ها گذر می کنیم هم! در این سربالایی ها و سرپایینی ها و خلوتی و تاریکی ِ آخرِ شب کوچه پس کوچه های کرج ٬ محصول مشترک کریس دی برگ و آریان که این روزها مدام گوشمان را می نوازد ٬ می چسبد! در راه خانه دکتر هستیم! بابا با دکتر کاری دارد ... از ماشین پیاده می شوم! برای بار اول است که دکتر و خانواده اش را می بینم! دکتر مرد موقر و مهربانی است که تنها شغلی که می شود برایش تصور کرد همان استادی دانشگاه است! و همسرش که به شدت خونگرم است! خلاف نامش که مرا یاد فصل سرما و برف می اندازد... آذر ! هنگام تحصیل در ینگه دنیا با هم آشنا می شوند و بعد لبخندی و سیب سرخی و عشقی ... و دو پسر خانواده! ثمره این عشق! یکی بلند و لاغر و بزرگ! قیافه اش به مهندس ها می خورد! و دیگری کوچکتر و تپل تر! هنوز مدرسه ای است! دکتر یکی شان را آرشام صدا می کند و من نمی فهمم آرشام نام کدامشان است! *** اینجا دانشگاه است! در ایام تلخ امتحانات به سر می بریم! گرما قهقهه می زند! هیچ کس نای خندیدن ندارد! حیاط خالی است و کتابخانه پر! امتحان ها را یکی پس از دیگری گند می زنم! ریاضی مزخرف ۴ واحدی را تحمل بار دیگر خواندن ندارم! دیشب فکری از سرم گذشت! حاضرم این ریاضی ۴ واحدی را بیفتم اما به شرط لمس کردن حس حضور شما ... امتحان ریاضی سخت بود! سخت تر از آنی که فکرش را می کردم! بچه ها از هم وعده دیدار در کلاس ریاضی ترم بعد را می گیرند! فکر می کنم حالا که می افتم یعنی قرار است شما را ببینم؟! *** اینجا معبر بهشتی است! بعد از امتحان مزخرف ریاضی ٬ بودن در کوچه شما ٬ تکیه دادن به دیوارهای حیاطتان و داشتن دلشوره ای شیرین که مبادا کسی در را باز کند و مرا تکیه داده به در بیابد ٬ عجیب می چسبد! انگار این جا که هستم غصه هایم گم می شوند! این بار آمده ام تا روز مادر را به مادربزرگم تبریک بگویم! مادربزرگی که با زندگی بخشیدن به شما طعم شیرین مادری را حس کرده است! مادربزرگی که می دانم اگر نبود بابای من هم نبود! مادربزرگی که می دانم وجود بابا لنگ درازم را تا ابد ٬ مدیون ۹ ماه باروری نطفه شما در وجودشان هستم! آمده ام تا دستانشان را ببوسم و بگویم: "مادربزرگم هزار دنیا ممنونم بابت به دنیا آوردن بابایم...به حق که بهشت زیر پای شماست!!" دستانم را می گیرم رو به آسمان و زیر لب نیایش می کنم: "خدایا مادربزرگ را تا ابد برای ما حفظ کن!" *** اینجا همین جاست! خانه ما! صدای زنگ در را می شنوم! مامان بلند می گوید: "پستچی است!" حس می کنم قلبم از جایش بلند می شود و به ته دلم سقوط می کند! برای آمدن آسانسور صبر نمی کنم! پله ها را سه تا یکی می دوم و می روم پایین! صدای نفس هایم تو گوشم زنگ می زنند! صدای پاهایم در راه پله گلدان ها را از خواب بیدار می کند! فکر می کنم خداست! آمده ذوق مرگم کند! فکر می کنم چقدر دعایم زود برآورده شد! غرق شوق می شوم! خدا از آن بالا آمده پایین! آمده شده روح نامه بابا لنگ درازم! یکی از همان سورپرایزهای ویژه! آمده تا من دستخط بابا لنگ دراز را ٬ جای انگشتانش روی برگه نامه را ٬ برگه هایی که بوی او را می دهند را ٬ عبادت کنم!! آمده تا من عشق کنم! حیاط را می دوم! در را باز می کنم! آقای پستچی جوان است و صورتش در گرمای آفتاب سوخته! به روی من با نفس بند آمده ام و لپ های سرخم می خندد! با لبخند عمیقی محبتش را جبران می کنم! نگاهم پر از اشتیاق است! به دلم وعده می دهم: "جودی ... تو الان خدا را می بینی ... !!" امضا می خواهد! صبرم تمام شده! چشمانم را می بندم! بسته بزرگی می دهد دستم! "خدای من بابا چه فرستاده؟!" می نشینم روی پله مقابل در! دنبال فرستنده می گردم! یک لحظه همه چیز می ایستد! ضربان رگ گردن من ٬ هیاهوی قلب من ٬ هجوم نفسهایم ٬ لرزش دستانم ٬ گذر زمان و چرخش زمین ... در آسانسور بسته می شود! بسته بزرگ کف آسانسور کنار پایم است! در آینه به قیافه مبهوت خودم نگاه می کنم! بغضم را قورت می دهم! به خدا اخم می کنم! نفس حبس شده در سینه ام را آه می کشم! کاش آه من سقف آسمان را بگشاید و به گوش خدا برسد : بابا نبود ... بابا نبود ... بابا نبود ................. :.( ج . آبوت پ.ن : ندارد ! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 12:45 در تاریخ سه شنبه 4 تیر1387 |
بابا این روزها نوشتنم نمی آید! ورق می گذارم جلویم ٬ قلم می گیرم در دستم و فقط خط هایی ممتد می کشم بر این برگهای سفید ... فکرم خسته است! ذهنم قدرتی ندارد برای پرواز! ساعت ها دراز می کشم! بی حال و بی حوصله! فکر می کنم این بود آن زندگی ای که من می خواستم؟! این بود آن جودی پر انرژی خوشبخت؟! این روزها من در قعرترین نقطه منحنی سینوسی زندگیم قدم می زنم! احساس پوچی مثل خوره جسم و روح مرا می جود! احساس مزخرفی است! می فهمی بابا؟! آخر هفته را در باغ بابابزرگ بودم! باغی پر از درخت هایی به قدر تمام خاطرات کودکی ... : جیب هایم پر از سنگریزه های زیبایی است که از در ورودی باغ تا درخت گردوی ته باغ از خانه شان ٬ زمین ٬ جدایشان کرده ام! و دفتر نامه هایم به شما و قلمی در دستانم! درخت را بغل می کنم! دست می کشم روی تنه زمختش! پایم را می گذارم روی شاخه ای و بعد شاخه ای دیگر ... روی بالاترین شاخه درخت می نشینم! به آسمانی که حالا به من خیلی نزدیک است نگاه می کنم! آسمانی که سیاهی تهران را ندارد و آبی ِ آبی است! دوست دارم از لا به لای شاخ و برگش انوار طلایی خورشید را در آغوش بگیرم! دفترم را باز می کنم تا از این بالا برایتان بنویسم! سنگریزه ها را می بافم به شاخه روبرویی! به سنگریزه ها نگاه می کنم! نگاهشان را می خوانم که در حسرت زمین اند انگار ... یاد نگاه آن پسرک سه ساله در پارک می افتم که دست در دست خواهر تازه به تکلیف رسیده اش گرداگرد آن زمین ِ دایره ای که من میانش نشسته بودم راه می رفت و ثانیه ای چشم از من بر نمی داشت! حتی وقتی پشتش به من بود بر گشته نگاهم می کرد! نمی دانم در من چه می دید! دستم را که برایش تکان دادم لبخند زد و تا جایی که نگاهش مرا می دید برایم دست تکان داد! دیدم! اما نگفتم که پلکان جلوی پایش را ببیند... به جایش چشمانم را محکم بستم تا افتادنش را نبینم! و وقتی چشمانم را باز کردم دیدمش که بلند شده و باز هم با لبخند برایم دست تکان می دهد! چقدر بچه ها فرشته اند ... سنگریزه ها را می اندازم پایین! فکر می کنم از عرش به فرش رسیدن چقدر کوتاه است ... از زندگی به مرگ ... فکر می کنم دیگر حوصله ادامه دادن این زندگی را ندارم!! چشمانم را به روی این زندگی تلخ می بندم! نگاه مامان را می بینم! صدای بابا را می شنوم! شیرینی بوسه های برادر مهربونم که شب بخیرهایش را لذت بخش تر می کند را حس می کنم! یاد شما می افتم! یاد چشمانتان! یاد صدای گرمتان در آن زمستان سرد! یاد نامه تان! یاد همان یک جمله "جودی عزیزم داشتن دختری مثل تو آرزوی هر پدریه!" ... زل می زنم به آسمان! ذهنم پر از حس های خوشایند می شود!! فکر می کنم یعنی من آرزوی شمام؟! شب در ماشین دفتر نامه ها را باز می کنم و زیر نور تیر چراغ برق هایی که به سرعت از کنار ما می گذرند نوشته ای که بالای درخت برایتان حک کردم را می خوانم! تنها یک جمله نوشته ام : بابا ... من خسته ام ... خیلی خسته !! جودی پیوست : نامه من به خدا : جناب گاد عزیز کجایی پس؟! بیا و خودت را به من نشان بده! بگذار حست کنم! بیا و بگذر دلم نرم نرمک آب شود از حس حضور تو چون برف کوه های بلند در بهاری ترین روزهای بهار ... همیشه وقتی انتظارش را نداشتم تو می آمدی! آنقدر به من مهربانی می کردی که حس می کردم دو بال دارم برای پرواز ... می آمدی و بابایم می شدی ... می آمدی و می دیدمت ... خدای مهربون ... بیا و سورپرایزم کن! دلم یکی از آن سورپرایزهای ویژه ات را می خواهد! خدایا دلم برای بابا لنگ درازم خیلی تنگ شده! خدایا این روزها اصلا انتظارش را ندارم (!!) بیا و با یکی از آن سورپرایزهای ویژه ات ذوق زده ام کن!! ارادتمند : بنده ی تو + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 21:4 در تاریخ سه شنبه 28 خرداد1387 |
بابای خوب لنگ درازم سلام دیروز برای من ِ خاطره باز از آن روزهای خوب بود! از آن روزها که تو ی خسته از دنیا ٬ از حال دل می کنی و می ری به گذشته! به دنیای شیرین خاطره ها! به گذشته ای که دوستش داری! گذشته ای که باور داری که بدان تعلق داری! خوب یادم هست که چقدر برای بودن در این اجتماع عجله داشتم! برای فوت کردن شمع های هیجده سالگی! و حالا در میان این شهر شلوغ ِ دوروی دروغ گو عجیب احساس تنهایی می کنم! و دیروز بعد از مدت ها سرگردانی وصل شدم به گذشته ی محبوبم! دیروز ساعت هایم را با دوستان دبیرستانم گذراندم! بودن در کنار کیانایی که فقط کیانای توست با آن شال و کفش زرد رنگش خیلی لذت بخش است! کیانایی که حجم پر رنگی از ذهن توست! و الناز ... الناز ِ مهربان ِ خنده روی من با آن انگشتر صورتی سواچش! که آخرش هم استاد ادبیاتش را در دوربینش ندیدم! النازی که با هم شیطنت کردیم برای رفتن به کافه ترین کافه دنیا!! دلی هم بود! با دلی کلی دل دادیم و گرفتیم! دلی با هپی میلش و جایزه لپ لپش و اوربیت سبز کم رنگش! با ثبت شدن خنده من که بند نمی آمد در دوربینش! و بعد آمدن پریسا و طناز! پریسایی که خیلی وقت بود ندیده بودمش! پریسا که از قزوین و خاطراتش تعریف می کرد! پریسا که مدام روسری ساتن صورتی از روی موهای روشنش سر می خورد و می افتاد! و طنازی که سیتا بود! سیتایی که کلاس نقاشی اش را به خاطر بودن با ما نرفت! و قول داد من و شما را رنگ بزند بر بوم نقاشی اش! و پریای مهربون با لپ های سرخش که رد پای آفتاب داغ بود بر صورتش و می گفت بوی چوب می دهد! و در نظر من چه بوی خوبی می داد! و انگشتر سواچش که آبی بود! از دانشگاه آمده بود با مقوا و کیفی پر از تخته و اره تا یادی بکند از دوستان دبیرستانش! زیر آلاچیقی چوبی نشستیم و از خاطرات گفتیم! از درس و دانشگاه و خنده ها و زندگی و ... و از شما!! برایشان از دیدار کوتاه اتفاقیمان گفتم و از صدای زیبایتان و از چشم هایتان!! چقدر خوشحال شدند و من چقدر بابت داشتن شما احساس غرور کردم!! خاطرات را مرور کردیم! از آن عیدی که کنکور داشتیم و در مدرسه ماندیم برای درس خواندن اما دریغ از خواندن حتی یک خط ... از دکتر جابری که عشقولی ِ دلارام بود! از روزهایی که من به اداره پست نزدیک مدرسه می رفتم برای فرستادن نامه به شما و علایی ِ ناظم که فکر می کرد با دوست پسرم قرار دارم! و از جواد آقا سبزی فروش نزدیک خانه پریسا که هنوز هم سبزی می فروخت و ترشی و مربا و آب اناری که هنوز برای کیانا نخریدیم! از خرس آبی رنگ طناز و از سفر مشهد ... به یاد آن روزهای خوش مثل آن روزها رفتیم مقابل دکه روزنامه و به دنبال مجله ای با عکس بهرام خان رادان گشتیم! با متانت کامل دنیا را روی سرمان گذاشتیم وقتی عکس عمو بهرام ِ داماد در کنار لیلا حاتمی ِ عروس را در "ایده آل" دیدیم! از آنجا راهمان را کج کردیم سوی کافه ویونا! همان کافه ترین کافه دنیا!! ویونا را دوست دارم! آرامشش را ... محیطش را ... بوی خوش قهوه اش را ... همه چیز در آنجا ملایم است!! چقدر در کافه ویونا از تصور اینکه روزی با شما در اینجا فنجانی قهوه خواهم نوشید غرق شوق شدم!! به این فکر کردم که کجا بنشینیم و چه سفارش دهیم؟! فکر کردم شما چه دوست دارید؟! فکر کردم یعنی می شود؟! دلم را وعده دادم... آخ که اگر بشود چه می شود!! شاید به قدر چند لحظه کوتاه! به قدر چند ثانیه نگاه در چشمان آسمانی تان! به قدر فشردن دستانتان! و به قدر گفتن چند جمله کوتاه: ممنونم بابا! برای صبوری شنیدن حرفهای دختر کوچکتان ... جودی پ.ن : چه می شد نبض زمان می ایستاد وقتی نگاهتان در چشمانم بود!! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 16:37 در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد1387 |
آقای جان اسمیت عزیز روزهایم بی خبر از شما اما با یاد شما می گذرند! خبری نیست! امتحانات در راهند و من کماکان چشم بسته ام به روی این همه جزوه و کتاب پر برگ! تمام روز کارم شده کتاب خواندن برای رهایی از ذهن شلوغ و سردرگمم! برای رهایی از افکار پوچی که مدت هاست باعث سردردهای طولانی و عرق های سرد شبانگاهی می شوند! برای رهایی از کلنجار رفتن های گاه و بی گاهم با خودم! می خوانم و می خوانم!! به قول دوستم - دوشیزه مترسک ۱۵ ساله - این روزها در حرم مطهر شعبه منزل به سر می بریم! ساعت ها می نشینم در اتاقم ، پنجره ها را باز می کنم! دراز می کشم روی تختم ، یک ظرف پر از گوجه سبزهای ترش با نمکدان می گذارم کنارم! می خوانم و می خوانم! در حالی که یانی برایم زیبا می نوازد! "دزیره" را بالاخره و پس از مدت ها شروع کرده ام! بهنود را هم می خوانم! این چند روز "این سه زن" اش را! و "صد سال تنهایی" مارکز که صبوری در تنهایی را به من می آموزد! "هزار خورشید تابان" خالد حسینی را تمام کرده ام! دلم می خواهد برای یک بار هم که شده برقع را امتحان کنم! و از پشت آن نقاب تاریک ، دنیا را بفهمم! نگاه کنم و خیالم راحت باشد که کسی مرا نمی بیند! بدجور می چسبد که زل بزنم در چشمان شما بدون اینکه شما داغی تب نگاهم را بفهمید! شازده احتجاب هم با یک لیوان چای داغ از آن چیزهایی است که بدجور می چسبد! بابا صادق هدایت را از حجم کتاب های کنار تختم بر می دارد! حس می کنم بی هدایت این حجم چیزی کم دارد! هدایت را برای چندم بار می خوانم! بابا می گوید: "کم از پوچی ِ زندگی دم می زنی... هدایت بخوانی که دیگر هیچ!" خودش می خوانده اما! بعد از هدایت تیغی می چسبد به روی رگ دستی و نگاه عروسکی مات بر دستانی خونی...! "سرگذشت موسیقی ایران" استاد خالقی را عمو برایم خریده بود برای عیدانه سالها قبل! نیمه راه رهایش کرده بودم و حالا گذاشته ام در میانه ی این حجم تا دستانش را بگیرم ، این بار تا ته خط! شعر هم می خوانم! فروغ ، سیمین بهبهانی ٬ پروین اعتصامی ... زن ها را می خوانم این بار!! "دو قرن سکوت" زرین کوب را هم گذاشته ام! هر چند دوست ندارم بخوانمش تا تمام شود! مامان در لیوان سفالی صورتی ام برایم آب پرتقال می آورد! پر از یخ است! می روم کنار پنجره! به غروب آفتاب در تهران شلوغ نگاه می کنم! به من که در گوشه ای از این شهر ، دور افتاده ام! پرت شده ام در این سکوت خودآگاه! دلم یک سفر دور و دراز می خواهد! از آنها که بلیط برگشت ندارد! از آنها که بی همسفری! از آنها که کسی نمی داند کجایی! از آنها که همه فکر می کنند گم شدی ، مردی!! دلم می خواهد بروم جایی که هیچ کس نباشد! حتی شما! می خواهم دور از شما ، به شما فکر کنم! به جودی شدنم! به لنگ دراز شدن شما!! چند وقتی است خیلی به رابطه پدری - دختری مان فکر می کنم! دلم برایش می سوزد که این چنین یتیم مانده! فکر می کنم و فکر می کنم و تنها به این نتیجه مهم می رسم: کاش من پسر بودم یا شما دختر!! دوشیزه جروشا آبوت کتاب خوان پ.ن : تازگیا وقتی میام تو اون کوچه بن بست دلم می خواهد شما نباشید!! هیچ کس نباشد! من باشم! تنهای تنها! من باشم و اون خونه و در و پنجره و باغچه اش و تاب روی ایوانش و سکوت و سکوت!! به قدر دو قرن! چون دو قرن سکوت !! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 16:38 در تاریخ چهارشنبه 15 خرداد1387 |
آقای پدر ته اون کوچه بن بست بودم! ته تهش! که چهره مامان رو صفحه گوشی بهم لبخند زد! صدایش می لرزید! از خوشحالی! به خانه تان نگاه می کنم می خواهم با نگاهم شادیم را با شما قسمت کنم! با پنجره ها وداع کوتاهی می کنم و می دوم! لبخند می زنم به آقای پلیس که می خواهد مامان را که منتظرم ایستاده جریمه کند! لبخندم را می فهمد! از کنار اریکه که رد می شویم از یادآوری شیرین ترین خاطراتم غرق شوق می شوم! بیمارستان لاله را که از دور می بینم کمربند را باز می کنم! شب است و بیمارستان خلوت! چهره های آشنا را می بینم! نگاهم را می خوانند و می گویند: هنور نه! آقایی با کراوات طوسی نمی گذارد بالا برویم! می خندیدم که نگاهم می لرزد روی چهره زنی سیاه پوش و دختری با مانتویی صورتی که چشمانشان پر از اشک است! دختر مات نگاه می کند و زن کتاب دعایش را باز کرده! نمی خندم ! نمی توانم بخندم !! دایی می آید! می پرم بغلش! نگاهش می خندد! شیرینی های دایی به آن مرد کرواتی کارساز می شود و بالا می رویم! تنها تنها ! وارد آسانسور می شوم! مردی با لباس گلبهی راه راهش فرزند نوزادش را در آغوش دارد! به رویشان لبخند می زنم! نگاه مرد را دنبال می کنم ! نگاه بارانی اش رو چهره نوزاد زیبایش آرام خوابیده! مات می شوم ! دو زن هم پشت مرد هستند! آنکه شبیه مادر آن فرشته کوچولوست آرام گریه می کند! به مردش می گوید :"نگران نباش اون نوزاد ۲۴ روزه رو هم عمل قلب کردند ...." دیگر هیچ نمی شنوم ! زن نگاهم می کند! لبخند غمگینی می زند! آنقدر نگاهم گریه دارد که نمی توانم به او لبخند بزنم!! از آسانسور که پیاده می شویم بخش نوزادان را می بینم ! رو در و دیوار پر از نقاشی ها و رنگ های زیباست! از غم پدری چشمان آن پدر سرم گیج می رود ! یک طبقه اشتباه کرده ام ! از پله ها پایین می روم! مقابل در اتاق عمل آشناها را می بینم! می گویند : هنوز نه ! و می خندند! مرد جوان سبزپوشی در اتاق را باز می کند و خبر سلامتی شان را می دهد! گریه می کنم! از شوق! مادربزرگ آنقدر بلند گریه می کند و خدا را شکر می کند که ته دلم می لرزد! دایی می خندد! دایی پدرانه می خندد! کمی بعد می بینمشان! دو قلوهای دایی را! بعد از ۱۲ سال انتظار و نذر برای پدر شدن دایی خندانم! به آن جمعه پاییزی فکر می کنم که خبر بارداری طبیعی زن دایی را گفتند و یاد گریه شوق همه می افتم! خدا را بیشتر از هزار بار شکر می کنم! به خاطر دو دختر نازنینی که به ما داد! در آن همهمه و شلوغی از خنده ها و قربان صدقه ها دایی را آرام می بینم! ایستاده بالای سرشان، نگاهشان می کند و زیر لب آرام دعایی می خواند!! هنگام بازگشت آن پدر را می بینم! در بغلش نوزادی نیست! وقتی سوار ماشینش می شود نگاهی به بیمارستانی که کودکش را در آنجا خوابانده می کند! غم را می بینم! فاصله بین شادی و غم! دعا می کنم دو قلوهایمان همیشه سالم باشند! باد خنک که به صورتم می خورد یاد شما می افتم! خیال پردازی می کنم! شما را می بینم که پدر شدید!! برای دومین بار!! چون پدر هستید دیگر! پدر من ...! می بینمتان! خبر سلامتی فرزندتان را می دهند و من شادی را در نگاه شما می بینم! و برق نگاهتان را وقتی برای بار اول سر کوچکش را به سینه تان می چسبانید!! و بعد خواهر یا برادرم را از دست شما می گیرم و بغل می کنم !! عاشقانه نگاهش می کنم!! چشمانش به شما رفته!! دخترتان: جودی پ.ن : این روزها مرا فقط در خانه دایی ام می توانید پیدا کنید!! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 14:7 در تاریخ پنجشنبه 9 خرداد1387 |
بابا لنگ دراز * شال مشکی را می کشم روی موهایم! خم می شوم تا چشمانم را در آینه ببینم! دست می کشم دور چشمان قرمز بادکرده ام! یادش می افتم که می گفت:"برای تولدم ماشین بیارید!" باباش می گفت: سنگ قبر به شکل ماشین سفارش داده! فکر می کنم سنگ به اون سنگینی چطور رو سینه های کوچولوی فرشته ۵ ساله اش می خوابه! دنیا چقدر ناجور بی رحمی می کنه!! ** دوستم را می بینم! گشت ارشاد گرفته او را! دلش درد دارد! پر است از نفرت! دردهایش را می شنوم : دیرش شده! به ساعتش نگاه می کند! ۴۵ دقیقه مانده تا شروع کلاسش! کوله پشتی را می اندازد روی دوشش! دستی به مقنعه می کشد و موهایش را صاف می کند و به سرعت حرکت می کند! مردی با لباس سبز صدایش می کند و راهی اش می کند سوی خانمی چادری که تذکر ببیند! مبهوت می شود! تذکر؟! بابت چی؟! آرایش نداشته اش یا مانتوی بلندش و یا مقتعه اش ؟!! خانم چادری بی هیچ حرفی سوارش می کند! می گوید: "تذکر!" می گویند: "سوار شو!" در را می بندند و او مات می شود! مات اولین دروغ دنیای بزرگترها! یاد آواز قو می افتم! یاد پیمان فدایی! آن قهرمان محبوبم! زنگ می زند به مامان! نگران پشت خط می گوید: "آخر برای چه؟!" و قرار می شود با مانتویی بلند بیاید دنبالش! متوجه فضای تلخ درون ماشین می شود! دختری گریه می کند! برای بازگشت به دیارش ، اهواز ، برای ساعت ۱۰ بلیت اتوبوس دارد! ساعت ۹.۳۰ است! دختری دیگر با شالی مشکی از بهزیستی است! غصه ام می شود! برای او چه کسی مانتو می آورد؟! با موبایل دختر اهوازی با مسئول بهزیستی حرف می زند! انگار آنجایم! از پشت شیشه تیره ماشین سبز گشت ارشاد خیابان ولیعصرم را می بینم! این بار نه با عشق ، که با نفرت! درختان دودی اش ٬ آب سیاه رنگش ٬ دود اگزوز ماشین هایش و قوطی رانی پرتقالی که در جوی با ماشین سبز مسابقه گذاشته!! دختری با مانتویی تنگ و شالی صورتی مورد بعدی است! از لفظ "مورد" که زن سیاه پوش بدخلق می گوید چندشش می شود! دختر با شال صورتی پوزخندی می زند و می گوید: "تو رو واسه چی گرفتند؟ به خاطر مقتعه ات؟" می گوید:" به خانواده ات نگو! اعصابتو خورد می کنن! بگو بی کسی! ولت می کنن!" آرام می گوید: "خبر داده ام!" یاد پاورقی های مجلات می افتد! آشنایی با دوستان ناباب در بازداشت گاه ها! اولین دروغ به خانواده! فرار کن ...! می رسند به مرکز! زن چادری دیگری می آید و نگاهی می کند و روی چهره او مکث می کند! سر تا پایش را برانداز می کند و به سیاه پوش بد خلق می گوید: این را واسه چی گرفتید؟! اینکه مشکلی ندارد!" سیاه پوش غرولندی می کند! باقی دخترها را می فرستند اتاق عکس و تعهد و مشاوره! دختر مات می ماند! مادر می آید! می گویند همکارمان اشتباه کرده و عذرخواهی می کنند! دختر تلخ نگاه می کند! فکر می کند عذرخواهی آنها چه دردی از درسی که افتاده دوا می کند؟! چه فایده ای برای استرس و نگرانی های مادر دارد؟! عذر آنها زمان از دست رفته اش را زنده می کند؟! دلشوره ای که کشیده را جبران می کند؟! همان موقع که زن با نعره ای اورا متهم به دروغ گویی کرده که دانشگاه رفتنت دروغ است (!) ، با خود عهد کرده بود که نگذارد قطره ای اشک از چشمانش فرو بریزد! و این اشکِ نریخته ، شده بود بغضِ نفرت! می گوید: " از دینی که اینها دم می زنند بیزار شده!" نفرت از نگاهش می بارد! حس می کنم نگاهم بوی نگاهش را گرفته ...! *** تازگیا زیاد بغض تو گلویم را قورت می دهم! خدا به داد موعد ترکیدنشان برسد ... ** برای تحمل این روزهای سیاه ، این دنیای نامرد ، این دورنگی ها و ... به شما فکر می کنم! به شما! به چشمان آسمانیتان! به صدای آرامش بخشتان! به نامه و جمله هایی که برایم نوشتید! به مهربانی هایی که برایم حواله کردید! به انحنای لطیف امضایتان! به آسمان بالای سرتان! و ... آن وقت حس می کنم چقدر زندگی ام را دوست دارم ! چقدر چقدر چقدر زیاد هم ... به شرط بودن شما! * دیروز باهاتون حرف زدم! مثل یه پدر و دختر! تو خیالم ... !! نشستم مقابل شما و درد و دل کردم! شما رو دیدم که نشستید روبرویم و نگاه مهربان و صبورتون رو به چشمانم هدیه کردین! گفتم و گفتم! از حرفایی که دلم رو سنگین کرده بودند و مدت ها بود پر پروازم رو گرفته بودند! از ناگفته ها! از روزمرگی هام! از بغضای گنده تو گلوم ... اما گریه نکردم! چون من خوش بخت ترین دختر روی زمینم ... به خاطر دختر شما بودن ... دخترتان که مدام در فکر گرمای دست پدرانه شماست ! پ.ن : [روز اول ، مدرسه] + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 23:23 در تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت1387 |
شنبه صبح بابا جان باران که می بارد آن هم در اردیبهشت ماه ، من عشق می کنم! صدای رژه قطره ها روی ناودون ، همهمه ای که ار دریچه کولر به گوش می رسد ، کوچک قطره هایی که روی شیشه سر می خورند و قطره هایی که شبنم می شوند روی شاخ و برگ درختان و رز های رنگی حیاط را دوست دارم! پرده را کنار می زنم. سرم را می چسبانم به شیشه سرد! روی بخارهای روی شیشه ، اسمتان را نقاشی می کنم! ده بار! پنجره را باز می کنم و می نشینم در قاب پنجره! ایلپار را هم می گذارم رو به رویم! ایلپار اسم عروسکی است که لباسش پر از توت فرنگی است! و ایلپار مخفف اسم دوقلوهایی است که مادرشان برایم عروسک را خریده! اگر شیطان ، کمی ـ فقط کمی ـ گولمان بزند و پایمان ذره ای بلغزد ، پرت می شویم بر سنگفرش خیس حیاط! اما من سیلی های باران بر صورتم را دوست دارم! نگاهم پر می کشد به پلکان خانه رو به رویی! شیرینی لبخند را ، از فکری که از ذهنم می گذرد ، روی صورت مبهوتم حس می کنم! فکر می کنم شما آمده اید ، روی پلکان خانه رو به رویی نشسته اید و چشم دوخته اید به پنجره اتاق دخترتان و در دل تا نود می شمارید تا جودی تان بیاید پشت این قاب چهارگوش ...! چه فکر نازک شیرینی! صدای پیانوی دختر ، شایدم پسر همسایه را می شنوم! باز هم همان آهنگ همیشگی است! امتداد نگاهم سوی خانه شماست! فکر می کنم شما هم کنار پنجره نشسته اید و باران را حس می کنید! حسادت می کنم به باران که در مقابل چشمان شما می رقصد و می چکد !! یکشنبه عصر کرایه تاکسی را حساب می کنم ، کوله را روی دوشم محکم می کنم و پیاده ، این بار سرازیر می شوم! نفس عمیقی می کشم! هوای شما را می خواهم! می پیچم توی کوچه! مکث می کنم! ته کوچه ، همان جایی که بوی یهشت می دهد چند نفری ایستاده اند! قدم هایم آرام می شوند و نفس هایم تند! جلوتر که می آیم ٬ این پارادوکس مغزم را از کار می اندازد! دستم را می گذارم روی قلبم! پای لرزانم را روی زمین محکم می کنم! شما را حس می کنم! حاضرم شرط ببندم خودتان بودید! خودِ خودتان! ایستاده بودید روبروی خانه و با مردی قهوه ای پوش با موهایی بلند صحبت می کردید! شما را دیدم با پیراهن روشنتان! آبی آسمانی بود ، سفید شاید هم! دستان یخ زده ام را می گذارم روی صورت تبدارم! قدم دیگری که برمی دارم می روید توی خانه! امیدم برای شنیدن صدایتان مثل شهابی در تاریکی آسمان روشن و بعد تاریک می شود! شوق دیدن شما می شود آهی کشیده! هوایی که در ریه های سوخته ام حبس شده بودند از بین دندان های قفل شده ام بیرون می دهم! حسرت دیدن چشمانتان را در چشمانم می خوانم! مردی جوان باغچه روبروی خانه تان را آب می دهد! کیست؟! حتما با شما آشناست! از کنارش که می گذرم ، دلم به دلش می گوید: "خوش به حالت که نزدیک بابای منی!" تا ته کوچه بن بست می روم و شما را التماس می کنم که بیایید! بر می گردم! مرد جوان می رود داخل خانه و در را می بندد و مرا با دنیایی حسرت برای دیدن شما و داخل این خانه تنها می گذارد! صدای بسته شدن در توی گوشم تکرار می شود! رو می کنم به آسمان! خدا را می بینم!! همین بس است! اگر شما بودید ـ که بودید ـ دیدمتان! هرچند با چندین متر فاصله! هر چند بی حرف! هرچند بی نگاه! همین که حس کردم سلامتی تان را ٬ مرا بس است! همین که حس کردم که هستید ٬ مرا بس است! جاودانگی تان را از خدایم می خواهم! وقتی برمی گردم زیر لب ترانه ای ارمنی زمزمه می کنم! می گوید: "... اگر خدایی هست ـ که هست ـ من تو را به او می سپارم! ..." یکشنبه شب چراغ ها را من خاموش می کنم! می روم کنار پنجره! گوشه پرده را کنار می زنم! بی اختیار نگاهم پرواز می کند سوی پلکان خانه روبرویی! هیچ کس نیست! چشمانم را می بندم و در دل تا نود می شمارم تا بیایید! نذر می کنم چشمانم را که باز کردم اگر شما را دیدم هزار بار تا نود بشمارم! باز کردم! نبودید! دختر کوچکتان : جودی پ.ن : یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن ... یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار می کند و می شود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد ... یک پنجره برای من کافی است ... یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت ... حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام ... * بابایی این شعر را فروغ برای ما نسروده ؟! ** راستی بابا امروز خودتون بودید ؟! + نامه ی پست شده توسط جودی ساعت 0:45 در تاریخ دوشنبه 23 اردیبهشت1387 |
|